شهر بازی

شهر بازی

در حالی که او را بر روی زمین می کشید گفت :
 چقدر لج بازی می کنی ؛ بیا دیگه.

از پایین نگاهی کرد و بغضش رو فرو برد ،به پشت سر نگاهی کرد گفت :
نمی یام ، نمی خوام؛ بازم می خوام بمونم ، هنوز زمان من تموم نشده مگه چقدر گذشته ، مگه من چقدره که اینجام ، هنوز همه جا رو ندیدم ، هنوز ...

میان صحبت او پرید و کمی خشن تر از قبل گفت:
اونقدر که باید ، بودی، اونقدر که باید ، دیدی.
بعد لحنش رو کمی ملایم تر کرد و گفت :
تازه جایی که داریم می ریم از اینجا بزرگتر و دیدنی تره ،  من بهت قول می دم تا وقتی که دوست داری می تونی اونجا بمونی و لذت ببری.

لبخند کم رنگی بر روی لبانش نشست ، از جای خود برخواست و لباسهایش را تکاند با لحنی پر از التماس گفت:
قول می دی برم بهشت؟

عزرایئل خنده عجیب و بلندی کرد دستان مرد را گفت: قول می دم ؛ توبیا!

                                                    

                                                                                                             ایلیا خدابخش

 

شهر بازی

کابوس

کابوس

 

 

محسن با صورت عرق کرده از خواب می پرد . چند ثانیه ای به رو به رو خیره می شود . بعد نگاهش را به سمت سعید می چرخاند .

-چی شده ؟

-چی شده ؟ باز داشتی فریاد می زدی ! تو خسته نشدی؟! حتما باز کابوس دیدی که داری وسط یه بیابون بی اب و علف غرق می شی یا درست از وسط یه دره عمیق به سمت اسمون سقوط می کنی یا ... محسن دارم با تو حرف می زنم ! حواست با منه؟

-هان !

-هیچی بگیر بخواب

-چی گفتی؟

-گفتم از فردا می رم خونه علی شون می مونم . واسه تو هم می گردم یه همخونه خوب پیدا می کنم ؛ باشه؟

-اهان ؛ واسه این بیدارم کردی؟! خوب صبح به من می گفتی . باشه ، شب بخیر

 

 

 

من ديگر ادم نبودم!!

 

صبح بود. شایدم ظهر نمی­دانم. فقط می­دانم تا غروب کم نمانده بود. امروز یا بیابان شاد بود که ناله نمی­کرد یا باد امروز توان خودستایی نداشت. خانۀ کوچک امروز راحت بر جای خود نشسته بود. شن ها آرام آرام از پلۀ خانه من بالا می­آمدند و با سلامی خود را در خانه پخش می­کردند. زندگی در بیابان عجیب بود. شاید برای من که از ساحل دریا تبعید شدم. بار ها با خود کلنجار رفته­ام. که چه از قاسم قصاب یا محمد جارچی کم داشتم. اون ها به خاطر شکستشون تو عشق خودشون رو کشتند و من هنوز در فکر این بودم که آیا لیاقت همسفری با مرگ رو دارم؟! ولی امروز برای نمردنم خوشحال بودم. امروز یه روز استثنایی بود. دیشب مردی خوش سیما به کلبه کوچک من آمد و پیشنهاد یک معامله داد. معامله ای ساده که قبولش سنگین بود.

مرد به من گفت: تو روح خودت را به من می فروشی و من عشقت را به تو می دهم.

گفتم به کدام ضمانت؟

گفت تو چیزی برای از دست دادن داری؟ سکوت کردم و او گفت اگر جوابت آری است فردا بعد از ظهر با ساز باد برقص و شادی کن و اگر نه با ناله باد اشک بریز.

گفتم: تو که هستی؟

گفت: هنوز نشناختی؟

گفتم :نه

گفت: من از سال ها قبل برای خدمت آماده بودم .

گفتم سالها قبل؟

گفت: آری

گفتم: نامت؟

گفت: ابلیس .

اتاق در تاریکی فرو رفت و او در تاریکی ناپدید شد.

زمان برای فکر کردن سریع می گذشت و من دنبال جواب برای سوال خودم. آیا چیزی برای از دست دادن دارم؟ نه ندارم.

صدای باد مرا به خود آورد.

امروز صدای باد نوای دیگری داشت. شاد بود و در بیابان غوغا می­کرد و منی که برای نزدیک شدن به عشقم پر از شادی بودم را مسخ کرده بود. با نوای باد پرواز کردم و دور کلبه خودم پایکوپی می­کردم. ساعت­ها رقصیدم وقتی به خود آمدم سایه کلبه­ام به بزرگی زمین شده بود .

صدای پای مردی را شنیدم در حالی که مرا تشویق می­کرد گفت: باد بر تو افتخار می­کند. خودت را آماده کرده­ای؟

گفتم: برای چه؟

خندید و گفت: برای رسیدن به عشقت.

چشمانم را بستم و گفتم: آماده­ام

به من نزدیک شد وَهم تمام وجودم را فرا گرفت. دستانش را بر سرم گذاشت و گفت: مطمئنی چیزی برای از دست دادن نداری؟

گفتم : نه هیچ چیز ندارم.

احساس می­کردم در خلسه­ام. از سر انگشتان پا احساس بی حسی می­کردم این احساس بالا و بالا می­آمد. دیگه حتی توان زانو زدن را هم نداشتم. قلبم را دیگر احساس نمی­کردم. دستانم در اختیارم نبودند. سرم بی اختیار بر روی گردنم می­لغزید دیگر چیزی حس نکردم. به سختی چشمانم را باز کردم. مرد داشت از من دور می­شد. با تمام قدرت فریاد زدم : مگر تو قول نداده بودی؟

بر گشت و نگاهم کرد؛ با تمسخر نگاهم کرد و گفت: فکر می­کنی با این وضعیت او می­خواهد با تو زندگی کند؟

گفتم کدام وضعیت؟ من روحم را برای او به تو فروختم...

گفت: فقط روح؟

گفتم: پس چه؟

گفت : تو با روحت انسانیت و شرافتت را نیز فروختی شما هر چه دارید از روح شماست که از خدای یکتاست و بدون آن هیچ نداری.

در حالی که خودم را روی زمین می­کشیدم به حلبی رسیدم. خودم را در حلب دیدم. من دیگر انسان نبودم.

مرد با صدای بلند خندید و گفت نوبت نفر بعد است. او روحش را به چه می­فروشد؟

 

 

 

ايليا خدابخش

صحرا

 

 

 

 

 

شهر تانکزلند  --  نوشته شده بر اساس یک کابوس ابلهانه چند ساعته!!!

 

 

 

شهر تانکزلند

نوشته شده بر اساس یک کابوس ابلهانه چند ساعته!!!

چند صد هزار سال پیش در سرزمین­های دور، شهر کوچکی وجود داشت به نام تانکزلند که دور تا دور آن پر از گل­های رز سرخ بود. این شهر پر از ساختمان­های عجیب بود. خانه­های سیاه مرتفع و خانه­های ویلایی سبز رنگ کوچکی که در کنار هم قرار داشتند. در این شهر دو گروه از حیوانات زندگی می­کردند. گرگ­ها که در ساختمان­های سیاه رنگ زندگی می­کردند و گوسفند­ها که در خانه­های کوچک ویلایی زندگی می­کردند. مردم این شهر همیشه خوشحال بودند. روز­ها هر کس به شغل خودش مشغول بود و شب­ها تمام مردم شهر در تالار بزرگ شهر جمع می­شدند و تا نیمه­های شب به رقص و پایکوبی مشغول بودند. زندگی مردم به خوبی پیش می­رفت تا اینکه خبر گم شدن تعدادی گوسفند به اداره پلیس داده شد. رییس پلیسِ شهر خودش مسئول رسیدگی به پرونده شد. رییس پلیس یک گرگ با یک چشم نابینا و کلاهی بر سر بود. معاون او گوسفندی بود که تازه به استخدام در آمده بود و این اولین پروندۀ جدّی او بود. شاید هم می شد گفت این اولین پروندۀ جدّی شهر بود. چون قبل از این، کار پلیس گرفتن بچه­هایی بود که از خانۀ همسایه­ها غذا می­دزدیدند. این گم شدن­ها ادامه داشت و رییس پلیس و معاونش حتی یک سرنخ هم نتوانستند پیدا کنند.

کارآگاه جوانی وارد شهر شد. نام او آرتور بود. او خوب می­دانست بهترین راه شهرت برای او پیدا کردن گوسفندان گم شده است. او برای پیدا کردن گوسفندان یک ویژگی عالی داشت. او یک گوسفند بود. آرتور به تمام خانواده­های گمشدگان سر زد و و با خانواده­های آن­ها صحبت کرد. ولی هیچ تشابهی بین گمشده­ها نبود. هیچ کدام از آن ها خوش چهره یا پولدار یا مشهور یا از یک رده سنی خاص نبودند. او ساعت ها به عکس آنها نگاه می­کرد. شاید چیز مشترکی بین آنها پیدا کند. او این را خوب می­دانست وقتی با یک قاتل زنجیره­ای سر و کار داری حتما باید مقتولین نقاط مشترکی داشته باشند.

3 روز بعد از ورودش به شهر وارد رستوران کوچکی در حومۀ شهر شد. در گوشه­ای نشست و قهوه­ای سفارش داد. گوسفندی که از روی لباسش می­شد فهمید که از پایین شهر است داشت برای دوستانش از مهمانی بزرگی که دعوت است تعریف می­کرد و از ثروت گرگی که او را دعوت کرده است.

این مهمانی برای آرتور خیلی عجیب بود. یک گرگ ثروتمند یک گوسفند فقیر رو برای چه باید دعوت می­کرد! این یک سر نخ خوب بود.

آرتور گوسفند را تعقیب کرد تا به ساختمان سیاه رنگی در قسمتی شمالی شهر رسید. تمامی مهمان­هایی که وارد می­شدند گوسفند بودند. همگی برای ورود دعوت نامه داشتند. همگی از پایین شهر بودند و همگی چاق بودند.

آرتور لیست گمشده­ها را از جیبش بیرون آورد. قد ... وزن ... همۀ گوسفند­های گم شده چاق بودند!

آرتور مخفیانه وارد ساختمان شد. سالن بزرگی وجود داشت. آرتور در بالای سالن از دریچۀ تهویه هوا به گوسفندان نگاه می­کرد. همه در حال خوردن و رقص بودند. ناگهان برق قطع شد و در تاریکی فقط صدای فریاد می­آمد. وقتی نور دوباره سالن را پر کرد. دیگر اثری از گوسفندان نبود. گرگ ها با صدای موسیقی بر روی سنگفرش­های خونی سالن می­رقصیدند و خون از بدنشان بر روی زمین می­چکید.

آرتور به رییس پلیس اطّلاع داد و تمام گرگ­های آن ساختمان دستگیر شدند.

جزف گرگ سالخورده­ای بود که صاحب شبکۀ تلویزینی شهر بود. با دادن پول هنگفتی به رییس پلیس اجازه گرفت تا به طور مستقیم بازجویی را پخش کند.

جزف و فیلم بردارش اشلی که یک گوسفند سالخورده بود وارد اداره پلیس شدند.

دوربین­ها کار گذاشته شد و روی چهرۀ مک بسته شد. تمام مردم شهر پای تلویزیون­هاشون نشسته بودند تا اولین جلسه بازجویی رو ببینند.

رییس پلیس به آرامی پرسید: مک ... چرا گوسفند­ها رو کشتی؟

مک: همۀ این اتّفاقات از روزی شروع شد که پسرم سراسیمه وارد خونه شد و خودش رو تو اتاق حبس کرد. وقتی برای شام سر میز نشست با خوردن اولین لقمه بالا آورد. پسرم روز به روز ضعیف­تر می­شد و نمی­تونست حتی یک لقمه از غذایی که از بهترین علوفه­های شهر درست شده بود بخوره. من اون رو پیش بهترین روانشناس­های شهر بردم. اما فایده نداشت. 6 روز از ماجرا می­گذشت و من درمانده از از این مشکل وارد اتاقش شدم. بهش گفتم مشکلت رو به من بگو. چی شده؟ چرا غذا نمی­خوری؟ پسرم در حالی که چشماش رو به زور باز نگه می­داشت به من گفت: پدر نمی­تونم بهت بگم. اگه کسی بفهمه... اگه کسی بفهمه... اون ها من رو می­کشند... با درماندگی گفتم: کی پسرم؟ کی تو رو می­کشه؟ مگه تو چه کار کردی؟ پسرم بغض کرده بود. نمی­تونست خوب صحبت کنه: پدر... پدر من یه گوسفند رو کشتم... من یه گوسفند رو خوردم...

نمی­دونستم باید چی بگم: چرا؟ چرا اینکار رو کردی؟

چشمانش رو بست انگار که دوباره داره خاطرات اون روز رو مرور می کنه: اصلاً نمی دونم چه طور این اتفاق افتاد من و اون داشتیم با هم شوخی می­کردیم اون دست من رو محکم گاز گرفت و من هم همین کار رو انجام دادم. دندون های من دست اون رو زخمی کرد و دهنم پر از خونِ دستان او شد. وقتی طعم خون رو تو دهنم احساس کردم دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم. انگار که یه عروسک خیمه شب بازی هستم و یه نفر دیگه داره من رو می­چرخونه وقتی به خودم اومدم دیدم از اون گوسفند فقط چند تکّه پوست و استخوان باقی مونده. از اون وقت دیگه نمی­تونم غذای همیشگی رو بخورم. حتی بوی علف هم حال من رو به هم می­زنه.

من برای اینکه پسرم رو نجات بدم. مجبور شدم گوسفند­ها رو بکشم. پسرم راست می­گفت حتی بوی خون هم ما گرگ­ها رو دیوونه می­کنه. وقتی اولین بار گوشت گوسفند­ها رو خوردم فهمیدم حق با پسرم بوده هیچ چیز خوشمزه­تر از گوشت یک گوسفند نیست.

