صدای گربه -- داستان کوتاه



صدای گربه


ساعت 5 بود . این را از صدای گربه همسایه فهمیدم . پنجشنبه اخر هر ماه ساعت 5 بعد از ظهر ونگ بد شگونی می کرد و ان روز یک اتفاق نحس به بزرگی بمباران هیروشیما یا افتادن محمد بزاز از نردبان اتفاق می افتاد .
از نگاه کردن به دیوار های کاهگلی و نقش دادن به ترک های روی دیوار تو تخیل مرده ام خسته شدم . کت نوک مدادی که پارگی زیر بغلش اون رو تبدیل به یه کار هنری کرده بود را به تن کردم . جلوی اینه ایستادم و خودم رو بر انداز کردم .موهای بلند جو گندمی اشفته ، ته ریش و یه سیبیل بلند با خالی بزرگ کنار بینی ام و چروک های زیر چشم که چهرم را به زیبایی عزرائیل می کرد . با مقایسه چهره گذشته ام با حال ، خنده ام گرفت . دندان هایی زرد ، پشت سبیلم ظاهر شد . به خود یاداوری کردم که بیرون لبخند نزنم
اعصایم رو از روی زمین برداشتم و به سمت در راه افتادم . به حیاط رسیدم . روی پله حیاط نشستم . از باغی پر درخت فقط یک بید مانده بود . یادم می یاد 40 سال پیش ، اولین نوای شوم گربه عشقم رو از من گرفت . 40 سال سال از اون موضوع می گذره و اخرین 5 شنبه هر ماه ساعت 5 گربه نوای شوم خود رابه گوش همسایه ها می رساند و همه رو برای یک حادثه اماده می کند . از پله بلند شدم تا دم در راه زیادی مونده بود . راهی که گذشته 5 ثانیه بود ؛ حالا برای رفتنش 50 ثانیه زمان لازم بود.
بر روی صندلی سنگی که کنار خانه قرار داشت نشستم . عصایم را بین پاهایم قرار دادم و سرم را روی عصا گذاشتم. در دو طرف خانه من هیچ خانه ای وجود نداشت . در روبه روی خانه من مغازه محمد بزاز قرار داشت . که مانند زن ها ، جزء خاله زنک بازی کاردیگری نمی دانست . در سمت راست مغازه منزل شهین خانم قرار داشت . این زن انگار جز فضولی کار دیگری نداشت و همیشه پشت پنجره تمام محله را می پایید . هر 5 شنبه که گربه ما را برای یک حادثه صدا می کرد . من منتظر مرگ او بودم و او منتظر مرگ من . حتی خاطرم هست 40 سال پیش وقتی تویه محله شایعه کرده بود که من همسرم رو کشتم و صدای گربه بهونه ای که من برای لا پوشونی از خودم در اوردم . می خواستم او را بکشم و گردن گربه بندازم ولی اون روزی که من این تصمیم را داشتم همسرش مرد.
در سمت چپ مغازه خانه ای قدیمی قرار داشت که چند تا دانشجو داخلش زندگی می کردند . یکیشون که به نظر نویسنده می اومد می خواست داستان زندگی من را بنویسه ولی بعد از اینکه زندگیم رو برایش تعریف کردم . به من گفت شرمنده من ادم احمقی هستم و زندگی تو با سبک نوشتن من فرق می کند .باید به دوستم صادق هدایت بگم بیاد و داستان زندگی شما را بنویسد بعد با لبخندی از خانه من خارج شد و هنوز هم دوستش برای نوشتن زندگی من نیامده است .
محمد بزاز از مغاره خارج شد و به من گفت : سلام اقا علی باز 5 شنبه اخر ماه شد تو راه افتادی .
فقط نگاهش کردم . او بی ارزش تر از ان بود که جوابش را بدهم . نویسنده دانشجو از کنارم گذشت . به من نگاهی کرد و با لبخند به من سلام کرد
گفتم سلام اقای نویسنده
گفت دوستم اومد پیشتون؟
گفتم اقای هدایت رو می گید؟ نه نیومده ولی اگه امروز می اومد برای نوشتن خیلی روز خوبی بود
گفت ایشالله فردا خدمتتون حتما می رسه
لبخندی زد و از من دور شد . به سمت محمد بزاز رفت . گوشام رو تیز کردم . در مورد من حرف می زدند .
- چی شده اقا علی از خونه اومده بیرون
- این پیر مرد نحس 5 شنبه اخر هر ماه از خونه بیرون می یاد تا برای ما نحسی بیاره
- 5 شنبه اخرهر ماه ؟
- اره اون روز یه بلا سر یه نفر می یاد من نمی دونم چرا این پیر مرد بد شگون نمی میره از دستش راحت بشیم .
با گفتن این حرف و لبخند شهین خانوم که مثل من حرف های اون ها را شنود می کرد . انقدر عصبانی شدم که یادم رفت60 ساله هستم با قدرت از جای خودم بلند شدم . با دادن چند دشنام به سمتشون حرکت کردم . محمد بزاز و دانشجوی همسایه هم با عجله به سمتم اومدند . من خودم رو برای دعوا اماده کردم . به من رسیدند و از کنارم گذشتند . تعجب کردم برگشتم و به انها نگاه کردم انها به سمت خانه من رفتند نگاهم به مردی افتاد که کنار در خانه من بر روی زمین افتاده بود . انگار نحسی این ماه این مرد را گرفته بود . به سمت انها حرکت کردم . به انها رسیدم چهره پیر مرد برای من اشنا بود . وای خدای من این چهره را من چند دقیقه پیش در اینه دیده بودم .

پایان

ایلیا خدابخش

تابلویه قاتل

سلام

ممنون که به وبلاگم سر زدید

این داستانی رو وقتی نوشتم که تابلویه نقاشی " جیغ " ادوارد مونش رو دیدم . سبک نقاشی ادوارد مونش اکسپرسیونیسم می باشد .

 

 

تابلویه قاتل

 

ارام ارام پله ها را بالا امدم . نمایشگاه عجیبی بود . یک سالن بزرگ که در هر گوشهء ان گلدان هایی با گل رز قرار داشت ؛ 5 دایره در وسط سالن روی هم قرار داشتند که هر دایره از دایرههای زیرخودش کوچک تر بود . دور تا دور سالن پر از بوم های سفید بود . بوم هایی که اماده برای نقاشی بودند .

. با خودم گفتم : این چه نمایشگاهیه که هیچ نقاشی تو اون وجود نداره .

