انتخاب -- اسیر جنگی -- کشتی
خیلی سعی کردم واسه این داستان اسم مناسبی تعیین کنم که خودم ازش راضی باشم . اول اسمش رو گذاشتم کشتی بعد اسیر جنگی بعد هم انتخاب ولی هیچ کدوم به دلم نشست اگه پیشنهادی در مورد اسم این داستان دارید برام تو نظرات بگید
ممنون

انتخاب -- اسیر جنگی -- کشتی
آسمان آرام دریا در عرض چند دقیقه در ابر های سیاه گم شد. دریا طوفانی شده بود. موج های کوچک و بزرگ از میان تاریکی پیدا می شدند و خود را بر کشتی می کوبیدند. مسافران که بر عرشه کشتی نشسته بودند. از این تغییر ناگهانی هوا به وحشت افتادند. اما باز هم مثل همیشه ناخدا به آنها چند دروغ گفت و آرامشان کرد تا به اتاق هایشان بروند. همۀ مسافرین به سرعت به سمت اتاق هایشان حرکت کردن. غیر از مرسدس که که بر ورودی در ایستاد و دریا را تماشا می کرد. آرتور چند پله پایین رفت. صورتش را برگرداند و به مرسدس خیره شد. خیلی خشک و بدون هیچ گونه اصراری به او گفت: بیا بریم...
مرسدس از جای خود تکان نخورد انگار هیچ صدایی غیر از غرش دریا نمی شنید. هیچ مسافری درون راهرو نبود. ناگهان موج بزرگی به کشتی بر خورد کرد و آرتور به پایین پله ها افتاد وقتی برگشت مرسدس بر بالای پله ها نبود به سمت عرشه دوید صدای فریاد آرامی از انتهای عرشه می آمد. به سمت صدا دوید. مرسدس از کشتی آویزان شده بود. وقتی نگاهش به آرتور افتاد دیگر فریادی نکشید. اما در چشمانش هیچ اثری از ارامش یه انسان نجات پیدا کرده نبود. بیشتر شبیه کسی بود که بر چهار پایه ایستاده است و طناب دار بر گردنش چمبره زده است و نگاهش به کسیست که مدعی مرگ اوست. اما در نگاه مرسدس التماس نیز نبود. بیشتر انتظار بود تا ببیند مرگش انتخاب می شود یا زنده بودنش. آرتور تصمیم خودش را گرفته بود می خواست خود او باعث مرگ مرسدس باشد نه دریا. پس خود را آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف....
خودکار نویسنده همینجا تمام شد . در حالی که می ترسید که ادامه داستانش از ذهنش فرار کند به دنبال خودکار دیگری در میز خود می گشت و با خود تکرار می کرد:
آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد.
آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد.
آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس می کرد.
این جمله را بارها با خود تکرار کرد تا صدایی از درون خودش او را فرا گرفت.
- چرا؟
= چی؟ چی چرا ؟
- چرا آرتور باید مرسدس رو بکشه؟
= خیانت ...
- کدوم خیانت؟ از چی حرف می زنی؟ مرسدس که به آرتور خیانت نکرده.
= مرسدس و آرتور شخصیتهای داستان من هستن. من بهتر می دونم یا تو؟
- تو خودت هم می دونی که خیانت نکرده. تو فقط با نگفتن قسمت اول داستان میخوای انتقام خودت رو بگیری.
= قسمت اول؟
- آرتور تو جنگ اسیر دشمن شده بود. 8 سال از او خبری نبود. 6 سال را با اینکه همه به او می گفتن که آرتور مرده و تو باید ازدواج کنی، تن به ازدواج نداد. آخر هم اونقدر به او اصرار کردن که تسلیم حرف مردم شد. بعد از 8 سال وقتی آرتور برگشت حافظه اش را از دست داده بود. 1 ماه تمام بالای سرش پرستاری داد. حالا چون او به آرتور حقیقت رو گفته باید بمیره؟
= آره... اون باید بمیره. چون مرسدس و آرتور روز ازدواجشون قسم خورده بودن که حتی بعد از مرگشون هم با کس دیگه ای ازدواج نکنند.
- خود آرتور چی؟ چرا تو بیمارستان با اون پرستار روس خوابید؟
= اون حافظش رو از دست داده بود .
- تو میخوای انتقام زندگیت رو از مرسدس بگیری. چون همسرت با مرد دیگری بود و تو هیچ وقت نفهمیدی تا روزی که تنهات گذاشت و رفت.
= این ها شخصیتهای داستان من هستن. من هر بلایی که بخوام سرشون مییارم. به هیچکسی هم ربط نداره.
- تو چنین حقی نداری. اون ها هم زنده هستن. روی کاغذی که داستانت رو نوشتی. تویه ذهنت. تو حق کشتن نداری...
نویسنده خودکار دیگری را در میان کاغذهای پراکنده روی میزش پیدا کرد، سیگار نیمه سوختهای را از جا سیگاری برداشت؛ آن را گوشه لبانش گذاشت و در نور نیمه روشن اتاق پر از دودش شروع به نوشتن ادامه داستان کرد...
سپس خود را آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس کرد .
سپس خود را آماده لگد زدن بر انگشتان ضعیف مرسدس کرد .
مرسدس بر چشمان آرتور خیره شد بود و در حالی که بغض تمام وجودش را فرا گرفته بود، گفت: من هیچ وقت به تو خیانت نکردم 6 سال را بدون تو ولی با عشق تو گذروندم و وقتی به اصرار و اجبار خانوادم ازدواج کردم به جای صورت مایک تو رو می دیدم. وقتی خبر برگشتنت رو به من دادن حتی یک لحظه هم برای اومدن پیش تو صبر نکردم. 1 ماه تمام، بالای سرت پرستاری دادم تا خوب شی. ما به هم قول داده بودیم که هیچ وقت به هم دروغ نگیم پس به تو گفتم که با مایک ازدواج کردم و با خبر برگشتن تو از او جدا شدم.
بعد چشمانش را بست و ادامه داد:
میدونم یه روزی از کشتن من پشیمون میشی و غم تموم وجودت رو فرا میگیره. من نمیخوام دلیل عذابهای فردای تو باشم. پس خودم رو رها میکنم. تا اینجوری تو به آرامش برسی.
مرسدس دستانش را رها کرد. وقتی چشمانش را باز کرد. دستانش را درون دستهای آرتور دید. آرتور زیر بغل های او را گرفت و بدون اینکه هیچ حرفی بزند او را به سمت اتاقشان برد. وقتی در اتاق را بست. مرسدس را در آغوش گرفت و سرش را بر شانه اش گذاشت و بی امان اشک ریخت.
نویسنده، داستان را همینجا تمام کرد و به سمت پنجره اتاق رفت. پرده را کنار زد. یک ستون از نور دود ها را کنار زد و خود را به ورقهها رساند. سرش را چرخاند و به طناب آویزان بر سقف خانه نگاه کرد. از چهار پایه بالا رفت. طناب را بر گردن خود انداخت و گفت: یا باید مرسدس می مرد یا من.
پایان
26/10/87