رییس پلیس : تو یه روانی هستی.

مک : من روانی نیستم. شما احمقید! نگاه کنید به تفاوت خودتون و گوسفند­ها. به دندوناتون! این دندون­ها برای خوردن علف ساخته شدن؟ شما هم یکبار امتحان کنید. فقط یکبار!

مک با یک حرکت سریع به معاون پلیس حمله کرد. قبل از اینکه کسی بتونه کاری بکنه گردن اون رو دردید. خون تمام اتاق را فرا گرفت. رییس شبکه تلویزیونی و رییس پلیس بی اختیار جلوی دوربین تلویزیونی به فیلمبردار و آرتور حمله کردند و آنها را دریدند.

سکوت تمام شهر را فراگرفته بود. بعد از چند ثانیۀ کوتاه تمام گرگ­های شهر همسایگان گوسفند خود را دریدند. هر گوسفندی که گرگی را به فرزندی گرفته بود توسط فرزندش دریده شد. هر گوسفندی که توسط گرگی به فرزندی گرفته شده بود توسط پدر و مادرش خورده شد.

تمام گوسفندان شهر در عرض چند ساعت خورده شدند غیر از گوسفند پیری که بیرون از شهر زندگی می­کرد. او جان سالم به در برد و از آن شهر گریخت و داستان شهر تانکزلند را برای همۀ حیوانات تعریف کرد.

 

ایلیا خدابخش

18/11/87

 

 

انتخاب -- اسیر جنگی -- کشتی

سلام

خیلی سعی کردم واسه این داستان اسم مناسبی تعیین کنم که خودم ازش راضی باشم . اول اسمش رو گذاشتم کشتی بعد اسیر جنگی بعد هم انتخاب ولی هیچ کدوم به دلم نشست اگه پیشنهادی در مورد اسم این داستان دارید برام تو نظرات بگید

ممنون

 

اسیر

 

 

انتخاب -- اسیر جنگی -- کشتی

 

آسمان آرام دریا در عرض چند دقیقه در ابر های سیاه گم شد. دریا طوفانی شده بود. موج های کوچک و بزرگ از میان تاریکی پیدا می شدند و خود را بر کشتی می کوبیدند.  مسافران که بر عرشه کشتی نشسته بودند. از این تغییر ناگهانی هوا به وحشت افتادند. اما باز هم مثل همیشه ناخدا به آنها چند دروغ گفت و آرامشان کرد تا به اتاق هایشان بروند. همۀ مسافرین به سرعت به سمت اتاق هایشان حرکت کردن. غیر از مرسدس که که بر ورودی در ایستاد و دریا را تماشا  می کرد. آرتور چند پله پایین رفت. صورتش را برگرداند و به مرسدس خیره شد.  خیلی خشک و بدون هیچ گونه اصراری به او گفت: بیا بریم...

مرسدس از جای خود تکان نخورد انگار هیچ صدایی غیر از غرش دریا نمی شنید. هیچ مسافری درون راهرو نبود. ناگهان موج بزرگی به کشتی بر خورد کرد و آرتور به پایین پله ها افتاد وقتی برگشت مرسدس بر بالای پله ها نبود به سمت عرشه دوید صدای فریاد آرامی از انتهای عرشه می آمد. به سمت صدا دوید. مرسدس از کشتی آویزان شده بود. وقتی نگاهش به آرتور افتاد دیگر فریادی نکشید. اما در چشمانش هیچ اثری از ارامش یه انسان نجات پیدا کرده نبود. بیشتر شبیه کسی بود که بر چهار پایه ایستاده است و طناب دار بر گردنش چمبره زده است و نگاهش به کسیست که مدعی مرگ اوست. اما در نگاه مرسدس التماس نیز نبود. بیشتر انتظار بود تا ببیند مرگش انتخاب می شود یا زنده بودنش. آرتور تصمیم خودش را گرفته بود می خواست خود او باعث مرگ مرسدس باشد نه دریا. پس خود را آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف....

 خودکار نویسنده همینجا تمام شد . در حالی که می ترسید که ادامه داستانش از ذهنش فرار کند به دنبال خودکار دیگری در میز خود می گشت و با خود تکرار می کرد:

  آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد.

  آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد.

  آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد.

  این جمله را بار­ها با خود تکرار کرد تا صدایی از درون خودش او را فرا گرفت.

- چرا؟

=  چی؟ چی چرا ؟

- چرا آرتور باید مرسدس رو بکشه؟

=  خیانت ...

- کدوم خیانت؟ از چی حرف می زنی؟ مرسدس که به آرتور خیانت نکرده.

=  مرسدس و آرتور شخصیت­های داستان من هستن. من بهتر می دونم یا تو؟

- تو خودت هم می دونی که خیانت نکرده. تو فقط با نگفتن قسمت اول داستان میخوای انتقام خودت رو بگیری.

=  قسمت اول؟

- آرتور تو جنگ اسیر دشمن شده بود. 8 سال از او خبری نبود. 6 سال را با اینکه همه به او می گفتن که آرتور مرده و تو باید ازدواج کنی، تن به ازدواج نداد. آخر هم اونقدر به او اصرار کردن که تسلیم حرف مردم شد. بعد از 8 سال وقتی آرتور برگشت حافظه اش را از دست داده بود. 1 ماه تمام بالای سرش پرستاری داد. حالا چون او به آرتور حقیقت رو گفته باید بمیره؟

=  آره... اون باید بمیره. چون مرسدس و آرتور روز ازدواجشون قسم خورده بودن که حتی بعد از مرگشون هم با کس دیگه ای ازدواج نکنند.

- خود آرتور چی؟  چرا تو بیمارستان با اون پرستار روس خوابید؟

=  اون حافظش رو از دست داده بود .

- تو می­خوای انتقام زندگیت رو از مرسدس بگیری. چون همسرت با مرد دیگری بود و تو هیچ وقت نفهمیدی تا روزی که تنهات گذاشت و رفت.

=  این ها شخصیت­های داستان من هستن. من هر بلایی که بخوام سرشون می­یارم. به هیچ­کسی هم ربط نداره.

- تو چنین حقی نداری. اون ها هم زنده هستن. روی کاغذی که داستانت رو نوشتی. تویه ذهنت. تو حق کشتن نداری...  

نویسنده خودکار دیگری را در میان کاغذ­های پراکنده روی میزش پیدا کرد، سیگار نیمه سوخته­ای را از جا سیگاری برداشت؛ آن را گوشه لبانش گذاشت و در نور نیمه روشن اتاق پر از دودش شروع به نوشتن ادامه داستان کرد...

سپس خود را آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس کرد .

سپس خود را آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس کرد .

مرسدس بر چشمان آرتور خیره شد بود و در حالی که بغض تمام وجودش را فرا گرفته بود، گفت: من هیچ وقت به تو خیانت نکردم 6 سال را بدون تو ولی با عشق تو گذروندم و وقتی به اصرار و اجبار خانوادم ازدواج کردم به جای صورت مایک تو رو می دیدم. وقتی خبر برگشتنت رو به من دادن حتی یک لحظه هم  برای اومدن پیش تو صبر نکردم. 1 ماه تمام، بالای سرت پرستاری دادم تا خوب شی. ما به هم قول داده بودیم که هیچ وقت به هم دروغ نگیم پس به تو گفتم که با مایک ازدواج کردم و با خبر برگشتن تو از او جدا شدم.

بعد چشمانش را بست و ادامه داد:

می­دونم یه روزی از کشتن من پشیمون می­شی و غم تموم وجودت رو فرا می­گیره. من نمی­خوام دلیل عذاب­های فردای تو باشم. پس خودم رو رها می­کنم. تا اینجوری تو به آرامش برسی.

مرسدس دستانش را رها کرد. وقتی چشمانش را باز کرد. دستانش را درون دست­های آرتور دید. آرتور زیر بغل های او را گرفت و بدون اینکه هیچ حرفی بزند او را به سمت اتاقشان برد. وقتی در اتاق را بست. مرسدس را در آغوش گرفت و سرش را بر شانه اش گذاشت و بی امان اشک ریخت.

 نویسنده، داستان را همینجا تمام کرد و به سمت پنجره اتاق رفت. پرده را کنار زد. یک ستون از نور دود ها را کنار زد و خود را به ورقه­ها رساند. سرش را چرخاند و به طناب آویزان بر سقف خانه نگاه کرد. از چهار پایه بالا رفت. طناب را بر گردن خود انداخت و گفت: یا باید مرسدس می مرد یا من.

                                                                          پایان

                                                                     26/10/87

 

چاه

چاه

 

ارتور به تابلو کنار خیابان اشاره کرد و گفت :

فیونا فقط 50 کیلومتر دیگه مونده . نگرانی؟

فیونا نگاهش را ازجاده گرفت و لبخند کمرنگی زد و گفت :

اره. اخه قرار واسه اولین بار با خانوادت ملاقات کنم . می ترسم مورد پسندشون نباشم .

-چرا نباید مورد پسندشون باشی . اینقدر بد بین نباش .

=با اون تعریف هایی که تو از خانوادت کردی . از اخلاقشون ، از سلایقشون و اون چیزی که من از خودم می شناسم . می ترسم اونی نباشم که اونها می خوان .

-نترس ، مطمئن باشه همه چیز خوب پیش می ره

= امیدوارم ، ارتور اون تپه چقدر قشنگه !

-نگاهش نکن

=چی؟

-به اون تپه نگاه نکن . خواهش می کنم .

= اخه واسه چی ؟ معلومه چی می گی؟

-این تپه نفرین شده است .

= نفرین شده ؟ معلومه چی می گی ؟ به تپه نگاه کن . به اون درخت زیبایی بالای تپه به اون سنگ چین نوک تپه ...

-فیونا خواهش می کنم به تپه نگاه نکن

= دست از این مسخره بازی ها بردار . تو می گفتی خانوادت به شدت خرافاتی هستن ولی انگار تو هم مثل اون ها هستی

-مطمئنم اگه تو هم داستان این تپه رو بشنوی دیگه این حرف رو نمی زنی

= باشه ماشین رو نگه دار و داستان رو واسه من تعریف کن اگه من رو قانع کردی قول می دم دیگه به این تپه نگاه نکنم اما اگه نتونستی من رو قانع کنی باید باهم بریم بالای تپه....

-من هیچ وقت پام رو اون بالا نمی زارم

= تو که گفتی مطمئنی که من قانع می شم پس داستان رو تعریف کن

ارتور ماشین را کنار جاده نگه داشت و در حالی که سعی می کرد ترس را از چشمانش بگیرد گفت :

-20 سال پیش دختر خانواده هالبرت که 7 سال بیشتر نداشت از خونه خارج شد . وقتی افتاب غروب کرد و خبری از او نشد مردم شهر جمع شدن و گروه جستجو تشکیل دادنو تمام این منطقه رو گشتند . اخرین بار یکی از همکلاسی هاش اونو دیده بود که به سمت این تپه می یاد . مردمبالای تپه جمع شدند . هنسن همسایه خانواده هالبرت پیشنهاد داد او رو به طناب ببندن و وارد چاه کنند تا ببیند دخترک داخل چاه افتاده یا نه . هنسن وقتی از داخل چاه بیرون اومد گفت : هیچکس داخل چاه نیست ولی داخل چاه وحشتناک ترین جایی بوده که تو عمرش دیده. دخترک هیچ وقت پیدا نشد ولی یه اتافاقی افتاد . هنسن دقیقا دوهفته بعد از اون روز مرد . وقتی داشت جون می داد از تب می سوخت و دائم فریاد می زد . من چرا به داخل چاه رفتم؟

دیگه کسی به اونجا رفت و نه کسی به بچه هاش اجازه داد که نزدیک اون تپه برند . تا سال بعد اون اتفاق که دختر خانواده سامتسون به همراه نامزدش نزدیک چاه رفته بودند . وقتی برگشتند هر دوانها از روح داخل چاه حرف می زدند . که اونها رو صدا می کرده . دو هفته بعد از این اتفاق هر دو انها در حالی که تب شدیدی داشتند مردند . در اون ماه 3 پسر دیگه هم مردند ، اونها بعد از شنیدن حرف های این دو به اونجا رفته بودند . اونها هم صدای روح چاه رو شنیده بودند . اونها موقع مرگ تب شدیدی داشتند . بعد از اون اتفاق ها دیگه کسی جرات نکرد سمت اون تپه بره . این وحشت به جایی رسیده که مردم حتی جرات نگاه کردن به تپه رو هم ندارند . حالا بازم دلت می خواد بری و تپه رو از نزدیک ببینی؟

= گفتی 20سال پیش یعنی سال 1982 این اتفاق افتاد . یادته سال 1983چه اتفاقی افتاد؟

-1983 ؟ نه یادم نمی یاد ؟

= اون بیماری عفونی رو می گم . اون بیماری که تو کشور باعث مرگ ادم های زیادی شد . همه اون ها موقع مرگ تب شدیدی داشتند . من این بیماری رو خیلی خوب یادمه . چون پدر خودم بر اثر همین بیماری مرد . من این داستان ها رو باور نمی کنم . من می خوام اون تپه رو از نزدیک ببینم .

فیونا منتظر جواب ارتور نشد . از ماشین پیاده شد و به سمت دیگر جاده دوید و بدون اینکه او را نگاه کند فریاد زد

=د ِ زود باش دیگه

-فیونا صبر کن .

ارتور زیر لب غر غری کرد و دنبالش به راه افتاد .

فیونا هیجان زده دور خود می چرخید و در حالی که از زیبایی بی حد ان تپه لذت می برد . به سمت بالاترین نقطه ان حرکت می کرد . ارتور چند قدمی را دوید و خودش را به او رساند و دستان فیونا را گرفت و در حالی که صدایش می لرزید ، گفت :

-یواش تر ، خوب تپه رو دیدی برگردیم .