برگشتم تا از نمایشگاه خارج بشم . پله های مرمری که رگه های سیاه ان به شکل ادم های در حال شکنجه بود رایکی یکی طی کردم . با هر قدمم انها فریاد می زدند . انگار که من مجری مجازات انها بودم . دو پله پایین رفته بودم. که مردی از داخل نمایشگاه مرا صدا کرد . برگشتم هیچ کس پشت سر من نبود . حتما خیالاتی شده بودم . دوباره صدا امد: بفرمایید داخل . صدای مرد برای من خیلی عجیب بود . انگار یک زن می خواست با صدای مردانه حرف بزند . صدای دورگه ای که من را به یاد زن های مردانه پوش می انداخت . دوباره وارد نمایشگاه شدم . مردی در انتهای سالن در سمت چپ کنار یک بوم نقاشی ایستاده بود . لباس پوشیدنش هم مثل صدای او عجیب بود . یه کت پارچه ای که روی ان دایره هایی با رنگ سیاه ، ابی ، زرد وجود داشت و شلواری پارچه ای سفید که یک سمت ان از سمت دیگرش بلند تر بود . روی شلوار او هم با رنگ های سبز و صورتی خط های عجیبی کشیده شده بود . صدای مرد من را به خود اوردم

 

-بیا جلو عزیزم خوش اومدی

 

ارام جلو رفتم . صورت مرد برای من واضح تر شد . یک مرد با صورتی سبزه ، ابروها ی ِ کم رنگ ،ته ریش ، چشمانی درشتوبیتی قلمی و کشیده ای که چهره او را شبیه به مجسمه های موزه کرده بود . پیش او رسیدمو گفتم :

سلام اقا. من هر روز صبح که به سر کار می رم . بیلبورد نمایشگاه شما من را جذب می کنه . تا امروز که صبح زودتر بلند شدم و تصمیم گرفتم از نمایشگاه شما دیدن کنم .

به من نگاه کرد و گفت ولی انگار از نقاشی ها خوشتون نیود که زود می خواستید بروید .

به بوم های سفید نگاه کردم . گفتم نه اتفاقا نقاشی ها ی زیبایی در نمایشگاه شما وجود دارد . همه رو خودتون کشیدید؟!

خندید و گفت کدوم نقاشی ؟! اینجا که فقط بوم ها یِ ِخالی قرار داره . بزارید براتون توضیح بدم تا از کار نمایشگاه ما اطلاع پیدا کنید . ما اینجا کلی بوم سفید داریم و یه قلم جادویی که بی استعداد ترین ادم تو دنیا را به بهترین نقاش دنیاتبدیل می کنه . فقط باید قلم رو تو رنگ بزنید و چشماتون رو ببندید اون وقط رویاهاتون رو بوم ثبت می شه . ما نقاشیتون را داخل نمایشگاه می زاریم و رویاهاتون رو می فروشیم . 20 % از فروش نقاشی مال شماست . می خواید امتحان کنید؟

دستم را تو جیبم چرخوند و با دو صد تومانی داخل جیبم بازی کردم . با خودم گفتم: سنگ مفت و گنجشک مفت .

 

- باشه قبوله

 

اون مرد با یه سطل رنگ به پیش من اومدو یه قلمو به دستم داد و گفت : موفق باشید . من 20 دقیقه دیگه بر می گردم .

قلمو رو تو دستم گرفتم و شروع به نقاشی کردم . چشامنم رو بستم و فقط به رویا هام فکر کردم .قلمو رو بوم نقاشی می چرخید و من احساس می کردم بهترین نقاش رو زمین هستم . چشمانم را ارام باز کردم . چیزی که می دیم برای من قابل باور نبود . یک تابلو زیبا که چشم هر بیننده رو خیره می کرد . یک کوچه که که از بالای تپه ای سر سبز تا روستایی در پایین تپه در میان جنگل کشیده شده بود . زمین کوچه پر از پله های منظمی بود که تاروستا ادمه داشت. در دو طرف کوچه باغ های سیب و پرتقال قرار داشت . در سمت راست تپه دریای ارامی قرار داشت که مرغان دریایی بر بالای ان پرواز می کردند . در سمت چپ یک کوه پر از درخت قرار داشت . بالای روستا را مه پوشانده بود . ارام دستم را به سمت تابلو بردم تا مه را از بالای روستا پاک کنم . تابلو مثل اب دریاچه موج بر داشت . ترسیدم و دستم را که تا 4 انگشت درون تابلوفرو رفتم بود بیرون کشیدم . دست من بوی زیبای می داد . بوی رویا بوی طبیعت . دستان من بوی دریا را با خود اورده بود . صدای دریا را و صدای مرغان دریای که بر بالای دریا با ریتم دریا اواز می خواندند . دست من چه زیبا شده بود . به تابلو نگاه کردم

 

-تو رویای منی . من ارزو دارم تا در تو زندگی کنم نه در این شهر شلوغ نه در ساختماهای خاکستری نه پیش انسان های سیاه .

 

چشمانم را بستم تمام بدنم را حس می کردم که به ذرات کوچک تبدیل می شوند و در رنگ های تابلو حل می شوند . چشمانم را باز کردم . وای خدای من اینجا زیباتر از ان بود که من از یک دریچه کوچک دیده بود . دریا و.... یک دختر که رو به دریا ایستاده بود و موهایش را نسیم دریا تکان می داد . به سمت او رفتم . نگاهش کردم .صورت دختر به سمت دریا بود ولی بر روی صورت او هیچ چیزی نبود . نه چشمی نه ابرو نه بینی نه لب. ترسیدم و از دختر دور شدم . اسمان را می دیدم که فرو می ریخت . انگار کسی رنگ های رویای مرا با اترنفرت می شست . انگار کسی برای نابودی رویاهایم ثانیه شماری می کرد . وحالا که من در رویاهایم زندگی می کنم . با نابودی رو یاهایم خودم نیز خواهم مرد . سعی کردم دوبار از تابلوخارج شوم اما دیر شده بود کمکم اسمان فرو ریخت و ان دریچه که رو به دنیا واقعی بود به پایین امد . از ترس فریاد زدم و دیگر نتوانستم حرکت کنم . به ادم هایی که داخل نمایشگاه راه می رفتند خیره شده بودم . نمی دونستم وقتی ان ها به تابلو من می رسند چه خواهند دید . ای کاش یک نفر می امد . رویا من رو که نابود شده بود برایم با کلامش ترسیم می کرد .

مردی با موها و ریش بلند کهشلوار جین و یک تیشرت مسخره پوشیده بود به من نزدیک شد . درحالی که تابلو رو می دید . انگشتانش را در هوا تکان داد و فریاد زد

 

-اوه این فوق العاده است . یک مرد در حال فریاد زدن و یک دنیا در حال پاشیده شدن . رنگ ها چه زیبا با هم ترکیب شدند و چه دنیا پر وحشتی ایجاد کردند . انگار دنیای مردی بر سر او خراب می شوند انگار رنگ های زندگی با هم ترکیب می شوند تا دیگر منیتی وجود نداشته باشد . من این رو می خرم .

 

صاحب نمایشگاه در حالی که به سمت تابلو می اومد در چشمانه من نگاه کرد و لبخندی زد که بوی پوزخند می داد .

 

-انتخاب فوق العاده ای داشتید . اتفاقا این کار رو همین امروز صبح کشیدم . می بینید که هنوز هم تازه است . قیمت این تابلو 10000 تومان است

 

-با خودم گفتم 10000 تومان یعنی رویاهای من 10000 تومان می ارزد؟!

مرد تابلو را زیر بقل گرفت و در حالی که انگشاتنش را در هوا می رقصاند

 

گفت : این نمایشگاه یه نمایشگاه فوق العاده است . از اینکه با شما اشنا شدم واقعا خوشحال هستم .