=چیه ، می ترسی؟

-من ن ن ن ن نه ، یعنی اره ، بیا برگردیم

=من تا اون چاه رو نبینم بر نمی گردم

بعد دوباره خودش را از ارتور جدا کرد و به سمت چاه بالای تپه شروع به دویدن کرد .

-اَه ، واستا ، با تو هستم واستا ، ( بعد زیر لب غرغری کرد و ارام گفت ) حق با مادر بود تو زیادی گستاخی

فیونا بالای چاه ایستاده بود . تا چشمانش به ارتور و چشمان هراسانش افتاد خنده شیطنت امیزی کرد ؛ سرش را به چاه نزدیک کرد و فریاد زد :

=اهای روح چاه بیا و ارتور کوچولویه من رو بخور

-هیس ، فیونا خواهش می کنم

=بس کن ارتور ، تا کی می خوای به این مسخره بازی هات ادامه بدی؟

-اصلا می دونی چیه؟ من بر می گردم و تو هم همین الان دنبال من می یای

=من نمی یام می خوام بیشتر اینجا بمونم

-تو زن خودخواهی هستی ، تو بیش از حد گستاخی

= من.... به من می گی گستاخ ...

صدای درون چاه ان ها را به خود اورد ... صدای زنی که ان ها را صدا می کرد...

-=هیس گوش کن

-یا مسیح مقدس ... تو روح داخل چاه رو بیدار کردی ( رو زانوهایش نشست و صلیبش را درون دستش گرفت ؛ چشمانش را بست و شروع به خواندن دعا کرد )

=ارتور ... صدای یه زن ... از ما کمک می خواد ... ارتور چرا چشمات رو بستی ؟ برو از داخل ماشین یه طناب بیار...ارتور... لعنتی ترسو

فیونا شروع به دویدن به سمت ماشین کرد و وقتی با طناب به بالای تپه رسید هنوز ارتور صلیبش در دستش بود و به خود می لرزید .

فیونا طناب را به پایین انداخت ...ارام طناب را به بالای می کشید و با هر زوری که برای کشیدن طناب می زد ارتور را صدا می کرد و ارتور هر بار با شنیدن صدای فیونا بیشتر به خود می لرزید .

دستانی از چاه بیرون امدن و دیواره های چاه را گرفتن و خود را بالا کشیدند. دختری حدوده 30 ساله با موهای بلوند در حالی که هیچ جامعی بر تن نداشت از چاه بیرون امد . انچنان محیط اطراف را نگاه می کرد که انگار تازه به دنیا امده است و این دنیا را برای اولین بار است که می بیند .

ارتور باسیلی فیونا چمانش را باز کرد و خیره به دخترک ماند . دختر از شرم نگاه ارتور پشت سر فیونا قایم شد .

چند دقیقه بعد هر سه انها سوار ماشین بودند . دخترک یکی از لباس های فیونا را پوشیده بود و نگاهش به کف ماشین خیره مانده بود .

فیونا ارام دستانش را به شانه دختر زد و گفت :

= اسمت چیه ؟ چه طوری افتادی تو چاه؟

-الیزابت . الیزابت هالبرت

ارتور پایش را روی ترمز با تمام قدرت فشار داد وبه سمت دخترک برگشت و گفت :

-الیزابت هالبرت ؟ تو همون دختری هستی که 20 سال پیش ...

=که 20 سال پیش وقتی داشت کنار چاه بالای تپه بازی می کرد گم شد . من همون الیزابتی هستم که پاش لغزید و داخل چاه افتاد . من همون الیزابت هستم ...

-اما وقتی هنسن از داخل چاه برگشت گفت هیچ کس داخل چاه نبود .

=وقتی به هوش اومدم . دیدم یکی از تویه تاریکی داره سمت من می یاد . به خودم گفت که من مُردم و این فرشته مرگه که اومده من رو با خودش ببره . وقتی اون نزدیک شد و چهرش رو شناختم ... وقتی دیدم اون هنسن ... از خوشحالی حتی نمی تونستم حرف بزنم اما...اما ... این خوشحالی تا زمانی بود که دیدم هنسن جای کمک به من دست های منو بست ..تا وقتی که دیدم جای کمک به من دهان را گرفت ... لباس هایم را....

 

=وقتی تو یه اون چاه بدون امید زندگی کنی دیگه روز ها و ماه ها و سال ها از دستت در می رند . غذا... می خوای غذای من رو داخل چاه بدونی تا چند روز وقتی موقع ناهار یاد من می افتی روی میز ناهار خوری بالا بیاری؟

می دونی فکر کردن بهش هم حتی سخته ولی کم کم خوردن کرم های داخل مدفوعت برات عادی می شه و وقتی یه حیوون مرده داخل چاه می افته با خوشحال فریاد می زنی وای خدای من امروز یه غذای خوشمزه دارم ... خوردن اب پر از گل چند روز اول سخته ولی بعد از چند روز تشنگی گوارا ترین ابی می شه که تو عمرت خوردی

-حالا کجا می خوای بری؟

=می خوام به خونه پدرم بر گردم ...به اتاقم ... می خوام قبل از اینکه دوباره از خواب بپرم داخل تخت خواب قدیمیم چند ساعتی دراز بکشم .

الیزابت در کنار خانه پدری اش پیاده شد ؛ خانه ای که در ان دیگر نه خبری از پدر بود و نه اغوش مادر .

فیونا نگاهی به ارتور کرد و گفت :

=من رو هم کنار ایستگاه قطار پیاده کن .

-ایستگاه قطار ؟ اخه چرا؟

=می دونی ارتور ، نه تو تپه خوبی برای من هستی ونه من مثل الیزابت مقاوم ؛ فقط همین

 

 

 

پایان

ایلیا خدابخش

 

 

 

زیرزمین

زیرزمین

 

 

درست فردای همان روز اتفاق افتاد . همان روزی کهپسر همسایه خود را در زیر زمین دار زد. گویا اول مادرش جنازه او را پیدا کرده بود ، اویخته بر طناب و جنازه مادر را زن همسایه ، بی جان کنار پاهای پسرش و ما نیز با فریاد های زن همسایه ان 3 را یافته بودیم . انگونه در هم امیخته ، که زنده از مرده جدا نبود . ساعت زیر زمین 1 را نشان می داد . جالب ان بود که او نیز در اغوش دیوار مرده بود. زیر زمین بوی تعفن می داد . انگار در این چهار دیواری همه چیز سال ها مرده بود.

اما این را که در اخرین یادداشت روزانه ام می نویسم . حادثه ان روز نیست . حادثه فردای ان روز است .

فردای ان روز درست سر ساعت 1 ظهر صدای فریادی در محله دنبال گوشی دوید و دوباره محله پر شد از همسایه هایی که کمی دلشان برای فضولی تنگ شده بود . صدا از خانه ای می امد که هیچ ساکنی نداشت . خانه ای که روز قبلش دو جنازه از ان بیرون امده بود .

ترس تمام محله را گرفت. عده ای بلند خندیدن و گفتند : انگار که خیالاتی شده اند و هیچ صدایی نمی اید و لرزان کنج خانشان قایم شده اند . کم کم خیابان خالی شد وفقط من ماندم . به سمت در رفتم و ارام ان را باز کردم . صدای فریاد ناگهان قطع شد. وارد حیاط خانه شدم . درختان درون باغچه از دیروز کمی پیرتر شده بودند . می شد فهمید که انها نیز اگر پای فرار داشتن می گریختن . بی اختیار به سمت زیر زمین حرکت کردم . مانند ماهی که اسیر قلاب ماهیگیر شده است و هیچ راهی برای فرار ندارد و بی اختیار به سمت ماهیگیر شنا می کند .

این زیر زمین را خوب می شناختم . سال ها قبل ، ان روز ها که محمد هنوز درگیر بیماری نشده بود . کودکانه در اینجا می خندیدیم . انگونه بلند که سال ها فکر می کردم خنده ام را در این زیر زمین جا گذاشته ام . زیر زمین کمی تاریک تر از دیروز بود و بوی تعفن می داد . طناب هم هنوز بر سقف اویزان بود و دنبال مهمان دگر می گشت . صدای حرکت چیزی درون تاریکی می امد . ارام درون تاریکی می لغزید و باعث می شد خودم را محکم درون اغوش ترس فشار دهم .

-می ترسی ؟

صدا ارام بود و انقدر دور بود که انگار از قرنی دگر مرا می خواند

ناخواسته سکوت کردم . زبان در دهانم نمی چرخید .

-از مرگ می ترسی؟

تمام عزمم را جمع کردم . تا جواب سخنانس را بدهم . حال که تا اینجا امده بودم . باید سخن می گفتم

=تو کیستی که درون تاریکی پنهان شده ای ؟ تو از چه می ترسی؟ از من؟

-من پنهان شده ام تا تو قدرت سخن گفتن داشته باشی . من تمام ترس های توهستم . تو اگر لحظه ای مرا ببینی می شوی ان پسری که دیروز خود را دار زد . ان مادری که فرزندش را بر دار دید . حال می خواهی مرا ببینی . یا از مرگ می ترسی ؟

خود را اماده کردم که با شجاعت بگویم نه ، من از مرگ نمی ترسم اما زبانم با دلم بیشتر از مغزم رفیق است و حرف او را بهتر گوش می دهد .

= اری می ترسم . از مرگ از تاریکی از وهم از ارزو هایم از زن . می ترسم و ترس وجود من است

-تو که اینگونه می ترسی اینجا چه می کنی؟

حق با او بود. من نیز مانند بقیه می دانستم اینجا چه در انتظار من است .من اینجا چه می کنم ؟ از تکرار این سوال بر خودم خسته می شود

=تو بگو. من اینجه چه می کنم . من درون ترس هایم چه می کنم ؟

-شاید امده ای تا من نجاتت دهم

مانند کودکان ذوقی کردم و پرسیدم

=مگر می توانی ؟

خندید . انچنان بلند ، که دیوار ها انگار فرو می ریختند . گوش هایم دیگر تحمل صدای خنده او را نداشت . گوشهایم را گرفتم . چشمانم را بستم و بر زمین نشستم و مانند او فریاد کشیدم . همه جا را سکوت گرفت . چشمانم را که باز کردم او نبود . تاریکی نبود . طناب اویزان از سقف نبوداما بر روی زمین یادداشتی بود که قبل از این انجا نبود . بر روی کاغذ نوشته شده بود :

تا وقتی زنده ای ترس قسمتی از وجود توست . فرار می خواهی باید مرا ببینی . انوقت که نفس در سینه ات بمیرد ریشه ترس در قلبت می خشکد . سه روز زمان برای فکر کردن داری . اگر جوابت اریست . شب اخر فانوسی بر پشت بام خانه ات روشن کن . وقتی چراغ فانوس خاموش شد . من تو را نجات خواهم داد .

دیشب فانوس تا صبح روشن بود و دیگر فکر نمی کنم چیزی از نور برایش باقی مانده باشد .

من چشم هایم را می بندم و منتظر می مانم تا صدای پای درون حیاط خودش را به منبرساند

 

23/07/87

ایلیا خدابخش

 

گودال

دوباره جنگ بر گشته بود و شهر ها پر از صدای انفجار شده بودند . همه در حال فرار بودند و هر کس دنبال پناهگاهی برای خودش می گشت .

دو مرد بعد از بمباران در گودالی تنوری شکل قایم شده اند و بر روی ان در پوشی فلزی گذاشتند . صدای سربازانی که بالای گودال راه می رفتند شنیده می شد. صدای پوتین ها کم کم دور شد و صدای ارام دخترکی که کمک می خواست شروع شد .

 

- گوش کن

= چی؟

- می گم گوش کن ، صدا رو می شنوی؟

= نه ؛ چه صدایی؟

- صدای یه دختر ؛ انگار کمک می خواد

= اما هیچ صدایی نمی یاد

- تو این زجه ها رو نمی شنوی؟!

= تو داری دیوونه می شی . هیچ صدایی نمی یاد . بعد از اون همه انفجار تازه چند ساعتیه همه جا اروم شده .

- من دارم دیوونه می شم یا تو خودت رو داری گول می زنی؟ تو صدایی نمی شنوی چون دوست نداری بشنوی

= اره من دوست ندارم بشنوم . چون زندگیم رو دوست دارم . نمی خوام به خاطر هیچ کس یا هیچ چیز اونواز دست بدم .

- اما من اینو نمی خوام . گوش کن چه ناله ای می کنه

= به من هیچ ربطی نداره . اونم اگه زرنگ بود یه گودال واسه خودش پیدا می کرد و خودش رو می چپوند توش .. این دنیا ، دنیای ادم های زرنگ نه ضعیف و مظلوم .

- من نمی تونم اینجا بی تفاوت بشینم . می رم نجاتش بدم

= تو حق نداری

- این دیگه به تو ربطی نداره

= چرا داره ؛ اگه در پوش رو از گودال برداری ممکنه اینجا لو بره . تازه معلوم نیست اون بالا چه خبر باشه

- تو خیلی بی رحمی . اگه جای اون خواهرت ب...

= خفه شو

- چیه؟ حتی فکر کردن بهش تو رو اذیت می کنه

= حالا که خواهرم نیست . بقیشم دیگه برام مهم نیست . بهتر دست از حماقت برداری .

- اره من احمقم ولی ادمم مثل تو ...

= اِ ... تو ادمی! اون موقع که واسه یه قرون سر این و اون رو کلاه می گذاشتی از رو انسان دوستیت بود

- اون فرق می کرد

= چه فرقی؟

- فرق می کرد ... فرق می کرد

= اره فرق می کرد چون اونموقع غیرتت رو تو خونه جا گذاشته بودی

- من اونموقع احتیاج به پول داشتم . می فهمی ؟! مجبور بودم که اینکار رو بکنم

= تو احتیاج به پول داشتی تا راحت تر زندگی کنی . الانم باید تو گودال بمونی تا زندگی کنی . یادته وقته اون اقا که سرش رو کلاه گذاشتی خودکشی کرد تو به من چی گفتی؟.... هان یادته؟.... گفتی این دنیا مال ادم های زرنگ نه ادم های ضعیف و مظلوم . دیگه حوصله بحث با تو ندارم اگه می خوای بری ، برو .