مرد تابلو رویاهای فرو ریخته من را به دیوار اتاقش زد و هر روز ساعت ها به من خیره می شد . اخرین باری که به من خیره شد 1 ماه قبل بود . اهی کشید و به سمت پنجره رفت . وقتی به سمت زمین شیرجه زد . تابلو زیبای را تو اسمان ایجاد کرد . که ای کاش نقاش بودم و می توانستم ان را ترسیم کنم .

چند روز بعد دختری این اپارتمان را خرید . دختر هر روز صبح قبل از بیرون رفتن به من خیره می شد . ابتدا خیال می کردم عاشق من شده است و هر روز برای او قیافه می گرفتم . اما او می خواست حرف های من رو بشنود . حرف های که فراموش شده بود . تا یک روز بالاخره بعد از ساعت ها نگاه به من ان چیزی را که می خواست شنید . از خانه بیرون رفتو من فقط صدای فریادی رو شنیدم . الان 5 روزه که به خانه بر نگشته است . نمی دونم چرا من را اینجا نشانده اید و فکر می کنید من او را کشته ام .مرد در چشمانم خیره شد و گفت : ببریدش.

دو سرباز دو طرف من را گرفتند . به داخل زندان بردند . .در سلول که بسته شد . فریاد زدم . من را برای چه زندانی می کنید . من فقط یک تابلوی نقاشی هستم . یک تابلو از رویایهای فرو ریخته یک مرد . شما نباید مرا زندانی کنید .

اما هیچ کس جوابی به من نداد . چشمانم را بستم

داخل سلول دو نفر داشتند با هم پچ پچ می کردند .

 

-این مردرو می بینی یه قاتل روانیه . تا حالا 100 نفر رو از ساختمان 25 طبقه به پایین پرت کرده. فکر کرده پلیس ها احمقند . این مرد حتما اعدام خواهد شد .

 

با خودم گفتم :احمق ها حتی این ها هم نمی فهمند که من فقط یک تابلو هستم نه یک ادم . نه ، من قاتل نیستم . من فقط یه تابلو از رویاهای فرو ریخته یک مردهستم

پایان

ایلیا خدابخش

 

تابلویه قاتل

 

جیغ اثر ادوارد مونش

 

 

 

چند مقاله در مورد سبک اکسپرسیونیسم و همچنین زندگی نامه ادوارد مونش:

 

 

اکسپرسیونیسم Expressionism

 

نقاشي اکسپرسيونيستي و گرايش فلسفي نهان پشت آن ، صرفاً به مکتب نقاشي آلماني سده ي بيستم که با همين نام شهرت دارد ، محدود نمي شود . اکسپرسيونيسم عميقاً در تاريخ نژاد شمالي ريشه دارد و بسيار متاثر از گرايشاتي است که معمولاً به عنوان رمانتيک از آنها ياد مي شود . بدين مفهوم آثار نقاشي اکسپرسيونيستي فراواني در طول تمامي دوره هاي تاريخي و در کشورهاي مختلف وجود داشته است . اما اکسپرسيونيسم به عنوان توصيفي سبک پردازانه از هنر مدرن ، معمولاً براي توصيف جنبش هاي هنري مشخصي در آلمان بين سال هاي 1905 تا دهه ي 1920 اطلاق مي شود و به دو گروه عمده تقسيم مي گردد : گروه « پل » که ويژگي کاملاً آلماني داشت و در سال 1905 در شهر درسدن شکل گرفت و ديگري گروه « سوارکارآبي » که جهاني تر بود و در سال 1911 در مونيخ تشکيل شد . هنرمندان اکسپرسيونيست با به کار بردن روش و فنون مختلفي چون فنون مختلف چاپ و مجسمه سازي بر احساسات شخصي نسبت به موضوع تاکيد بسيار داشتند . خود موضوعات آثار آنان نيز حائز اهميت بود و غالباً به موقعيت و شرايط انساني مربوط بود و از رنگ هاي خام ، درخشان ، پرتضاد و نا مرتبط با موضوع نقاشي استفاده مي شد که به ظهور تجليات گسترده تر تمايلات فردي ميدان مي داد . اکسپرسيونيست ها ، بر خلاف معاصرين فرانسوي خود « فووها » که از رنگ به گونه اي استفاده مي کردند که نقاشي هايشان آرامش و نشاط مي بخشيد ، برخي از آثارشان آن چنان تاثيرگذارند که موجب مي شوند از ناآرامي به خود بلرزيم . اگر موضوع اثر ، منظره باشد ، هنرمند با رويکردي پرترديد و پر سوءظن روبروست که فرسنگ ها از سردي و اعتماد به نفسي هنر کلاسيک فاصله دارد .
در اکسپرسيونيسم ، احساسات دروني به بيرون تجلي مي کند و به ديگران منتقل مي شود . در اين سبک شخصيت ، موقعيت ذهني يا شرايط حسي هنرمند به شکلي مشابه به موجود زنده ، به نمايش گذاشته مي شود . ما در زندگي روزمره ي خود نيز چنين مي کنيم ، مثلاً ممکن است خانه اي تجسد انساني شود و آن را در کسوت خانه ي خوشبختي يا خانه ي سياه ببينيم و پنجره هاي خانه را به صورت چشم هايش تجسم کنيم ؛ و يا يک سگ يا حيوان خانگي با احساسات و انگيزه هايي عجين شود که احتمالاً نمي تواند با احساسات بي نهايت پيچيده تر صاحبش مشابه باشد . اين گرايش را که بعد ها در آثار سازندگان فيلم هاي کارتوني برجسته تر شد ، مي توان همدلي ( Sympathy ) نام نهاد .
اما در تاريخ و نقد هنر ، اين اصطلاح به سبکي اطلاق مي شود که در آن قرارداد ها و سنت هاي طبيعت گرايي کنار نهاده مي شود و در عوض تاکيد بيشتري بر ايجاد اوعجاج و اغراق در شکل و رنگ به جهت بيان فوري احساس هنرمند وجود دارد . از اين رو مفهوم اکسپرسيونيسم در معناي وسيع آن مي تواند به هنر هر مکان و زماني اطلاق شود که تاکيد بر واکنش حسي هنرمند ، اولي تر از نظاره ي دنياي خارج است . در اين مفهوم کلي ، واژه ي اکسپرسيونيسم در زبان لاتين با حرف e نوشته مي شود ( exprssionism ) اما کاربرد رايج تر اين واژه ، براي توصيف گرايشي در هنر مدرن اروپا و به طور خاص تر به يک جنبه ي خاص آن گرايش ، به کار مي رود ؛ جنبشي که از حدود 1905 تا حدود 1930 در هنر آلمان گرايش غالب محسوب مي شد . منشا و ريشه ي اکسپرسيونيسم در اين مفهوم ثانوي به دهه ي 80 سده ي نوزدهم باز مي گردد . با اين وجود اين گرايش تا سال 1905 به عنوان يک برنامه ي متمايز تبلور نيافت ، و خود واژه فقط از سال 1911 و براي توصيف آثار کوبيستي و فوويستي که در برلين به نمايش گذاشته شده بود ، به کار رفت .
مهمترين پيشگام اکسپرسيونيسم ـ ون گوگ ـ بود که به طور آگاهانه طبيعت را براي " بيان رنج دهشتناک آدمي " به صورت اغراق آميز به تصوير کشيد . ون گوگ و اکسپرسيونيست هاي پس از وي ، در کاربرد حسي رنگ و خط تاکيد عمده اي بر احساس و انگيزش خود داشتند و از اين نظر از تلاش هاي ـ سورا ـ براي خلق يک نظام علمي براي بيان فرمي متمايز شدند .
ـ گوگن ـ با آگاهي بيشتر و به طور مشخص تري از امپرسيونيسم گسست . به مفهوم دقيق تر ، ـ گوگن ـ اکسپرسيونيست نبود ، اما اولين کسي بود که به طور آشکار و صريح اصول سمبوليسم را که به نوبه ي خود به عنوان محمل ارتباطي براي اکسپرسيونيسم بسيار حائز اهميت بود ، پذيرفت . وي تمام فرم ها را ساده و مسطح کرد . از رنگ به گونه اي بهره برد که تمامي تشابه آن به واقعيت يکسر از بين برود . خشونت نهفته در تابلوي « يعقوب در حال کشتي گرفتن با فرشته » ( NG ادينبورگ ) به واسطه ي زمينه ي قرمزي که کشتي روي آن انجام مي شود ، آشکار و چشم گير است . به همين منظور ـ گوگن ـ از بازنمايي سايه اجتناب کرد و بعداً اکسپرسيونيست ها از اين جهت گيري وي تبعيت کردند . وي به جهت هماهنگي با سبک ابداعيش در جستجوي سادگي موضوعات بود و آن را نخست در جوامع روستايي بريتاني و بعد ها در جزاير اقيانوس اطلس جنوبي يافت . ـ گوگن ـ در رويگرداني از تمدن شهري اروپايي ، هنر بدوي و هنر عاميانه را که هر دو موضوعات جذابي براي اکسپرسيونيست هاي متاخر شدند ، کشف کرد . در همين زمان ـ ادوارد مونش ـ نروژي که با کار هاي ـ ون گوگ ـ و ـ گوگن ـ آشنا بود ، جستجوي خود را در کشف قابليت هاي رنگ هاي خشن و دگر شکلي خطي که توانايي بالايي براي بيان بسياري از احساسات اصلي انساني همچون تشويش ، ترس ، عشق و نفرت را دارد ، آغاز کرد . حاصل جستجوي او براي يافتن معادل هايي براي دلمشغولي هاي رواني ، وي را به شناخت قابليت هاي صراحت و سادگي روش هاي گرافيکي همچون حکاکي روي چوب ، رهنمون کرد ؛ احياي روش هاي چاپ دستي به عنوان يک هنر مستقل يکي از ويژگي هاي متمايز جنبش اکسپرسيونيسم محسوب مي شود . ـ مونش ـ تاثير گسترده اي به ويژه در آلمان داشت ( وي آثار خود را در سال 1892 در شهر برلين به نمايش گذاشت ) و دامنه ي نفوذ وي حتا تا مجسمه سازي و در آثار ـ ارنست بارلاخ ـ که سبک کار ـ مونش ـ را با جلوه اي عظيم براي موضوعات مذهبي و اجتماعي به خدمت گرفت ، گسترش داد . از جمله اولين هنرمندان اکسپرسيونيست بايد از نقاش بلژيکي ـ جيمز انسور ـ نام برد . وي حقارت ماهيت انسان را با به خدمت گرفتن صورتک هاي عجيب و ترسناک کارناوال به نمايش گذاشت و هنر نامعقول و نامتعارف وي به ويژه در آثار چاپ فلزش به طور گسترده معروفيت يافت .
در سال 1905 گروه هاي اکسپرسيونيستي تقريباً به طور همزمان در آلمان و فرانسه شکل گرفتند . فوويست ها نظريات ـ ون گوگ ـ و ـ گوگن ـ را به آثار هنري خود افزودند . در سال 1908 ـ ماتيس ـ رهبر اين گروه ، اهدافشان را چنين جمع بندي کرد :« آنچه بيش از همه در جستجوي آنم ، بيان حسي است ( expression ) هدف اصلي رنگ بايد تا حد امکان در خدمت بيان حسي باشد ... در نقاشي يک منظره ي پاييزي سعي خواهم کرد تا رنگ متناسب با آن فصل را به ياد آورم ؛ من فقط از حسي که فصل به من مي دهد الهام خواهم گرفت .» اين آرمان را ـ ماتيس ـ در ترکيب بندي هاي بزرگ پيکره به کار بست ، ـ درن ـ در منظره پردازي و ـ رولت ـ در هنر جديد مذهبي ، عظمت و سادگي را به نمايش گذاشتند .
در سال 1905 گروه پل ( Die Brucke ) در شهر درسدن تاسيس شد و نخستين نمايشگاه خود را در سال 1906 برپا کرد . در حالي که در نقاشي فوويست ها ، حتا در جسورانه ترين نمونه هاي آن ، همواره هارموني طرح حفظ مي شد و کاربرد تغزلي و تزييني رنگ از دست نمي رفت ، اما در آثار اکسپرسيونيستي آلمان ، محدوديت ها و قيد ها يکسر کنار نهاده شد . علارغم تاثير غير قابل رد آنان از هنرمندان فرانسوي ، افراط گري و بيان حس اغراق آميز در آثار آنان مشهود است ؛ در اين آثار رنگ ها و فرم ها در تلاش براي ارائه ي تمايلات روانشناختي و نمادين به طور اغراق آميز به خدمت گرفته مي شدند تا بدين ترتيب مفري باشند براي درک رايج از ضرورت آفرينش هنري و نيز به نوعي طغيان عليه نظم تثبيت شده را به نمايش بگذارند . در سال 1913 ـ کرشنر ـ نوشت :« ما تمامي رنگ هايي را که به طور مستقيم يا غير مستقيم ، انگيزش هاي ناب و خلاق را باز توليد کنند ، مي پذيريم .»
کمي پيش از آغاز جنگ جهاني اول ، نقاشان آلماني نيز با پيوند زدن فرم هاي کوبيسم با آرمان هاي اکسپرسيونيست هاي متقدم و تحت تاثير تصوف و عرفان هندي ، تلاش داشتند تا نظامي بصري از مفاهيم ضمني جهان شمول ابداع کنند . در سال 1911 ـ فرانتز مارک ـ ، ـ کاندينسکي ـ روس و ديگران ، " گروه سوارکار آبي " که نقطه ي اوج اکسپرسيونيسم آلمان محسوب مي شود را تشکيل دادند . پس از جنگ جهاني اول ، سبک اکسپرسيونيسم در آلمان رواج يافت و حتا هنرمنداني چون ـ جرج گروز ـ و ـ اتو ديکس ـ در جستجوي واقعگرايي تازه و اغراق آميز " عينيت نوين " بسياري از ويژگي هاي دگر شکلي و اغراق را که يکي از تمهيدات اصلي اکسپرسيونيسم اوليه بود ، حفظ کردند . در سال 1933 اکسپرسيونيسم ، در کنار ديگر هنرهاي منحط توسط نازي ها سرکوب شد . اما پس از جنگ جهاني دوم حيات تازه يافت و امروزه مبلغين مشهوري در ميان هنرمندان ، چون ـ گئورگ بازليتس ـ دارد . در خارج از آلمان مبلغين پيشروي اکسپرسيونيسم شامل ـ شاگال ـ ، ـ سوتين ـ و عقبه ي آنان از جمله " تاشيسم " و " اکسپرسيونيسم انتزاعي " است .