- گوش کن صدا قطع شد

= مطمئنی؟

- اره مطمئنم . مگه تو صدایی می شنوی ؟

= نه .من از اولم صدایی نمی شنیدم

- من خوابم می اد

= منم همینطور

 

انها چشمانشان را بستند و دستانشان را محکم به گوشهایشان فشار دادند و صدای دخترک بلند و بلندتر شد تا اینکه در یک لحظه در صدای انفجاری گم شد

 

 

 

پایان

ایلیا خدابخش

کوچک از بزرگ

پارک

 

 

درختان سرو بلندی که سر انها در اسمان گم شده است . نیمکت های چوبی ترک خورده و چراغ هایی که به زور یک در میان روشن هستند . من از این پارک می ترسم . در پالتو خودم فرو می روم تا شاید گرمای ان کمی از لرزیدنم کم کند به انتهای پارک می رسم . هنوزم همون جاست ، انگاری که جایی برای رفتن ندارد . خاطرات تلخ بر روی نیمکت چوبی انتهای پارک انتظار مرا می کشد با نیشخندش مرا به مسخره می گیرد . کنارش می نشینم ولی قدرت نگاه کردن به او را ندارم . لبانش را به گوشم نزدیک می کند و نجوا کنان می گوید : انتظار دیدن مرا نداشتی؟!عجیبه که هنوزم می خواهی خودت را گول بزنی .اومدی اینجا اونو ببینی؟! احمق ! تا ابد اینجا من نشستم .

باران می گیرد ، من نا خوداگاه لبخند می زنم . دستانش را دور گردنم حلقه می کند . محبتی اغشته به جنون. بلندتر می گوید انگونه که انگار در درون من است : دفتر خاطرات و عکس هایش را اتش زدی . مرا زیر باران خنده های دروغینت شستی . اما من هنوز زنده ام . پاک نشدم و با دود اتشی که به پا کردی سیاه تر شده ام . احساس خفگی می کنم و دیگر حوصله شنیدن حرف هایش را ندارم . دستانش را از دور گردنم باز می کنم . یقه پالتو ام را بالا می زنم تا صورتم را از اوقایم کنم . شاید هم چشم های خیسم را از سرو ها یا که اشک هایم را از چراغ نیمه روشن کنار نیمکت پنهان کنم . با تمسخر به من نگاه می کند.

می خواهی تا ورودی پارک همراهت بیام؟

ارام جوابش را می دهم . انقدر ارام که خودم هم صدایم را نمی شنوم

نه راه رو بلدم

قه قه ای می زند

راستی کی بر می گردی؟

هیچوقت

اما من منتظرت می مونم تا ابد مثل این 2 سال هر روز روی همین نیمکت تویه این همین پارک زیرهمین سرو همیشه اخمو کنار همین چراغ نیمه روشن ؛ می مونم پس زود برگرد

از او دور می شوم . زیر لب به خودم قول می دهم که دیگر به این پارک نیایم مانند قولی که دیروز به خودم داده بودم .

 

پایان

ایلیا خدابخش

 

داستان پارک تعریف من از خونه منه

واین ها چند کوچک از بزرگ

 

گریه نکن ستاره ی شبای بی ستاره ام

می یاد یه روزی من و تو تا به ابد کنار هم

بغضت ُ نشکن عزیزم ، طاقت گریه ندارم

با هر ترنم چشات من صد هزار بار می میرم

ایلیا خدابخش

قفس ، قفس ، هزار تا میله هر کدوم مثل دار

تنها شدن تو این هوای سرد اونم به اجبار

ایلیا خدابخش

شایع شده فصل بهار ، رفته و دیگه نمی یاد

دلخسته از زمینیا ، از ادما بدش می یاد

می گن که رفته یا جایی که مردمش مهربونند

پیش نمی یاد حتی یه بار به هم دیگه دروغ بگند

یه جایی که دل نمی ره به جرم تلخ عاشقی

تو باقچه های دلشوت پر از گل های رازقی

ایلیا خدابخش

صدای پای بارون ، می پیچی تو خیابون

دلتنگی و غصمون ، گم می شه تو نگامون

هر چی خیال تلخ ، شسته می شه با بارون

دوباره جون می گیریم باریتم ساز ناودون

با بوی خاک جاده ، تو نمنمای بارون

گمشده در عطر یاس با عشوه های شمعدون

صدای پای بارون ، می پیچه تو خیابون

روز های تلخ دیروز می شه فراموشمون

 

 

 

ایلیا خدابخش

زندگی

 

نردبان امید را روی دیوار تنهایی می گذارم . ارام ارام بالا می روم . بالای
دیوار تنهایی می ایستم و به حیاط زندگی خیره می شوم . به درون حیاط بپرم ؟ نه ! از ادم های تو حیاط
می ترسم . هزاران زن و مرد درون هم بی تفاوت حرکت می کنند. یکی می میرد همه می
ایستند و به احترامش کلاهی از سر بر می دارند و دوبار به راه خود ادامه می دهند . دور
تا دور حیاط پر از دیوار هایی که ادم هایی مثل من بالای اون ایستادند . غمگین
هستند . نه جرات پریدن در حیاط رو دارند نه قدرت پل زدن رو .



اما من امروز می خوام به دیوار رو به رویی پل بزنم .همون دیواری که اون دختر
زیبا بالاش نشسته و گریه می کنه . درست مثل من . می دونی چیه ؟ دیروز که داشتم از
این نردبان بالا می اومدم . صدای شکستن ازش می اومد . می ترسم که این نردبان بشکنه
ودیگه چیزی برای بالا اومدن از دیوار تنهای هام نداشته باشم . یک پل می زنم . یک
پل زیبا ، به زیبایی رنگین کمان .



پلی به نام دوستی . ارام قدم بر می دارم . دختر که پل رو دیده دیگه گریه نمی
کنه . لبخند می زنه اما تو چشماش ترس وجود داره . این پل خیلی شکننده است . می
ترسم ولی برای رسیدن به اون همه خطر ها رو می خرم . بهش می رسم . سلام می کنم .
جواب می ده و به من لبخند می زنم . من من می کنم . نمی دونم چی بگم . ولی چند
دقیقه پیش دنیای حرف داشتم . نمی دونم ولی حالا روی دیوار او بدون حرف زدن احساس
خوشبختی می کنم . چند قدم سمتش می رم . از من چند قدم دور می شه . یه پرنده سیاه ،
به سیاهی قناری رو شونه من می شینه . از بد شگونیش می ترسم . ای کاش پرنده ای به
خوش شگونی جغد بود یا خوش خبری کلاغ . در گوشم حرفی می زنه که ترس ورم می داره .
میگه نباید روی دیوار او می اومدی. باید روی پل می موندی . می گه ادم ها مثل اهن ربا
می مونند . با قطب های موافق ، هر چی سمتشون بری بیشتر ازت دور می شند . دختر از
من رو بر می گردونه و از نردبان پایین می ره . می خوام برم دنبالش تا کنج تنهایی
هاش . اخه یه افسانه بود که مادر بزرگ
برای من تعریف می کرد . می گفت اگه یه دختر یا پسری بتونه به تنهایی اون یکی نفوذ
کنه . این دیوار می شکنه . امام هیچ کس موفق به این کار نشده بود . اما من می
خواستم این افسانه رو به واقعیت تبدیل کنم . اما او سریع نردبان را ور می داره تا
من پایین نرم . خودش رو گوشه دیوار جمع کی کنه و سرش را بین پاهاش پنهان می کنه.
می خوام به پایین بپرم . اما باد اون افسانه می افتم . مادرم همیشه برام می گفت
اگه یه دختر یا پسری بخوان به پشت دیوار تنهای اون یکی بدون اجاز طرف مقابل
بروند . اونجا به یه گودال بزرگ تبدیل می
شه که هر دوشون رو فرو می بره . من نمی خواستم اون نابود شه . پل دوستی داشت فرو
می ریخت و من سر در گرم بودم . سریع پل رو طی کردم و به دیوار خودم رسیدم . چرا او
خودش رو پشت دیوار پنهان کرده؟ از نردبان پایین می رم . وقت خوابه . زود باید
بخوابم . چون فردای می خوام زودتر او رو ببینم . به دیوار نگاه می کنم . نمی دونم
چرا امروز کوتاه تر شده درست مثل نردبان که احساس می کنم قوی تر شده . قبل از
اینکه به خواب برم . از خودم می پرسم اگه اون از تنهایی لذه می بره چرا بالای
دیوار منتتظره؟



 




داستان کوتاه هنوز امیدی هست -- شعر باطل شد

هنوز امیدی هست

 

 

 

صدای پای دکتر نگاه خاموشم را به در جلب کرد . به سمت درصورتم را چرخاندم و با گوش هایم منتظر باز شدن در شدم . باید خودم را برای جواب اماده می کردم . انتخاب سختی بود .

یادم می یاد 5 ماه پیش که به بیمارستان امدم . فقط به یک امید بود . که از دنیا سیاه خودم فرار کنم. تا برای یک بار هم که شده از دیدن زیبایی ها لذت ببرم . 40 سال عمر خودم را با چشم نا بینا طی کردم و هیچ امیدی برای بازگشت از تاریکی نبود . تا اینکه دکتر چراغ پور را ملاقات کردم . چه ملاقات رویایی بود . صحبت های دکتر خیلی کوتاه بود . او فقط یک امید به من داد و یک سوال عجیب و 1 ماه برای جواب دادن سوال وقت گذاشت . سوال او این بود برای برگشتنچشمانت چه چیزی را حاضر ی بدهی . یک ماه تمام فکر کردم . که ایا حاضرم برای دیدن دنیا از چیزی بگذرم . 40 سال تاریکی برای هیچ کسی طاقت نمی زاره . دیروز 1 ماه من تمام شد . و دوباره دکتر پیش من امد . نمی دانم چرا با شنیدن صدای او ارامشم به هم می ریخت . نمی دانم چرا از صدایش می ترسیدم . پرسید جواب من؟

گفتم برای دیدن حاضرم از جانم هم بگذرم

 

خدید ؛ طوری که تمام شیشه ها لرزید . گفت اگر جوابت غیر این بود نمی ماندم . حالا نوبت مرحله بعد است . حاظری جانت را برای 10 ثانیه دیدن بدهی؟

می خواستم جواب بدهم که صدای بسته شدن در را شنیدم .

حالا امروز برای شنیدن جوابش امده بود . پشت در ایستاده بود وبه من می خندید . در باز شد

گفتم : سلام اقای دکتر

سلامم را جواب داد و گفت : خوب منتظر جوابم ؛ قبول داری یا نه؟

 

بدون لحظه ای مکث جواب اری دادم . گفت این نوشیدنی رو بنوش چشمانت را ببند و تا 100 ارام بشمار آنگاه 10 ثانیه نور به چشمانت باز خواهد گشت و بعد تو خواهی مرد . نوشیدنی را به دست من داد . بدونه لحظه ای مکث یک نفس تمام نوشیدنی را سر کشیدم .

 

چشمانم را بستم و شروع به شمارش کردم . 1 ، 2 ، 3، .....، 99 ، 100

 

چشمانم راباز کردم . همه جا رو می تونستم ببینم . دکتر : 1001

 

نگاهم را در اتاق چرخاندم به سمت راست نگاه کردم . دکتر : 1003

 

هیچ پنجره ای وجود نداشت یک دیوار سیمانی زبر با نمایی بد من را از زیبایی ها دور کرده بود .

 

دکتر گفت : 1005

 

نگاه را به سمت دکتر بر گرداندم . مردی کریه کو تاه قد با موهای بلند ژولیده چشمانی بد رنگ لبانی ضخیم بینی بزرگ .

 

نگاهم به چهره دکتر بود که گفت : 1006

 

گفتم کو ان دنیایی که یک عمر از زیبایی هاش شنیدم

 

گفت : 1007

 

گفتم تو مرا فریب دادی . تو بهمن نگفتی در اتاقی بدون پنجره هستم و حتی تو نیز زیبا نیستی که یکبار هم که شده بتوانم زیابی ها را ببینم .

 

گفت 1009 و ادامه داد . هیچ وقت از من نپرسیدی در چه اتاقی هستی یا چه چهره داری و گرنه به تو می گفتم دنیا انقدر هم زیبا نیست که تو برای دیدنش تلاش می کنی و

1010 حالا اسوده بخواب که تو نیز به ارزوی خود رسیدی


باطل شد


سکوت را می شکنم!

دیوار ها فرو می ریزند!

تو می ما نی

و من

من نه!

من سال هاست که رفته ام

تومی مانی و سکوت

سکوت نه !

سکوت که پشت هیاهوی فریاد مرده است

تو چه غریب گشته ای

باور داری!؟

سالها دور

که گنجشک ها خواب قناری بودن می دیدند

طاووس ها همان کلاغ بودند

و کرکس ها را عقاب می نامیدند!