تابلوی پریشانی اثر ـ ادوارد مونش ـ ۱۸۹۴

 

ـ پل گوگن ـ یعقوب در حال کشتی گرفتن با فرشته ( سال ۱۸۸۸)

 

ـ فرانز مارک ـ اسب های زرد ( سال ۱۹۱۱)

 

زندگی نامه ادوارد مانش

 

 

نوشته‌ی رابرت هیوگز Robert Hughes

برگردان: شیرین حکمی


نقاشي‌هاي غم‌زده و آزاردهنده‌ی ادوارد مونش ( Edvard Munch ) نقاش نروژی (1944- 1863)، تبديل به سمبول‌هاي جهاني روان‌پريشي و رنج شده‌اند. و مونش با نقاشی‌هایی از چهره‌ی خودش این‌کار را انجام داده است ـ رابرت هيوگز

حتي آنان كه با قطب شمال يخ‌زده و زمستان‌هاي طولاني ، ماليخوليايي،مأيوس‌كننده و دلگيرش - كه تصاويري از ملال و زوال در آن طنين‌انداز است - نسبتي دارند هم براي خودشان هنرمنداني دارند: استريندبرگ، ايبسن، اينگمار برگمن ِ فيلم‌ساز و كنوت هامسون داستان‌نويس. اما بي‌ترديد، بينواترين شمالي در ميان آنها، يا دست كم در ميان هنرمندان به‌ياد ماندني، ادوارد مونش است.
نوميدی سرسختانه‌ی او همراه با غرقه شدن درخود ، خشم و كج‌خلقي هركسي را برمي‌انگيزد و به نظر مي‌رسد كه دوزخ مي‌تواند تعريفي از حضور ابدي ادوارد مونش در اتاقي كوچك باشد. حتي انگار نظر خود مونش هم همين است. وقتي ديگران به عقب بازمي‌گردند و بازي‌هاي كودكي‌شان را به ياد مي‌آورند، حافظه‌ی مونش فقط فضايي جهنمي را به ياد مي‌آورد و مي‌گويد:
« بيماري و جنون، فرشتگان سياهي برفراز گهواره‌ی من بودند. هميشه احساس مي‌كردم كه با من غيرمنصفانه رفتار مي‌شود، بي‌مادر، بيمار و هميشه در معرض تنبيه، در جهنمي كه بالاي سرم بود.»


The Dead Mother مادر‌ ِمرده وقتي ادوارد فقط پنج سال داشت، مادرش بر اثر بيماري سل درگذشت. پدرش مردي مذهبي، عجيب و غريب و اهل قشقرق به پا كردن بود. نزديك‌ترين شخص به ادوارد خواهري بود كه يك سال از خودش بزرگتر بود و در15 سالگي از دنيا رفت. همه‌ی اينها به‌قدر كافي ضربه‌ی رواني بود كه بتواند ستون‌هاي ظرفيت هركسي را درهم شكند.اما اين ضربه‌ها شخصيت نهفته‌ی مونش را وامی‌داشت كه عملا رنج و درماندگي خود را اغراق‌آميزتر جلوه دهد. اين نكته به‌خودی خود منحصر به فرد و مختص او نيست، بلكه خصلت معمول بسياری از افسردگان مضطرب است. اما حدی از اغراق كه مونش پیش گرفته بود ، مضحك به‌نظر می‌رسید.


سال 1902 با پايان یافتن دوستي چهارساله‌ی مونش با زن جوان و پولداري به نام تولا لارسن Tulla Larsen شوك ديگري به او وارد شد. تولا از وي كه به طرز مضحكي از ازدواج مي‌ترسيد، خواست كه با او ازدواج كند. به نظر مي‌رسيد كه مونش از مرداني است كه مي‌ترسند با ازدواج موقعيت هنري‌شان را از دست بدهند و اين تعهد را نپذيرفت. تولا تهديد كرد كه خودكشي خواهد كرد، اما به‌جاي او، مونش به خودش شليك كرد! منتها به‌جاي اين كه با تپانچه شقيقه‌اش را هدف قرار دهد، با تزلزل به نوك انگشت وسط دست چپش شليك كرد. بدون شك اين كار برايش دردناك و ناخوشايند بود، اما تهديدي برای زندگي‌اش به شمار نمي‌آمد، به ‌ويژه كه دستي كه با آن نقاشي مي‌كرد، صدمه نديده بود.


مونش رويدادها را- هر آن‌چه که بود- در نقاشی‌هایش با اغراق همراه مي‌كرد.
در تابلوي "ميز جراحي" (3-Operating Table1902) بدن او برهنه و بي‌روح به‌صورت دمر كشيده شده، در حالي كه سه پزشك و يك پرستار كه كاسه‌ای لبريز از خون را نگه داشته بر بالينش حضور دارند. لكه‌ی بزرگي از خون لخته شده روي ملافه ترسيم شده و صحنه از ديد جمعيتي از انترن‌ها كه از پشت پنجره نگاه مي‌كنند، ديده مي‌شود.
هرقدر هم كه بيننده مشتاق ديدن چنين صحنه‌ی عصبي‌‌كننده‌ای باشد، باز هم اين نمادگرايي، به‌نظر ِ بیننده نهايت ِ اغراق را به همراه دارد.


این تابلو نمونه‌ی بدی از ترحم به خويشتن است كه از قرار با خاطرات ِ نقاش از درس‌هاي آناتومي رامبراند كه نزد استادش دكتر تولپ فراگرفته بود، تركيب شده است و از آنجا كه ظاهرا اين براي ادوارد مونش كافي نبوده، آن را با جزئيات خون‌آلودتری در بازسازی تابلوي نقاشي "مرگ مارا» (The Death of Marat) اثر ژاك لويي داويد تكرار كرده است. در اين بازسازي، تولا لارسن برهنه به عنوان شارلوت كوردی، قاتل ِ "مارا" ترسيم شده است.


واقعا شگفت‌انگيز است كه كسي مانند مونش تا اين حد درمانده و خودنگران باشد كه بيش از هرچيز اين همه سلف‌پرتره كشيده باشد. تعداد اين پرتره‌ها به صدها اثر مي‌رسد و نمايشگاه بزرگي از آن‌ها از اول اكتبر2005 در رويال آكادمي لندن افتتاح شد.

Self-portrait after Spanish influenza, 1919هنر، گاهي تجسم و ترسيم ناتواني انسان و توصيف ضدقهرمان و پذيرش اين نكته است كه جهان به سرعت مي‌چرخد و آن‌چه درون آن است، عجيب‌تر از آن است كه بتوان آن را حس كرد. و شيوه‌های مونش در اين خودترسيمي، پذيرش چنين احساساتي است. او نقاشي است كه به‌طرز غيرقابل باوري بي‌پرواست و هرگز از نمايش ضعف‌هايش نمي‌ترسد، زيرا باور دارد كه روح انسان جدا از مركزيت و اهميت كالبدش، و به دور از شيوه‌هاي پرتره‌نگاری سنتی، به وسيله‌ی طبيعت خود و ذاتا آشفته و پريشان شده است.

اگر سلف‌پرتره‌هاي مونش گاهي بيننده را مي‌ترساند، - پرتره‌هايي ترشرو، مضطرب، با يك عالم ضربه‌ی قلم‌مو و از ذهني در كنتراست شديد با روشنايي- به اين دليل است كه خود همه‌ی اين اضطراب‌ها و وحشت‌ها را تجربه كرده و چيز ديگري جز آن‌ها نداشته است. بنابراين او آن‌جاست،[اشاره به نمایشگاه آثار وی در لندن ] در تصويري پس از تصوير ديگر –مردي خوش‌قيافه و تقريبا ايده‌آل در جواني، شخصي عصبي با استخوان‌بندي دراز در ميانسالي، و چهره‌ای خسته از بيماري‌ها و ناتواني‌هاي متعدد، در اواخر پنجاه‌سالگي و اغلب خيره به تماشاگر ، مانند مخلوقي از درون ِ پناهگاه ِ بوم ِ نقاشي كه مي‌خواهد درباره‌اش بدانيد.


Self Portrait: Between Clock and Bed ميان ساعت و بسترآثار مونش آكنده از حس گذر زمان است. انگار كه دقيقه‌ها و ساعت‌ها ويروس‌هايي هستند كه زندگي هنرمند را مي‌بلعند و يكي از دردناك‌ترين بيانيه‌هايش در اين باره، تابلويي مربوط به سال‌هاي آخر عمر او با عنوان « ميان ساعت و بستر» است.
در این سلف‌پرتره ،‌ او بين يك ساعت پاندول ‌بلند و بستري كه كاناپه‌ای است ساده و بي‌تجمل با يك روتختي ايستاده است.
آن‌چه که ممکن بود براي هر نقاش ديگری، پرتره‌اي معمولی از پيرمردی باشد كه از خواب برخاسته، براي مونش تبديل به تمثيلي از مرگ مي‌شود، يعني زمان كه از سمت چپ مي‌گريزد و بستري درسمت راست كه او در آن به‌طرز كسالت‌باری خواهد مرد.


تصویر سمت چپ: میان ساعت و بستر ( 42-1940 - SelfPortrait: Between Clock and bed)
این نقاشی در موزه مونش در اسلو نگهداری می‌شود و اندازه‌ی آن 120.5×149.5 سانتیمتر است.


اگر ناگزير بودم كه يكي – فقط يكي- از سلف‌پرتره‌هاي مونش را انتخاب كنم، قطعا يكي از اولين كارهايش ( متعلق به سال 1895) يعني سلف‌پرتره‌ی سياه و سفيد با عنوان "سلف‌پرتره با اسكلت بازو" Self Portrait with Skeleton Arm را انتخاب مي‌كردم.


Self Portrait with Skeleton Arm,سلف‌پرتره با اسكلت بازودر این سلف پرتره مرد جواني از يك زمينه‌ی مخملي سياه خالص به شما خيره شده و هيچ نشاني از اضطراب در چهره‌اش نيست، به‌جز اختلاف آزاردهنده و عجيبي در ميان پلك‌هايش – كنايه‌اي محض از ذهنی تقسيم شده – با استخوان‌هاي جلوي بازو كه در امتداد پايين تصوير كشيده شده‌اند. به نظر مي‌رسد كه استخوان‌ها اعلام مي‌كنند: " من آنچه شما بوده‌ايد هستم و شما نيز آنچه من هستم خواهيد بود".


سلف پرتره سمت چپ: سلف‌پرتره با اسكلت بازو
Self Portrait with Skeleton Arm, 1895 , Lithograph , 45.5 x 31.7 cm


مونش فقط يكي از نمادگرايان Symbolists كشورهای اسكانديناوي بود (استريندبرگ و ايبسن نمونه‌هاي ديگرند) كه در دهه‌ی 1890، دائما و با وسواس به مسئله‌ی ضعف خود ـ به عنوان مرد ـ در مقابل سرسختي و بي‌رحمي زن چنگ مي‌زد.از ديد او زن‌ها چه بودند؟ آيا آنان مردان را از اين‌ كه كاملا مردانه عمل كنند مانع مي‌شدند، يا موجوداتي سلطه‌جو و مادروار بودند كه آن‌ها را سرخورده مي‌كردند و يا حتي « ليليت»‌‌ها (ديو مادينه در اساطيرعبري) يا بانوان زيباي بي‌شفقتي بودند كه به مردان وعده مي‌دادند و ناکام می‌گذاشتند؟ اين فرضيه‌ی آخر براي مونش اهميت زيادي داشت و به عنوان يكي از اصلي‌ترين الگوهاي او به شمار مي‌رفت.


Vampire ,1893 - خون آشاموقتي زنان در سلف‌پرتره‌هاي مونش حضور مي‌يابند، آنها را به هيبت خون‌آشام و ليليت ترسيم مي‌كند و برعكس، وقتي مي‌خواهد مردي را ترسيم كند، او را به صورت يك قرباني ذليل و مغلوب نشان مي‌دهد و اغلب اوقات نيز چهره‌ی خودش را به آن مي‌دهد.


تصویر سمت چپ با عنوان Vampire - خون‌آشام ، نقاشی مربوط به سال 1893 است


اين كه مونش از ترسيم چهره‌ی خودش لبريز نمي‌شود، رقت‌انگيز نيست. حتي آدم کرم‌گونه‌ی در حال جيغ كشيدن روي پل در معروف‌ترين اثرش (جيغ، 1893)، به شهادت خودش يك سلف‌پرتره است و با اين حال، سلف‌پرتره‌های مونش كه گاهي تكراري و اغلب ملال‌آورند، از بين نخواهند رفت. آن‌ها هركسي را كه شتاب‌زده تصور مي‌كند كه دختران صورتي زير چترهاي آفتابي در نقاشي‌هاي امپرسيونيستي، حقيقي‌ترين چهره‌هاي دهه‌ی 90 هستند، از اشتباه درمي‌آورد.
نمايشگاه « ادوارد مونش به قلم خودش» از اول اكتبر تا 11 دسامبر 2005 در آكادمي سلطنتي هنرها در لندن برپاست.