سال هایی به دوری دیروز

به یاد اوردی!؟

من و تو زیر سایبان عشق

منتظر قطار زندگی بودیم

لکومتیو ران فریاد می زد

تو لبخند می زدی

ومن مستانه می خندیدم

چه کسی از صدای خنده ما رنجید!؟

چه کسی شلیک کرد؟

نگاه کن

هنوز جای گلوله روی سرم هست

و یک مهر

باطل شد

حالا که سکوت را شکستی

حال که دانستی

منتظر باش

منتظر من ؟ نه

منظر گلوله

و یک مهر

باطل شد

 

شاعر : ایلیا خدابخش

صدای گربه -- داستان کوتاه



صدای گربه


ساعت 5 بود . این را از صدای گربه همسایه فهمیدم . پنجشنبه اخر هر ماه ساعت 5 بعد از ظهر ونگ بد شگونی می کرد و ان روز یک اتفاق نحس به بزرگی بمباران هیروشیما یا افتادن محمد بزاز از نردبان اتفاق می افتاد .
از نگاه کردن به دیوار های کاهگلی و نقش دادن به ترک های روی دیوار تو تخیل مرده ام خسته شدم . کت نوک مدادی که پارگی زیر بغلش اون رو تبدیل به یه کار هنری کرده بود را به تن کردم . جلوی اینه ایستادم و خودم رو بر انداز کردم .موهای بلند جو گندمی اشفته ، ته ریش و یه سیبیل بلند با خالی بزرگ کنار بینی ام و چروک های زیر چشم که چهرم را به زیبایی عزرائیل می کرد . با مقایسه چهره گذشته ام با حال ، خنده ام گرفت . دندان هایی زرد ، پشت سبیلم ظاهر شد . به خود یاداوری کردم که بیرون لبخند نزنم
اعصایم رو از روی زمین برداشتم و به سمت در راه افتادم . به حیاط رسیدم . روی پله حیاط نشستم . از باغی پر درخت فقط یک بید مانده بود . یادم می یاد 40 سال پیش ، اولین نوای شوم گربه عشقم رو از من گرفت . 40 سال سال از اون موضوع می گذره و اخرین 5 شنبه هر ماه ساعت 5 گربه نوای شوم خود رابه گوش همسایه ها می رساند و همه رو برای یک حادثه اماده می کند . از پله بلند شدم تا دم در راه زیادی مونده بود . راهی که گذشته 5 ثانیه بود ؛ حالا برای رفتنش 50 ثانیه زمان لازم بود.
بر روی صندلی سنگی که کنار خانه قرار داشت نشستم . عصایم را بین پاهایم قرار دادم و سرم را روی عصا گذاشتم. در دو طرف خانه من هیچ خانه ای وجود نداشت . در روبه روی خانه من مغازه محمد بزاز قرار داشت . که مانند زن ها ، جزء خاله زنک بازی کاردیگری نمی دانست . در سمت راست مغازه منزل شهین خانم قرار داشت . این زن انگار جز فضولی کار دیگری نداشت و همیشه پشت پنجره تمام محله را می پایید . هر 5 شنبه که گربه ما را برای یک حادثه صدا می کرد . من منتظر مرگ او بودم و او منتظر مرگ من . حتی خاطرم هست 40 سال پیش وقتی تویه محله شایعه کرده بود که من همسرم رو کشتم و صدای گربه بهونه ای که من برای لا پوشونی از خودم در اوردم . می خواستم او را بکشم و گردن گربه بندازم ولی اون روزی که من این تصمیم را داشتم همسرش مرد.
در سمت چپ مغازه خانه ای قدیمی قرار داشت که چند تا دانشجو داخلش زندگی می کردند . یکیشون که به نظر نویسنده می اومد می خواست داستان زندگی من را بنویسه ولی بعد از اینکه زندگیم رو برایش تعریف کردم . به من گفت شرمنده من ادم احمقی هستم و زندگی تو با سبک نوشتن من فرق می کند .باید به دوستم صادق هدایت بگم بیاد و داستان زندگی شما را بنویسد بعد با لبخندی از خانه من خارج شد و هنوز هم دوستش برای نوشتن زندگی من نیامده است .
محمد بزاز از مغاره خارج شد و به من گفت : سلام اقا علی باز 5 شنبه اخر ماه شد تو راه افتادی .
فقط نگاهش کردم . او بی ارزش تر از ان بود که جوابش را بدهم . نویسنده دانشجو از کنارم گذشت . به من نگاهی کرد و با لبخند به من سلام کرد
گفتم سلام اقای نویسنده
گفت دوستم اومد پیشتون؟
گفتم اقای هدایت رو می گید؟ نه نیومده ولی اگه امروز می اومد برای نوشتن خیلی روز خوبی بود
گفت ایشالله فردا خدمتتون حتما می رسه
لبخندی زد و از من دور شد . به سمت محمد بزاز رفت . گوشام رو تیز کردم . در مورد من حرف می زدند .
- چی شده اقا علی از خونه اومده بیرون
- این پیر مرد نحس 5 شنبه اخر هر ماه از خونه بیرون می یاد تا برای ما نحسی بیاره
- 5 شنبه اخرهر ماه ؟
- اره اون روز یه بلا سر یه نفر می یاد من نمی دونم چرا این پیر مرد بد شگون نمی میره از دستش راحت بشیم .
با گفتن این حرف و لبخند شهین خانوم که مثل من حرف های اون ها را شنود می کرد . انقدر عصبانی شدم که یادم رفت60 ساله هستم با قدرت از جای خودم بلند شدم . با دادن چند دشنام به سمتشون حرکت کردم . محمد بزاز و دانشجوی همسایه هم با عجله به سمتم اومدند . من خودم رو برای دعوا اماده کردم . به من رسیدند و از کنارم گذشتند . تعجب کردم برگشتم و به انها نگاه کردم انها به سمت خانه من رفتند نگاهم به مردی افتاد که کنار در خانه من بر روی زمین افتاده بود . انگار نحسی این ماه این مرد را گرفته بود . به سمت انها حرکت کردم . به انها رسیدم چهره پیر مرد برای من اشنا بود . وای خدای من این چهره را من چند دقیقه پیش در اینه دیده بودم .

پایان

ایلیا خدابخش

تابلویه قاتل

سلام

ممنون که به وبلاگم سر زدید

این داستانی رو وقتی نوشتم که تابلویه نقاشی " جیغ " ادوارد مونش رو دیدم . سبک نقاشی ادوارد مونش اکسپرسیونیسم می باشد .

 

 

تابلویه قاتل

 

ارام ارام پله ها را بالا امدم . نمایشگاه عجیبی بود . یک سالن بزرگ که در هر گوشهء ان گلدان هایی با گل رز قرار داشت ؛ 5 دایره در وسط سالن روی هم قرار داشتند که هر دایره از دایرههای زیرخودش کوچک تر بود . دور تا دور سالن پر از بوم های سفید بود . بوم هایی که اماده برای نقاشی بودند .

. با خودم گفتم : این چه نمایشگاهیه که هیچ نقاشی تو اون وجود نداره .

برگشتم تا از نمایشگاه خارج بشم . پله های مرمری که رگه های سیاه ان به شکل ادم های در حال شکنجه بود رایکی یکی طی کردم . با هر قدمم انها فریاد می زدند . انگار که من مجری مجازات انها بودم . دو پله پایین رفته بودم. که مردی از داخل نمایشگاه مرا صدا کرد . برگشتم هیچ کس پشت سر من نبود . حتما خیالاتی شده بودم . دوباره صدا امد: بفرمایید داخل . صدای مرد برای من خیلی عجیب بود . انگار یک زن می خواست با صدای مردانه حرف بزند . صدای دورگه ای که من را به یاد زن های مردانه پوش می انداخت . دوباره وارد نمایشگاه شدم . مردی در انتهای سالن در سمت چپ کنار یک بوم نقاشی ایستاده بود . لباس پوشیدنش هم مثل صدای او عجیب بود . یه کت پارچه ای که روی ان دایره هایی با رنگ سیاه ، ابی ، زرد وجود داشت و شلواری پارچه ای سفید که یک سمت ان از سمت دیگرش بلند تر بود . روی شلوار او هم با رنگ های سبز و صورتی خط های عجیبی کشیده شده بود . صدای مرد من را به خود اوردم

 

-بیا جلو عزیزم خوش اومدی

 

ارام جلو رفتم . صورت مرد برای من واضح تر شد . یک مرد با صورتی سبزه ، ابروها ی ِ کم رنگ ،ته ریش ، چشمانی درشتوبیتی قلمی و کشیده ای که چهره او را شبیه به مجسمه های موزه کرده بود . پیش او رسیدمو گفتم :

سلام اقا. من هر روز صبح که به سر کار می رم . بیلبورد نمایشگاه شما من را جذب می کنه . تا امروز که صبح زودتر بلند شدم و تصمیم گرفتم از نمایشگاه شما دیدن کنم .

به من نگاه کرد و گفت ولی انگار از نقاشی ها خوشتون نیود که زود می خواستید بروید .

به بوم های سفید نگاه کردم . گفتم نه اتفاقا نقاشی ها ی زیبایی در نمایشگاه شما وجود دارد . همه رو خودتون کشیدید؟!

خندید و گفت کدوم نقاشی ؟! اینجا که فقط بوم ها یِ ِخالی قرار داره . بزارید براتون توضیح بدم تا از کار نمایشگاه ما اطلاع پیدا کنید . ما اینجا کلی بوم سفید داریم و یه قلم جادویی که بی استعداد ترین ادم تو دنیا را به بهترین نقاش دنیاتبدیل می کنه . فقط باید قلم رو تو رنگ بزنید و چشماتون رو ببندید اون وقط رویاهاتون رو بوم ثبت می شه . ما نقاشیتون را داخل نمایشگاه می زاریم و رویاهاتون رو می فروشیم . 20 % از فروش نقاشی مال شماست . می خواید امتحان کنید؟

دستم را تو جیبم چرخوند و با دو صد تومانی داخل جیبم بازی کردم . با خودم گفتم: سنگ مفت و گنجشک مفت .

 

- باشه قبوله

 

اون مرد با یه سطل رنگ به پیش من اومدو یه قلمو به دستم داد و گفت : موفق باشید . من 20 دقیقه دیگه بر می گردم .

قلمو رو تو دستم گرفتم و شروع به نقاشی کردم . چشامنم رو بستم و فقط به رویا هام فکر کردم .قلمو رو بوم نقاشی می چرخید و من احساس می کردم بهترین نقاش رو زمین هستم . چشمانم را ارام باز کردم . چیزی که می دیم برای من قابل باور نبود . یک تابلو زیبا که چشم هر بیننده رو خیره می کرد . یک کوچه که که از بالای تپه ای سر سبز تا روستایی در پایین تپه در میان جنگل کشیده شده بود . زمین کوچه پر از پله های منظمی بود که تاروستا ادمه داشت. در دو طرف کوچه باغ های سیب و پرتقال قرار داشت . در سمت راست تپه دریای ارامی قرار داشت که مرغان دریایی بر بالای ان پرواز می کردند . در سمت چپ یک کوه پر از درخت قرار داشت . بالای روستا را مه پوشانده بود . ارام دستم را به سمت تابلو بردم تا مه را از بالای روستا پاک کنم . تابلو مثل اب دریاچه موج بر داشت . ترسیدم و دستم را که تا 4 انگشت درون تابلوفرو رفتم بود بیرون کشیدم . دست من بوی زیبای می داد . بوی رویا بوی طبیعت . دستان من بوی دریا را با خود اورده بود . صدای دریا را و صدای مرغان دریای که بر بالای دریا با ریتم دریا اواز می خواندند . دست من چه زیبا شده بود . به تابلو نگاه کردم

 

-تو رویای منی . من ارزو دارم تا در تو زندگی کنم نه در این شهر شلوغ نه در ساختماهای خاکستری نه پیش انسان های سیاه .

 

چشمانم را بستم تمام بدنم را حس می کردم که به ذرات کوچک تبدیل می شوند و در رنگ های تابلو حل می شوند . چشمانم را باز کردم . وای خدای من اینجا زیباتر از ان بود که من از یک دریچه کوچک دیده بود . دریا و.... یک دختر که رو به دریا ایستاده بود و موهایش را نسیم دریا تکان می داد . به سمت او رفتم . نگاهش کردم .صورت دختر به سمت دریا بود ولی بر روی صورت او هیچ چیزی نبود . نه چشمی نه ابرو نه بینی نه لب. ترسیدم و از دختر دور شدم . اسمان را می دیدم که فرو می ریخت . انگار کسی رنگ های رویای مرا با اترنفرت می شست . انگار کسی برای نابودی رویاهایم ثانیه شماری می کرد . وحالا که من در رویاهایم زندگی می کنم . با نابودی رو یاهایم خودم نیز خواهم مرد . سعی کردم دوبار از تابلوخارج شوم اما دیر شده بود کمکم اسمان فرو ریخت و ان دریچه که رو به دنیا واقعی بود به پایین امد . از ترس فریاد زدم و دیگر نتوانستم حرکت کنم . به ادم هایی که داخل نمایشگاه راه می رفتند خیره شده بودم . نمی دونستم وقتی ان ها به تابلو من می رسند چه خواهند دید . ای کاش یک نفر می امد . رویا من رو که نابود شده بود برایم با کلامش ترسیم می کرد .

مردی با موها و ریش بلند کهشلوار جین و یک تیشرت مسخره پوشیده بود به من نزدیک شد . درحالی که تابلو رو می دید . انگشتانش را در هوا تکان داد و فریاد زد

 

-اوه این فوق العاده است . یک مرد در حال فریاد زدن و یک دنیا در حال پاشیده شدن . رنگ ها چه زیبا با هم ترکیب شدند و چه دنیا پر وحشتی ایجاد کردند . انگار دنیای مردی بر سر او خراب می شوند انگار رنگ های زندگی با هم ترکیب می شوند تا دیگر منیتی وجود نداشته باشد . من این رو می خرم .

 

صاحب نمایشگاه در حالی که به سمت تابلو می اومد در چشمانه من نگاه کرد و لبخندی زد که بوی پوزخند می داد .

 

-انتخاب فوق العاده ای داشتید . اتفاقا این کار رو همین امروز صبح کشیدم . می بینید که هنوز هم تازه است . قیمت این تابلو 10000 تومان است

 

-با خودم گفتم 10000 تومان یعنی رویاهای من 10000 تومان می ارزد؟!

مرد تابلو را زیر بقل گرفت و در حالی که انگشاتنش را در هوا می رقصاند

 

گفت : این نمایشگاه یه نمایشگاه فوق العاده است . از اینکه با شما اشنا شدم واقعا خوشحال هستم .