تابلوی "جیغ" The Scream (or The Cry) 1893

 


2) ادوارد مونش به قلم خودش
به بهانه‌ی نمایشگاه ادوارد مونش در لندن


برگردان : شیرین حکمی


رابطه‌ی صميمانه‌ی مونش با تولا لارسن Tulla Larsen در سال 1902 در حالي به پايان رسيد كه هنرمند به دست خودش شليك كرد. اين واكنشي از سر استيصال و ناشي از اين ترس بود كه ازدواج ممكن است خلاقيت او را نابود كند. لارسن تهديد كرده بود كه اگر مونش رابطه‌شان را برهم زند، خودكشي خواهد كرد، اما به جاي اين كار با نقاش ديگري ازدواج كرد!


Red and dead: Self portrait in Hell   سلف پرتره در جهنم"سلف‌پرتره در جهنم" (1903) اثري دراماتيك است كه بدن برهنه‌ی هنرمند را نشان مي‌دهد كه با شعله‌های آتش دوزخ روشن شده است. چهره‌اش سرخ و سوخته است و سايه‌ی بدشگوني از پشت او برخاسته است. با اين حال مونش در اين تصوير وضعيتي متكي به خود دارد. اين اثر بيانيه‌اي است درباره‌ی رنج‌هایش و نقش او به عنوان یک هنرمند.
مونش آماده است تا تنش‌ها و آسيب‌هاي روحي زندگي‌اش را به عنوان نيروهايی كه وجودشان برای خلاقيت‌اش ضروری است، بپذيرد.

توصيف مونش از دوست دختر سابقش در تابلوي «سلف‌پرتره با تولا لارسن» (1905) نيز خوشايند نيست. لارسن با يك چهرۀ خاكستري مايل به سبز ترسيم شده كه او را مريض ‌احوال و پريشان نشان مي‌دهد. هرچند، اين اثر را نمي‌توان پرتره‌ی صريحي از لارسن تلقي كرد، اما مونش احساس بغرنج و پيچيده‌‌‌اش را دربارۀ لارسن و به طور كلي زن بازتاب داده است،‌ احساساتي كه در آن اغلب ترس و تشويش غالب‌اند. اين فيگور از زن مضطرب در واقع جنبه‌ای از شخصيت خود مونش است كه ترس‌های هنرمند در رابطه با زن، روابط اجتماعی‌ خودش را تجسم مي‌بخشد.


پس از تكميل اين تابلو، مونش سعي كرد كه خاطرۀ لارسن را از ذهنش پاك كند. تابلوي "مرگ مارا Death of Marat اشاره به قتل انقلابي فرانسوي "ژان- پل مارا" در سال 1793 توسط زني به نام شارلوت كوردی دارد كه به بهانه‌ی دادن اطلاعاتي كه ادعا مي‌كرد جان "مارا" را نجات مي‌دهد، وارد شد و او را با ضربه‌ی چاقو در بستر خويش به قتل رساند. بازسازي اين نقاشي توسط مونش وسيله‌ای براي نشان دادن تمايلات تاريخي يا سياسي نبوده است. درعوض مردي را نشان مي‌دهد كه مرده در بستر خونين‌اش افتاده و بين بستر او و ميز طبيعت بيجان، زني بسيار شبيه به فيگور زن در تابلوي "سلف‌پرتره و تولا لارسن" ( Self-Portrait with Tulla Larsen ) ، ايستاده است.


در سال 1908 ادوارد مونش كه از آسيب‌هاي رواني رنج مي‌برد، خود را براي معالجه به يك كلينيك رواني سپرد و اين دوره‌اي بسيار خلاق در زندگي او و زماني بود كه آثار زيادی را خلق كرده بود.


'Edvard Munch by Himself' is at the Royal Academy, Piccadilly, London W1 (020 7300 8000), until Dec 11.

منبع:سایت کارگاه

 

فلوت -- داستان کوتاه


 

الیور دستانش را بالا گرفت و فلوت خودش را به همه نشان داد و گفت : من با این فلون شما را از شر ادم های بد نجات می دهم . شهردار به سمت او آمد ؛ چند ضربه ارام به پشت او زد و گفت : افرین پسر؛ مطمئن باش پول زیادی بعد این موفقیت در انتظار توست .سپس صدایش را صاف کرد و خطاب به مردم گفت : این پسر قهرمان شهر و نجات دهنده جان ماست . من تصمیم دارم مجسمه او را در مرکز شهر نصب کنم . همه به افتخار الیور قهرمان هورا بکشید

هیپ هیپ ... هورا.....هیپ هیپ..... هورا.....

الیور فلوت را بر لبانش گذاشت و شروع به نواختن کرد . همه ادم های بد با صدای فلوت از خود بی خود شدند و به سمت الیور حرکت کردند . الیور ساعت ها رفت تا به دریا رسید . او می نواخت و ادم های بد یکی یکی به درون دریا می رفتند و غرق می شدند . بعد ساعت ها نواختن اخرین نفر هم وارد دریا شد و فقط چند حباب از او در سطح اب باقی ماند. الیور دست از نواختن برداشت و با خوشحالی به سمت شهر حرکت کرد . ولی خوشحالی او زیاد باقی نماند . چون کسی درون شهر برای اهدای جایزه او باقی نمانده بود!!!

ایلیا خدابخش

سلام

داستان فلوت برگرفته از داستان زیبای فلوت زن دو رنگ می باشد

درسته داستان من به خوبی این داستان نیست ولی بعضی مواقع ادم دلش می خواد با یک موضع اونطور که خودش دوست داره داستان بنویس

 
فلوت زن دو رنگ
 
 
 