مرد تابلو رویاهای فرو ریخته من را به دیوار اتاقش زد و هر روز ساعت ها به من خیره می شد . اخرین باری که به من خیره شد 1 ماه قبل بود . اهی کشید و به سمت پنجره رفت . وقتی به سمت زمین شیرجه زد . تابلو زیبای را تو اسمان ایجاد کرد . که ای کاش نقاش بودم و می توانستم ان را ترسیم کنم .

چند روز بعد دختری این اپارتمان را خرید . دختر هر روز صبح قبل از بیرون رفتن به من خیره می شد . ابتدا خیال می کردم عاشق من شده است و هر روز برای او قیافه می گرفتم . اما او می خواست حرف های من رو بشنود . حرف های که فراموش شده بود . تا یک روز بالاخره بعد از ساعت ها نگاه به من ان چیزی را که می خواست شنید . از خانه بیرون رفتو من فقط صدای فریادی رو شنیدم . الان 5 روزه که به خانه بر نگشته است . نمی دونم چرا من را اینجا نشانده اید و فکر می کنید من او را کشته ام .مرد در چشمانم خیره شد و گفت : ببریدش.

دو سرباز دو طرف من را گرفتند . به داخل زندان بردند . .در سلول که بسته شد . فریاد زدم . من را برای چه زندانی می کنید . من فقط یک تابلوی نقاشی هستم . یک تابلو از رویایهای فرو ریخته یک مرد . شما نباید مرا زندانی کنید .

اما هیچ کس جوابی به من نداد . چشمانم را بستم

داخل سلول دو نفر داشتند با هم پچ پچ می کردند .

 

-این مردرو می بینی یه قاتل روانیه . تا حالا 100 نفر رو از ساختمان 25 طبقه به پایین پرت کرده. فکر کرده پلیس ها احمقند . این مرد حتما اعدام خواهد شد .

 

با خودم گفتم :احمق ها حتی این ها هم نمی فهمند که من فقط یک تابلو هستم نه یک ادم . نه ، من قاتل نیستم . من فقط یه تابلو از رویاهای فرو ریخته یک مردهستم

پایان

ایلیا خدابخش

 

تابلویه قاتل

 

جیغ اثر ادوارد مونش

 

 

 

چند مقاله در مورد سبک اکسپرسیونیسم و همچنین زندگی نامه ادوارد مونش:

 

 

اکسپرسیونیسم Expressionism

 

نقاشي اکسپرسيونيستي و گرايش فلسفي نهان پشت آن ، صرفاً به مکتب نقاشي آلماني سده ي بيستم که با همين نام شهرت دارد ، محدود نمي شود . اکسپرسيونيسم عميقاً در تاريخ نژاد شمالي ريشه دارد و بسيار متاثر از گرايشاتي است که معمولاً به عنوان رمانتيک از آنها ياد مي شود . بدين مفهوم آثار نقاشي اکسپرسيونيستي فراواني در طول تمامي دوره هاي تاريخي و در کشورهاي مختلف وجود داشته است . اما اکسپرسيونيسم به عنوان توصيفي سبک پردازانه از هنر مدرن ، معمولاً براي توصيف جنبش هاي هنري مشخصي در آلمان بين سال هاي 1905 تا دهه ي 1920 اطلاق مي شود و به دو گروه عمده تقسيم مي گردد : گروه « پل » که ويژگي کاملاً آلماني داشت و در سال 1905 در شهر درسدن شکل گرفت و ديگري گروه « سوارکارآبي » که جهاني تر بود و در سال 1911 در مونيخ تشکيل شد . هنرمندان اکسپرسيونيست با به کار بردن روش و فنون مختلفي چون فنون مختلف چاپ و مجسمه سازي بر احساسات شخصي نسبت به موضوع تاکيد بسيار داشتند . خود موضوعات آثار آنان نيز حائز اهميت بود و غالباً به موقعيت و شرايط انساني مربوط بود و از رنگ هاي خام ، درخشان ، پرتضاد و نا مرتبط با موضوع نقاشي استفاده مي شد که به ظهور تجليات گسترده تر تمايلات فردي ميدان مي داد . اکسپرسيونيست ها ، بر خلاف معاصرين فرانسوي خود « فووها » که از رنگ به گونه اي استفاده مي کردند که نقاشي هايشان آرامش و نشاط مي بخشيد ، برخي از آثارشان آن چنان تاثيرگذارند که موجب مي شوند از ناآرامي به خود بلرزيم . اگر موضوع اثر ، منظره باشد ، هنرمند با رويکردي پرترديد و پر سوءظن روبروست که فرسنگ ها از سردي و اعتماد به نفسي هنر کلاسيک فاصله دارد .
در اکسپرسيونيسم ، احساسات دروني به بيرون تجلي مي کند و به ديگران منتقل مي شود . در اين سبک شخصيت ، موقعيت ذهني يا شرايط حسي هنرمند به شکلي مشابه به موجود زنده ، به نمايش گذاشته مي شود . ما در زندگي روزمره ي خود نيز چنين مي کنيم ، مثلاً ممکن است خانه اي تجسد انساني شود و آن را در کسوت خانه ي خوشبختي يا خانه ي سياه ببينيم و پنجره هاي خانه را به صورت چشم هايش تجسم کنيم ؛ و يا يک سگ يا حيوان خانگي با احساسات و انگيزه هايي عجين شود که احتمالاً نمي تواند با احساسات بي نهايت پيچيده تر صاحبش مشابه باشد . اين گرايش را که بعد ها در آثار سازندگان فيلم هاي کارتوني برجسته تر شد ، مي توان همدلي ( Sympathy ) نام نهاد .
اما در تاريخ و نقد هنر ، اين اصطلاح به سبکي اطلاق مي شود که در آن قرارداد ها و سنت هاي طبيعت گرايي کنار نهاده مي شود و در عوض تاکيد بيشتري بر ايجاد اوعجاج و اغراق در شکل و رنگ به جهت بيان فوري احساس هنرمند وجود دارد . از اين رو مفهوم اکسپرسيونيسم در معناي وسيع آن مي تواند به هنر هر مکان و زماني اطلاق شود که تاکيد بر واکنش حسي هنرمند ، اولي تر از نظاره ي دنياي خارج است . در اين مفهوم کلي ، واژه ي اکسپرسيونيسم در زبان لاتين با حرف e نوشته مي شود ( exprssionism ) اما کاربرد رايج تر اين واژه ، براي توصيف گرايشي در هنر مدرن اروپا و به طور خاص تر به يک جنبه ي خاص آن گرايش ، به کار مي رود ؛ جنبشي که از حدود 1905 تا حدود 1930 در هنر آلمان گرايش غالب محسوب مي شد . منشا و ريشه ي اکسپرسيونيسم در اين مفهوم ثانوي به دهه ي 80 سده ي نوزدهم باز مي گردد . با اين وجود اين گرايش تا سال 1905 به عنوان يک برنامه ي متمايز تبلور نيافت ، و خود واژه فقط از سال 1911 و براي توصيف آثار کوبيستي و فوويستي که در برلين به نمايش گذاشته شده بود ، به کار رفت .
مهمترين پيشگام اکسپرسيونيسم ـ ون گوگ ـ بود که به طور آگاهانه طبيعت را براي " بيان رنج دهشتناک آدمي " به صورت اغراق آميز به تصوير کشيد . ون گوگ و اکسپرسيونيست هاي پس از وي ، در کاربرد حسي رنگ و خط تاکيد عمده اي بر احساس و انگيزش خود داشتند و از اين نظر از تلاش هاي ـ سورا ـ براي خلق يک نظام علمي براي بيان فرمي متمايز شدند .
ـ گوگن ـ با آگاهي بيشتر و به طور مشخص تري از امپرسيونيسم گسست . به مفهوم دقيق تر ، ـ گوگن ـ اکسپرسيونيست نبود ، اما اولين کسي بود که به طور آشکار و صريح اصول سمبوليسم را که به نوبه ي خود به عنوان محمل ارتباطي براي اکسپرسيونيسم بسيار حائز اهميت بود ، پذيرفت . وي تمام فرم ها را ساده و مسطح کرد . از رنگ به گونه اي بهره برد که تمامي تشابه آن به واقعيت يکسر از بين برود . خشونت نهفته در تابلوي « يعقوب در حال کشتي گرفتن با فرشته » ( NG ادينبورگ ) به واسطه ي زمينه ي قرمزي که کشتي روي آن انجام مي شود ، آشکار و چشم گير است . به همين منظور ـ گوگن ـ از بازنمايي سايه اجتناب کرد و بعداً اکسپرسيونيست ها از اين جهت گيري وي تبعيت کردند . وي به جهت هماهنگي با سبک ابداعيش در جستجوي سادگي موضوعات بود و آن را نخست در جوامع روستايي بريتاني و بعد ها در جزاير اقيانوس اطلس جنوبي يافت . ـ گوگن ـ در رويگرداني از تمدن شهري اروپايي ، هنر بدوي و هنر عاميانه را که هر دو موضوعات جذابي براي اکسپرسيونيست هاي متاخر شدند ، کشف کرد . در همين زمان ـ ادوارد مونش ـ نروژي که با کار هاي ـ ون گوگ ـ و ـ گوگن ـ آشنا بود ، جستجوي خود را در کشف قابليت هاي رنگ هاي خشن و دگر شکلي خطي که توانايي بالايي براي بيان بسياري از احساسات اصلي انساني همچون تشويش ، ترس ، عشق و نفرت را دارد ، آغاز کرد . حاصل جستجوي او براي يافتن معادل هايي براي دلمشغولي هاي رواني ، وي را به شناخت قابليت هاي صراحت و سادگي روش هاي گرافيکي همچون حکاکي روي چوب ، رهنمون کرد ؛ احياي روش هاي چاپ دستي به عنوان يک هنر مستقل يکي از ويژگي هاي متمايز جنبش اکسپرسيونيسم محسوب مي شود . ـ مونش ـ تاثير گسترده اي به ويژه در آلمان داشت ( وي آثار خود را در سال 1892 در شهر برلين به نمايش گذاشت ) و دامنه ي نفوذ وي حتا تا مجسمه سازي و در آثار ـ ارنست بارلاخ ـ که سبک کار ـ مونش ـ را با جلوه اي عظيم براي موضوعات مذهبي و اجتماعي به خدمت گرفت ، گسترش داد . از جمله اولين هنرمندان اکسپرسيونيست بايد از نقاش بلژيکي ـ جيمز انسور ـ نام برد . وي حقارت ماهيت انسان را با به خدمت گرفتن صورتک هاي عجيب و ترسناک کارناوال به نمايش گذاشت و هنر نامعقول و نامتعارف وي به ويژه در آثار چاپ فلزش به طور گسترده معروفيت يافت .
در سال 1905 گروه هاي اکسپرسيونيستي تقريباً به طور همزمان در آلمان و فرانسه شکل گرفتند . فوويست ها نظريات ـ ون گوگ ـ و ـ گوگن ـ را به آثار هنري خود افزودند . در سال 1908 ـ ماتيس ـ رهبر اين گروه ، اهدافشان را چنين جمع بندي کرد :« آنچه بيش از همه در جستجوي آنم ، بيان حسي است ( expression ) هدف اصلي رنگ بايد تا حد امکان در خدمت بيان حسي باشد ... در نقاشي يک منظره ي پاييزي سعي خواهم کرد تا رنگ متناسب با آن فصل را به ياد آورم ؛ من فقط از حسي که فصل به من مي دهد الهام خواهم گرفت .» اين آرمان را ـ ماتيس ـ در ترکيب بندي هاي بزرگ پيکره به کار بست ، ـ درن ـ در منظره پردازي و ـ رولت ـ در هنر جديد مذهبي ، عظمت و سادگي را به نمايش گذاشتند .
در سال 1905 گروه پل ( Die Brucke ) در شهر درسدن تاسيس شد و نخستين نمايشگاه خود را در سال 1906 برپا کرد . در حالي که در نقاشي فوويست ها ، حتا در جسورانه ترين نمونه هاي آن ، همواره هارموني طرح حفظ مي شد و کاربرد تغزلي و تزييني رنگ از دست نمي رفت ، اما در آثار اکسپرسيونيستي آلمان ، محدوديت ها و قيد ها يکسر کنار نهاده شد . علارغم تاثير غير قابل رد آنان از هنرمندان فرانسوي ، افراط گري و بيان حس اغراق آميز در آثار آنان مشهود است ؛ در اين آثار رنگ ها و فرم ها در تلاش براي ارائه ي تمايلات روانشناختي و نمادين به طور اغراق آميز به خدمت گرفته مي شدند تا بدين ترتيب مفري باشند براي درک رايج از ضرورت آفرينش هنري و نيز به نوعي طغيان عليه نظم تثبيت شده را به نمايش بگذارند . در سال 1913 ـ کرشنر ـ نوشت :« ما تمامي رنگ هايي را که به طور مستقيم يا غير مستقيم ، انگيزش هاي ناب و خلاق را باز توليد کنند ، مي پذيريم .»
کمي پيش از آغاز جنگ جهاني اول ، نقاشان آلماني نيز با پيوند زدن فرم هاي کوبيسم با آرمان هاي اکسپرسيونيست هاي متقدم و تحت تاثير تصوف و عرفان هندي ، تلاش داشتند تا نظامي بصري از مفاهيم ضمني جهان شمول ابداع کنند . در سال 1911 ـ فرانتز مارک ـ ، ـ کاندينسکي ـ روس و ديگران ، " گروه سوارکار آبي " که نقطه ي اوج اکسپرسيونيسم آلمان محسوب مي شود را تشکيل دادند . پس از جنگ جهاني اول ، سبک اکسپرسيونيسم در آلمان رواج يافت و حتا هنرمنداني چون ـ جرج گروز ـ و ـ اتو ديکس ـ در جستجوي واقعگرايي تازه و اغراق آميز " عينيت نوين " بسياري از ويژگي هاي دگر شکلي و اغراق را که يکي از تمهيدات اصلي اکسپرسيونيسم اوليه بود ، حفظ کردند . در سال 1933 اکسپرسيونيسم ، در کنار ديگر هنرهاي منحط توسط نازي ها سرکوب شد . اما پس از جنگ جهاني دوم حيات تازه يافت و امروزه مبلغين مشهوري در ميان هنرمندان ، چون ـ گئورگ بازليتس ـ دارد . در خارج از آلمان مبلغين پيشروي اکسپرسيونيسم شامل ـ شاگال ـ ، ـ سوتين ـ و عقبه ي آنان از جمله " تاشيسم " و " اکسپرسيونيسم انتزاعي " است .

تابلوی پریشانی اثر ـ ادوارد مونش ـ ۱۸۹۴

 

ـ پل گوگن ـ یعقوب در حال کشتی گرفتن با فرشته ( سال ۱۸۸۸)

 

ـ فرانز مارک ـ اسب های زرد ( سال ۱۹۱۱)

 

زندگی نامه ادوارد مانش

 

 

نوشته‌ی رابرت هیوگز Robert Hughes

برگردان: شیرین حکمی


نقاشي‌هاي غم‌زده و آزاردهنده‌ی ادوارد مونش ( Edvard Munch ) نقاش نروژی (1944- 1863)، تبديل به سمبول‌هاي جهاني روان‌پريشي و رنج شده‌اند. و مونش با نقاشی‌هایی از چهره‌ی خودش این‌کار را انجام داده است ـ رابرت هيوگز

حتي آنان كه با قطب شمال يخ‌زده و زمستان‌هاي طولاني ، ماليخوليايي،مأيوس‌كننده و دلگيرش - كه تصاويري از ملال و زوال در آن طنين‌انداز است - نسبتي دارند هم براي خودشان هنرمنداني دارند: استريندبرگ، ايبسن، اينگمار برگمن ِ فيلم‌ساز و كنوت هامسون داستان‌نويس. اما بي‌ترديد، بينواترين شمالي در ميان آنها، يا دست كم در ميان هنرمندان به‌ياد ماندني، ادوارد مونش است.
نوميدی سرسختانه‌ی او همراه با غرقه شدن درخود ، خشم و كج‌خلقي هركسي را برمي‌انگيزد و به نظر مي‌رسد كه دوزخ مي‌تواند تعريفي از حضور ابدي ادوارد مونش در اتاقي كوچك باشد. حتي انگار نظر خود مونش هم همين است. وقتي ديگران به عقب بازمي‌گردند و بازي‌هاي كودكي‌شان را به ياد مي‌آورند، حافظه‌ی مونش فقط فضايي جهنمي را به ياد مي‌آورد و مي‌گويد:
« بيماري و جنون، فرشتگان سياهي برفراز گهواره‌ی من بودند. هميشه احساس مي‌كردم كه با من غيرمنصفانه رفتار مي‌شود، بي‌مادر، بيمار و هميشه در معرض تنبيه، در جهنمي كه بالاي سرم بود.»


The Dead Mother مادر‌ ِمرده وقتي ادوارد فقط پنج سال داشت، مادرش بر اثر بيماري سل درگذشت. پدرش مردي مذهبي، عجيب و غريب و اهل قشقرق به پا كردن بود. نزديك‌ترين شخص به ادوارد خواهري بود كه يك سال از خودش بزرگتر بود و در15 سالگي از دنيا رفت. همه‌ی اينها به‌قدر كافي ضربه‌ی رواني بود كه بتواند ستون‌هاي ظرفيت هركسي را درهم شكند.اما اين ضربه‌ها شخصيت نهفته‌ی مونش را وامی‌داشت كه عملا رنج و درماندگي خود را اغراق‌آميزتر جلوه دهد. اين نكته به‌خودی خود منحصر به فرد و مختص او نيست، بلكه خصلت معمول بسياری از افسردگان مضطرب است. اما حدی از اغراق كه مونش پیش گرفته بود ، مضحك به‌نظر می‌رسید.


سال 1902 با پايان یافتن دوستي چهارساله‌ی مونش با زن جوان و پولداري به نام تولا لارسن Tulla Larsen شوك ديگري به او وارد شد. تولا از وي كه به طرز مضحكي از ازدواج مي‌ترسيد، خواست كه با او ازدواج كند. به نظر مي‌رسيد كه مونش از مرداني است كه مي‌ترسند با ازدواج موقعيت هنري‌شان را از دست بدهند و اين تعهد را نپذيرفت. تولا تهديد كرد كه خودكشي خواهد كرد، اما به‌جاي او، مونش به خودش شليك كرد! منتها به‌جاي اين كه با تپانچه شقيقه‌اش را هدف قرار دهد، با تزلزل به نوك انگشت وسط دست چپش شليك كرد. بدون شك اين كار برايش دردناك و ناخوشايند بود، اما تهديدي برای زندگي‌اش به شمار نمي‌آمد، به ‌ويژه كه دستي كه با آن نقاشي مي‌كرد، صدمه نديده بود.


مونش رويدادها را- هر آن‌چه که بود- در نقاشی‌هایش با اغراق همراه مي‌كرد.
در تابلوي "ميز جراحي" (3-Operating Table1902) بدن او برهنه و بي‌روح به‌صورت دمر كشيده شده، در حالي كه سه پزشك و يك پرستار كه كاسه‌ای لبريز از خون را نگه داشته بر بالينش حضور دارند. لكه‌ی بزرگي از خون لخته شده روي ملافه ترسيم شده و صحنه از ديد جمعيتي از انترن‌ها كه از پشت پنجره نگاه مي‌كنند، ديده مي‌شود.
هرقدر هم كه بيننده مشتاق ديدن چنين صحنه‌ی عصبي‌‌كننده‌ای باشد، باز هم اين نمادگرايي، به‌نظر ِ بیننده نهايت ِ اغراق را به همراه دارد.


این تابلو نمونه‌ی بدی از ترحم به خويشتن است كه از قرار با خاطرات ِ نقاش از درس‌هاي آناتومي رامبراند كه نزد استادش دكتر تولپ فراگرفته بود، تركيب شده است و از آنجا كه ظاهرا اين براي ادوارد مونش كافي نبوده، آن را با جزئيات خون‌آلودتری در بازسازی تابلوي نقاشي "مرگ مارا» (The Death of Marat) اثر ژاك لويي داويد تكرار كرده است. در اين بازسازي، تولا لارسن برهنه به عنوان شارلوت كوردی، قاتل ِ "مارا" ترسيم شده است.


واقعا شگفت‌انگيز است كه كسي مانند مونش تا اين حد درمانده و خودنگران باشد كه بيش از هرچيز اين همه سلف‌پرتره كشيده باشد. تعداد اين پرتره‌ها به صدها اثر مي‌رسد و نمايشگاه بزرگي از آن‌ها از اول اكتبر2005 در رويال آكادمي لندن افتتاح شد.

Self-portrait after Spanish influenza, 1919هنر، گاهي تجسم و ترسيم ناتواني انسان و توصيف ضدقهرمان و پذيرش اين نكته است كه جهان به سرعت مي‌چرخد و آن‌چه درون آن است، عجيب‌تر از آن است كه بتوان آن را حس كرد. و شيوه‌های مونش در اين خودترسيمي، پذيرش چنين احساساتي است. او نقاشي است كه به‌طرز غيرقابل باوري بي‌پرواست و هرگز از نمايش ضعف‌هايش نمي‌ترسد، زيرا باور دارد كه روح انسان جدا از مركزيت و اهميت كالبدش، و به دور از شيوه‌هاي پرتره‌نگاری سنتی، به وسيله‌ی طبيعت خود و ذاتا آشفته و پريشان شده است.

اگر سلف‌پرتره‌هاي مونش گاهي بيننده را مي‌ترساند، - پرتره‌هايي ترشرو، مضطرب، با يك عالم ضربه‌ی قلم‌مو و از ذهني در كنتراست شديد با روشنايي- به اين دليل است كه خود همه‌ی اين اضطراب‌ها و وحشت‌ها را تجربه كرده و چيز ديگري جز آن‌ها نداشته است. بنابراين او آن‌جاست،[اشاره به نمایشگاه آثار وی در لندن ] در تصويري پس از تصوير ديگر –مردي خوش‌قيافه و تقريبا ايده‌آل در جواني، شخصي عصبي با استخوان‌بندي دراز در ميانسالي، و چهره‌ای خسته از بيماري‌ها و ناتواني‌هاي متعدد، در اواخر پنجاه‌سالگي و اغلب خيره به تماشاگر ، مانند مخلوقي از درون ِ پناهگاه ِ بوم ِ نقاشي كه مي‌خواهد درباره‌اش بدانيد.


Self Portrait: Between Clock and Bed ميان ساعت و بسترآثار مونش آكنده از حس گذر زمان است. انگار كه دقيقه‌ها و ساعت‌ها ويروس‌هايي هستند كه زندگي هنرمند را مي‌بلعند و يكي از دردناك‌ترين بيانيه‌هايش در اين باره، تابلويي مربوط به سال‌هاي آخر عمر او با عنوان « ميان ساعت و بستر» است.
در این سلف‌پرتره ،‌ او بين يك ساعت پاندول ‌بلند و بستري كه كاناپه‌ای است ساده و بي‌تجمل با يك روتختي ايستاده است.
آن‌چه که ممکن بود براي هر نقاش ديگری، پرتره‌اي معمولی از پيرمردی باشد كه از خواب برخاسته، براي مونش تبديل به تمثيلي از مرگ مي‌شود، يعني زمان كه از سمت چپ مي‌گريزد و بستري درسمت راست كه او در آن به‌طرز كسالت‌باری خواهد مرد.


تصویر سمت چپ: میان ساعت و بستر ( 42-1940 - SelfPortrait: Between Clock and bed)
این نقاشی در موزه مونش در اسلو نگهداری می‌شود و اندازه‌ی آن 120.5×149.5 سانتیمتر است.


اگر ناگزير بودم كه يكي – فقط يكي- از سلف‌پرتره‌هاي مونش را انتخاب كنم، قطعا يكي از اولين كارهايش ( متعلق به سال 1895) يعني سلف‌پرتره‌ی سياه و سفيد با عنوان "سلف‌پرتره با اسكلت بازو" Self Portrait with Skeleton Arm را انتخاب مي‌كردم.


Self Portrait with Skeleton Arm,سلف‌پرتره با اسكلت بازودر این سلف پرتره مرد جواني از يك زمينه‌ی مخملي سياه خالص به شما خيره شده و هيچ نشاني از اضطراب در چهره‌اش نيست، به‌جز اختلاف آزاردهنده و عجيبي در ميان پلك‌هايش – كنايه‌اي محض از ذهنی تقسيم شده – با استخوان‌هاي جلوي بازو كه در امتداد پايين تصوير كشيده شده‌اند. به نظر مي‌رسد كه استخوان‌ها اعلام مي‌كنند: " من آنچه شما بوده‌ايد هستم و شما نيز آنچه من هستم خواهيد بود".


سلف پرتره سمت چپ: سلف‌پرتره با اسكلت بازو
Self Portrait with Skeleton Arm, 1895 , Lithograph , 45.5 x 31.7 cm


مونش فقط يكي از نمادگرايان Symbolists كشورهای اسكانديناوي بود (استريندبرگ و ايبسن نمونه‌هاي ديگرند) كه در دهه‌ی 1890، دائما و با وسواس به مسئله‌ی ضعف خود ـ به عنوان مرد ـ در مقابل سرسختي و بي‌رحمي زن چنگ مي‌زد.از ديد او زن‌ها چه بودند؟ آيا آنان مردان را از اين‌ كه كاملا مردانه عمل كنند مانع مي‌شدند، يا موجوداتي سلطه‌جو و مادروار بودند كه آن‌ها را سرخورده مي‌كردند و يا حتي « ليليت»‌‌ها (ديو مادينه در اساطيرعبري) يا بانوان زيباي بي‌شفقتي بودند كه به مردان وعده مي‌دادند و ناکام می‌گذاشتند؟ اين فرضيه‌ی آخر براي مونش اهميت زيادي داشت و به عنوان يكي از اصلي‌ترين الگوهاي او به شمار مي‌رفت.


Vampire ,1893 - خون آشاموقتي زنان در سلف‌پرتره‌هاي مونش حضور مي‌يابند، آنها را به هيبت خون‌آشام و ليليت ترسيم مي‌كند و برعكس، وقتي مي‌خواهد مردي را ترسيم كند، او را به صورت يك قرباني ذليل و مغلوب نشان مي‌دهد و اغلب اوقات نيز چهره‌ی خودش را به آن مي‌دهد.


تصویر سمت چپ با عنوان Vampire - خون‌آشام ، نقاشی مربوط به سال 1893 است


اين كه مونش از ترسيم چهره‌ی خودش لبريز نمي‌شود، رقت‌انگيز نيست. حتي آدم کرم‌گونه‌ی در حال جيغ كشيدن روي پل در معروف‌ترين اثرش (جيغ، 1893)، به شهادت خودش يك سلف‌پرتره است و با اين حال، سلف‌پرتره‌های مونش كه گاهي تكراري و اغلب ملال‌آورند، از بين نخواهند رفت. آن‌ها هركسي را كه شتاب‌زده تصور مي‌كند كه دختران صورتي زير چترهاي آفتابي در نقاشي‌هاي امپرسيونيستي، حقيقي‌ترين چهره‌هاي دهه‌ی 90 هستند، از اشتباه درمي‌آورد.
نمايشگاه « ادوارد مونش به قلم خودش» از اول اكتبر تا 11 دسامبر 2005 در آكادمي سلطنتي هنرها در لندن برپاست.