در زمان هاى نه چندان دور، در كشور آلمان، شهرى به نام هاملين وجود داشت. هاملين جاى بسيار زيبا و دل انگيزى بود با خيابانهاى سنگفرش و خانه هاى با سقف شيروانى . ديوارهاى اين شهر مشرف به رودخانه اى خروشان و پهناور بود. همه چيز به خوبى و خوشى مى گذشت و شهر پر بود از صداى خنده و شادى بچه ها كه در خيابان ها بازى و جست وخيز مى كردند تا اينكه يكسال، مردم شهر توى دردسر بزرگى افتادند. ناگهان فوجى از موش هاى ناخوانده و غارتگر سيل آسا به شهر هجوم آوردند.اون ها خوراكى ها رو غارت مى كردند، ديوارها رو مى خراشيدند و مدام از پله ها بالا و پايين مى رفتند و جيغ و داد مى كردند، طورى كه صدا به صدا نمى رسيد. اين موش هاى مزاحم از هر نوع و سنى يافت مى شدند: موش هاى مسن با ريش سفيد و موش هاى جوون چابك با دم هاى كشيده، در رنگ هاى قهوه اى و خاكسترى و سياه و سفيد و… اونها حتى گربه هاى شهر رو از بين مى بردند و با سگ ها مى جنگيدند و باهوش تر از اونى بودند كه تو تله بيفتند. مردم كه حسابى از دست اين موجودات مزاحم عاصى و ذله شده بودند در تالار شهر جمع شدند، جايى كه شهردار و اعضاى شورا در لباس هاى فاخر قرمز رنگشون دور ميز نشسته بودند و درباره مشكل موش ها بحث و گفت وگو مى كردند. يكى از اهالى فرياد زد: «اه! چرا ما بايد شهردار و شوراى شهر داشته باشيم و براشون لباس هاى گرون قيمت از پوست سمور بخريم، در حاليكه اونها حتى نمى تونند ما رو از شر يك دسته موش مزاحم خلاص كنند» و ديگرى با عصبانيت گفت: «اگر زود نجنبيد و يك فكرى نكنيد ما عوض موشها خودمون رو از شر شما بى عرضه ها خلاص مى كنيم.» بقيه اهالى با سرو صدا تأييد كردند. جناب شهردار كه مردى چاق و مسن بود با نگرانى سرش رو خاروند و رو به اعضاى شورا كرد، اونها هم دست كمى از شهردار نداشتند و با ترس و دستپاچگى باهم پچ پچ مى كردند ولى هيچ كس فكربكرى به ذهنش نمى رسيد.
ناگهان صداى تق تقى از پشت در به گوش رسيد، همه با عصبانيت از جا پريدند، اول فكر كردند يك موشه كه داره ناخن هاش رو به در مى كشه ولى نه انگار كسى در مى زد. شهردار با صداى بلند گفت: «بيا تو» مردى عجيب و غريب با قد بلند و بسيار لاغر، با پوستى تيره و موهاى روشن وارد تالار شد. همه با تعجب به اون خيره شدند. كت غريبه بيشتر از همه باعث تعجبشون شده بود، آخه خيلى بلند بود و تا سرانگشتهاى پاش مى رسيد و نصف كت قرمز و نصف ديگرش زرد بود. غريبه به آرامى گفت: «سرورانم. من يك طلسم بلدم كه مى تونه همه موش ها رو وادار كنه دنبال من راه بيفتند، من در طول زندگيم به سرزمين هاى زيادى سفر كرده ام و همه من رو فلوت زن دو رنگ صدا مى زنند.» در همون موقع توجه همه به سمت فلوتى كه از انتهاى شال زرد و قرمز آويزون بود، جلب شد. فلوت زن ادامه داد: «من شما رو از شر موش ها خلاص مى كنم در عوض شما به من هزار سكه طلا خواهيد داد.» اعضاى انجمن و شهردار با خوشحالى فرياد زدند: «پنجاه هزار سكه مى ديم.» فلوت زن لبخندى زد و به خيابان رفت و در حاليكه چشمان سبزرنگش مى درخشيد شروع به نواختن كرد. با زدن سه نت زير، صداى قرچ قرچ از خيابان ها بلند شد و ديرى نگذشت كه موش ها جست و خيز كنان خودشون رو به اونجا رسوندند. مرد غريبه فلوت زنان در شهر به راه افتاد و موشها هم به دنبال او مى دويدند. همين كه به رودخونه رسيدند، موشها يكباره به داخل آب شيرجه زدند و ديگه اثرى از اونها ديده نشد؛ به جز يك موش قوى و خاكسترى كه به زحمت تونست خودش رو به طرف ديگه رودخونه برسونه، موش كه حسابى ترسيده بود به سمت شهر موش ها فراركرد. همين كه به اونجا رسيد داستان رو براى بقيه موش ها تعريف كرد: «صداى بسيار زيبايى از فلوت شنيدم و در همون موقع شنيدم كه در كمدهاى پر از مربا و ترشيجات خوشمزه بازمى شه و شنيدم كه در بشكه هاى شكر و خمره هاى كره رو بازمى كنند و صداى موش ها رو شنيدم كه ملچ ملوچ و خرچ خروچ مى كنند و تا جا دارند از خوراكى ها مى خورند و لحظه اى بعد شلپ! ديدم كه در رودخانه افتادم.» موش ها با شنيدن اين داستان حسابى ترسيدند و تصميم گرفتند ديگه هيچ وقت پا توى هاملين نگذارند. در هاملين مردم با شادى ناقوس كليساها رو به صدا درآوردند و شهردار با خوشحالى فرياد زد: «زود باشيد بريد همه سوراخ موشها رو ببنديد!»
در همون موقع سروكله مرد فلوت زن پيدا شد و رو به شهردار گفت: «لطفاً پول من رو هم بديد.» شهردار و اعضاى شورا غرغركنان با هم پچ پچ كردند: «هزار سكه! اونم به يك كولى سرگردان با لباس قرمز و زرد. اين پول مى تونه صرف برگزارى يك مهمانى باشكوه بشه، به علاوه، موش ها كه ديگه غرق شدند و فلوت زن نمى تونه اونها رو برگردونه!» شهردار رو به فلوت زن كرد و گفت: «ببين جانم. مافقط شوخى كرديم. هزار سكه خيلى زياده! ما به تو پنجاه سكه مى ديم.» مرد فلوت زن با عصبانيت گفت: «سرقولتون بايستيد و گرنه من آهنگ ديگه اى مى زنم كه مطمئنم دوست نداريد.» شهردار كه از عصبانيت قرمز شده بود فرياد زد: «اى مردك گستاخ! برو هر كارى دلت مى خواد بكن.» ولى فلوت زن آرام و خونسرد، فلوت زنان در خيابان هاى شهر به راه افتاد. با شنيدن سه نت بلند و زيبا، دوباره صداى تاپ و توپ از خيابان ها بلند شد ولى اين بار بچه ها بودند كه رقصان و خوشحال به دنبال فلوت زن به راه افتاده بودند! شهردار و مردم با ديدن اين صحنه از ترس سرجاشون ميخكوب شدند. فلوت زن بچه ها رو به خارج از شهر و سپس به طرف كوه هاى بلند در غرب ديوارهاى شهر هدايت كرد. مردم با خودشون فكر كردند، خب! فلوت زن كه نمى تونه از كوه بالابره پس دست از فلوت زدن مى كشه و مى گذاره بچه ها برگردند. ولى همين كه به كوه رسيدند، درى در كوه بازشد و فلوت زن و بچه ها داخل اون شدند و سپس در بسته شد و همزمان صداى خنده و فلوت قطع شد و همه بچه ها ناپديدشدند؛ همه به جز يك نفر، يك پسربچه كه پاش مى شليد و نمى توانست به تندى بقيه بدوه پس به شهر برگشت و پدر و مادر پسرك به سمتش دويدند اون رو بغل كردند ولى پسر كوچولو خيلى غمگين بود و براى اونها تعريف كرد: «همين كه اولين نت هاى فلوت زده شد، صدايى رو شنيدم كه بچه ها رو به شهرى زيبا و پرگل دعوت مى كرد، جايى كه تو خواب هم در هاملين نمى شه ديد! با پرستوهايى با بالهاى رنگارنگ و اسب هاى پرنده! توى اون سرزمين هيچ كس غمگين و ناراحت و يا معلول و فقير نبود.»
وقتى پسرك بزرگ شد، براى نوه هاش تعريف كرد كه چطور دوستانش با مرد فلوت زن رفتند و اون رو تنها گذاشتند و همزمان به پنجره هاى نقاشى شده كليساى هاملين اشاره مى كرد؛ تصوير بچه ها در حاليكه مرد فلوت زن رو با كت زرد و قرمزش دنبال مى كردند، روى اون ديده مى شد.