تابلوی "جیغ" The Scream (or The Cry) 1893

 


2) ادوارد مونش به قلم خودش
به بهانه‌ی نمایشگاه ادوارد مونش در لندن


برگردان : شیرین حکمی


رابطه‌ی صميمانه‌ی مونش با تولا لارسن Tulla Larsen در سال 1902 در حالي به پايان رسيد كه هنرمند به دست خودش شليك كرد. اين واكنشي از سر استيصال و ناشي از اين ترس بود كه ازدواج ممكن است خلاقيت او را نابود كند. لارسن تهديد كرده بود كه اگر مونش رابطه‌شان را برهم زند، خودكشي خواهد كرد، اما به جاي اين كار با نقاش ديگري ازدواج كرد!


Red and dead: Self portrait in Hell   سلف پرتره در جهنم"سلف‌پرتره در جهنم" (1903) اثري دراماتيك است كه بدن برهنه‌ی هنرمند را نشان مي‌دهد كه با شعله‌های آتش دوزخ روشن شده است. چهره‌اش سرخ و سوخته است و سايه‌ی بدشگوني از پشت او برخاسته است. با اين حال مونش در اين تصوير وضعيتي متكي به خود دارد. اين اثر بيانيه‌اي است درباره‌ی رنج‌هایش و نقش او به عنوان یک هنرمند.
مونش آماده است تا تنش‌ها و آسيب‌هاي روحي زندگي‌اش را به عنوان نيروهايی كه وجودشان برای خلاقيت‌اش ضروری است، بپذيرد.

توصيف مونش از دوست دختر سابقش در تابلوي «سلف‌پرتره با تولا لارسن» (1905) نيز خوشايند نيست. لارسن با يك چهرۀ خاكستري مايل به سبز ترسيم شده كه او را مريض ‌احوال و پريشان نشان مي‌دهد. هرچند، اين اثر را نمي‌توان پرتره‌ی صريحي از لارسن تلقي كرد، اما مونش احساس بغرنج و پيچيده‌‌‌اش را دربارۀ لارسن و به طور كلي زن بازتاب داده است،‌ احساساتي كه در آن اغلب ترس و تشويش غالب‌اند. اين فيگور از زن مضطرب در واقع جنبه‌ای از شخصيت خود مونش است كه ترس‌های هنرمند در رابطه با زن، روابط اجتماعی‌ خودش را تجسم مي‌بخشد.


پس از تكميل اين تابلو، مونش سعي كرد كه خاطرۀ لارسن را از ذهنش پاك كند. تابلوي "مرگ مارا Death of Marat اشاره به قتل انقلابي فرانسوي "ژان- پل مارا" در سال 1793 توسط زني به نام شارلوت كوردی دارد كه به بهانه‌ی دادن اطلاعاتي كه ادعا مي‌كرد جان "مارا" را نجات مي‌دهد، وارد شد و او را با ضربه‌ی چاقو در بستر خويش به قتل رساند. بازسازي اين نقاشي توسط مونش وسيله‌ای براي نشان دادن تمايلات تاريخي يا سياسي نبوده است. درعوض مردي را نشان مي‌دهد كه مرده در بستر خونين‌اش افتاده و بين بستر او و ميز طبيعت بيجان، زني بسيار شبيه به فيگور زن در تابلوي "سلف‌پرتره و تولا لارسن" ( Self-Portrait with Tulla Larsen ) ، ايستاده است.


در سال 1908 ادوارد مونش كه از آسيب‌هاي رواني رنج مي‌برد، خود را براي معالجه به يك كلينيك رواني سپرد و اين دوره‌اي بسيار خلاق در زندگي او و زماني بود كه آثار زيادی را خلق كرده بود.


'Edvard Munch by Himself' is at the Royal Academy, Piccadilly, London W1 (020 7300 8000), until Dec 11.

منبع:سایت کارگاه

 

فلوت -- داستان کوتاه


 

الیور دستانش را بالا گرفت و فلوت خودش را به همه نشان داد و گفت : من با این فلون شما را از شر ادم های بد نجات می دهم . شهردار به سمت او آمد ؛ چند ضربه ارام به پشت او زد و گفت : افرین پسر؛ مطمئن باش پول زیادی بعد این موفقیت در انتظار توست .سپس صدایش را صاف کرد و خطاب به مردم گفت : این پسر قهرمان شهر و نجات دهنده جان ماست . من تصمیم دارم مجسمه او را در مرکز شهر نصب کنم . همه به افتخار الیور قهرمان هورا بکشید

هیپ هیپ ... هورا.....هیپ هیپ..... هورا.....

الیور فلوت را بر لبانش گذاشت و شروع به نواختن کرد . همه ادم های بد با صدای فلوت از خود بی خود شدند و به سمت الیور حرکت کردند . الیور ساعت ها رفت تا به دریا رسید . او می نواخت و ادم های بد یکی یکی به درون دریا می رفتند و غرق می شدند . بعد ساعت ها نواختن اخرین نفر هم وارد دریا شد و فقط چند حباب از او در سطح اب باقی ماند. الیور دست از نواختن برداشت و با خوشحالی به سمت شهر حرکت کرد . ولی خوشحالی او زیاد باقی نماند . چون کسی درون شهر برای اهدای جایزه او باقی نمانده بود!!!

ایلیا خدابخش

سلام

داستان فلوت برگرفته از داستان زیبای فلوت زن دو رنگ می باشد

درسته داستان من به خوبی این داستان نیست ولی بعضی مواقع ادم دلش می خواد با یک موضع اونطور که خودش دوست داره داستان بنویس

 
فلوت زن دو رنگ
 
 
 
در زمان هاى نه چندان دور، در كشور آلمان، شهرى به نام هاملين وجود داشت. هاملين جاى بسيار زيبا و دل انگيزى بود با خيابانهاى سنگفرش و خانه هاى با سقف شيروانى . ديوارهاى اين شهر مشرف به رودخانه اى خروشان و پهناور بود. همه چيز به خوبى و خوشى مى گذشت و شهر پر بود از صداى خنده و شادى بچه ها كه در خيابان ها بازى و جست وخيز مى كردند تا اينكه يكسال، مردم شهر توى دردسر بزرگى افتادند. ناگهان فوجى از موش هاى ناخوانده و غارتگر سيل آسا به شهر هجوم آوردند.اون ها خوراكى ها رو غارت مى كردند، ديوارها رو مى خراشيدند و مدام از پله ها بالا و پايين مى رفتند و جيغ و داد مى كردند، طورى كه صدا به صدا نمى رسيد. اين موش هاى مزاحم از هر نوع و سنى يافت مى شدند: موش هاى مسن با ريش سفيد و موش هاى جوون چابك با دم هاى كشيده، در رنگ هاى قهوه اى و خاكسترى و سياه و سفيد و… اونها حتى گربه هاى شهر رو از بين مى بردند و با سگ ها مى جنگيدند و باهوش تر از اونى بودند كه تو تله بيفتند. مردم كه حسابى از دست اين موجودات مزاحم عاصى و ذله شده بودند در تالار شهر جمع شدند، جايى كه شهردار و اعضاى شورا در لباس هاى فاخر قرمز رنگشون دور ميز نشسته بودند و درباره مشكل موش ها بحث و گفت وگو مى كردند. يكى از اهالى فرياد زد: «اه! چرا ما بايد شهردار و شوراى شهر داشته باشيم و براشون لباس هاى گرون قيمت از پوست سمور بخريم، در حاليكه اونها حتى نمى تونند ما رو از شر يك دسته موش مزاحم خلاص كنند» و ديگرى با عصبانيت گفت: «اگر زود نجنبيد و يك فكرى نكنيد ما عوض موشها خودمون رو از شر شما بى عرضه ها خلاص مى كنيم.» بقيه اهالى با سرو صدا تأييد كردند. جناب شهردار كه مردى چاق و مسن بود با نگرانى سرش رو خاروند و رو به اعضاى شورا كرد، اونها هم دست كمى از شهردار نداشتند و با ترس و دستپاچگى باهم پچ پچ مى كردند ولى هيچ كس فكربكرى به ذهنش نمى رسيد.
ناگهان صداى تق تقى از پشت در به گوش رسيد، همه با عصبانيت از جا پريدند، اول فكر كردند يك موشه كه داره ناخن هاش رو به در مى كشه ولى نه انگار كسى در مى زد. شهردار با صداى بلند گفت: «بيا تو» مردى عجيب و غريب با قد بلند و بسيار لاغر، با پوستى تيره و موهاى روشن وارد تالار شد. همه با تعجب به اون خيره شدند. كت غريبه بيشتر از همه باعث تعجبشون شده بود، آخه خيلى بلند بود و تا سرانگشتهاى پاش مى رسيد و نصف كت قرمز و نصف ديگرش زرد بود. غريبه به آرامى گفت: «سرورانم. من يك طلسم بلدم كه مى تونه همه موش ها رو وادار كنه دنبال من راه بيفتند، من در طول زندگيم به سرزمين هاى زيادى سفر كرده ام و همه من رو فلوت زن دو رنگ صدا مى زنند.» در همون موقع توجه همه به سمت فلوتى كه از انتهاى شال زرد و قرمز آويزون بود، جلب شد. فلوت زن ادامه داد: «من شما رو از شر موش ها خلاص مى كنم در عوض شما به من هزار سكه طلا خواهيد داد.» اعضاى انجمن و شهردار با خوشحالى فرياد زدند: «پنجاه هزار سكه مى ديم.» فلوت زن لبخندى زد و به خيابان رفت و در حاليكه چشمان سبزرنگش مى درخشيد شروع به نواختن كرد. با زدن سه نت زير، صداى قرچ قرچ از خيابان ها بلند شد و ديرى نگذشت كه موش ها جست و خيز كنان خودشون رو به اونجا رسوندند. مرد غريبه فلوت زنان در شهر به راه افتاد و موشها هم به دنبال او مى دويدند. همين كه به رودخونه رسيدند، موشها يكباره به داخل آب شيرجه زدند و ديگه اثرى از اونها ديده نشد؛ به جز يك موش قوى و خاكسترى كه به زحمت تونست خودش رو به طرف ديگه رودخونه برسونه، موش كه حسابى ترسيده بود به سمت شهر موش ها فراركرد. همين كه به اونجا رسيد داستان رو براى بقيه موش ها تعريف كرد: «صداى بسيار زيبايى از فلوت شنيدم و در همون موقع شنيدم كه در كمدهاى پر از مربا و ترشيجات خوشمزه بازمى شه و شنيدم كه در بشكه هاى شكر و خمره هاى كره رو بازمى كنند و صداى موش ها رو شنيدم كه ملچ ملوچ و خرچ خروچ مى كنند و تا جا دارند از خوراكى ها مى خورند و لحظه اى بعد شلپ! ديدم كه در رودخانه افتادم.» موش ها با شنيدن اين داستان حسابى ترسيدند و تصميم گرفتند ديگه هيچ وقت پا توى هاملين نگذارند. در هاملين مردم با شادى ناقوس كليساها رو به صدا درآوردند و شهردار با خوشحالى فرياد زد: «زود باشيد بريد همه سوراخ موشها رو ببنديد!»
در همون موقع سروكله مرد فلوت زن پيدا شد و رو به شهردار گفت: «لطفاً پول من رو هم بديد.» شهردار و اعضاى شورا غرغركنان با هم پچ پچ كردند: «هزار سكه! اونم به يك كولى سرگردان با لباس قرمز و زرد. اين پول مى تونه صرف برگزارى يك مهمانى باشكوه بشه، به علاوه، موش ها كه ديگه غرق شدند و فلوت زن نمى تونه اونها رو برگردونه!» شهردار رو به فلوت زن كرد و گفت: «ببين جانم. مافقط شوخى كرديم. هزار سكه خيلى زياده! ما به تو پنجاه سكه مى ديم.» مرد فلوت زن با عصبانيت گفت: «سرقولتون بايستيد و گرنه من آهنگ ديگه اى مى زنم كه مطمئنم دوست نداريد.» شهردار كه از عصبانيت قرمز شده بود فرياد زد: «اى مردك گستاخ! برو هر كارى دلت مى خواد بكن.» ولى فلوت زن آرام و خونسرد، فلوت زنان در خيابان هاى شهر به راه افتاد. با شنيدن سه نت بلند و زيبا، دوباره صداى تاپ و توپ از خيابان ها بلند شد ولى اين بار بچه ها بودند كه رقصان و خوشحال به دنبال فلوت زن به راه افتاده بودند! شهردار و مردم با ديدن اين صحنه از ترس سرجاشون ميخكوب شدند. فلوت زن بچه ها رو به خارج از شهر و سپس به طرف كوه هاى بلند در غرب ديوارهاى شهر هدايت كرد. مردم با خودشون فكر كردند، خب! فلوت زن كه نمى تونه از كوه بالابره پس دست از فلوت زدن مى كشه و مى گذاره بچه ها برگردند. ولى همين كه به كوه رسيدند، درى در كوه بازشد و فلوت زن و بچه ها داخل اون شدند و سپس در بسته شد و همزمان صداى خنده و فلوت قطع شد و همه بچه ها ناپديدشدند؛ همه به جز يك نفر، يك پسربچه كه پاش مى شليد و نمى توانست به تندى بقيه بدوه پس به شهر برگشت و پدر و مادر پسرك به سمتش دويدند اون رو بغل كردند ولى پسر كوچولو خيلى غمگين بود و براى اونها تعريف كرد: «همين كه اولين نت هاى فلوت زده شد، صدايى رو شنيدم كه بچه ها رو به شهرى زيبا و پرگل دعوت مى كرد، جايى كه تو خواب هم در هاملين نمى شه ديد! با پرستوهايى با بالهاى رنگارنگ و اسب هاى پرنده! توى اون سرزمين هيچ كس غمگين و ناراحت و يا معلول و فقير نبود.»
وقتى پسرك بزرگ شد، براى نوه هاش تعريف كرد كه چطور دوستانش با مرد فلوت زن رفتند و اون رو تنها گذاشتند و همزمان به پنجره هاى نقاشى شده كليساى هاملين اشاره مى كرد؛ تصوير بچه ها در حاليكه مرد فلوت زن رو با كت زرد و قرمزش دنبال مى كردند، روى اون ديده مى شد.