زیرزمین
زیرزمین
درست فردای همان روز اتفاق افتاد . همان روزی کهپسر همسایه خود را در زیر زمین دار زد. گویا اول مادرش جنازه او را پیدا کرده بود ، اویخته بر طناب و جنازه مادر را زن همسایه ، بی جان کنار پاهای پسرش و ما نیز با فریاد های زن همسایه ان 3 را یافته بودیم . انگونه در هم امیخته ، که زنده از مرده جدا نبود . ساعت زیر زمین 1 را نشان می داد . جالب ان بود که او نیز در اغوش دیوار مرده بود. زیر زمین بوی تعفن می داد . انگار در این چهار دیواری همه چیز سال ها مرده بود.
اما این را که در اخرین یادداشت روزانه ام می نویسم . حادثه ان روز نیست . حادثه فردای ان روز است .
فردای ان روز درست سر ساعت 1 ظهر صدای فریادی در محله دنبال گوشی دوید و دوباره محله پر شد از همسایه هایی که کمی دلشان برای فضولی تنگ شده بود . صدا از خانه ای می امد که هیچ ساکنی نداشت . خانه ای که روز قبلش دو جنازه از ان بیرون امده بود .
ترس تمام محله را گرفت. عده ای بلند خندیدن و گفتند : انگار که خیالاتی شده اند و هیچ صدایی نمی اید و لرزان کنج خانشان قایم شده اند . کم کم خیابان خالی شد وفقط من ماندم . به سمت در رفتم و ارام ان را باز کردم . صدای فریاد ناگهان قطع شد. وارد حیاط خانه شدم . درختان درون باغچه از دیروز کمی پیرتر شده بودند . می شد فهمید که انها نیز اگر پای فرار داشتن می گریختن . بی اختیار به سمت زیر زمین حرکت کردم . مانند ماهی که اسیر قلاب ماهیگیر شده است و هیچ راهی برای فرار ندارد و بی اختیار به سمت ماهیگیر شنا می کند .
این زیر زمین را خوب می شناختم . سال ها قبل ، ان روز ها که محمد هنوز درگیر بیماری نشده بود . کودکانه در اینجا می خندیدیم . انگونه بلند که سال ها فکر می کردم خنده ام را در این زیر زمین جا گذاشته ام . زیر زمین کمی تاریک تر از دیروز بود و بوی تعفن می داد . طناب هم هنوز بر سقف اویزان بود و دنبال مهمان دگر می گشت . صدای حرکت چیزی درون تاریکی می امد . ارام درون تاریکی می لغزید و باعث می شد خودم را محکم درون اغوش ترس فشار دهم .
-می ترسی ؟
صدا ارام بود و انقدر دور بود که انگار از قرنی دگر مرا می خواند
ناخواسته سکوت کردم . زبان در دهانم نمی چرخید .
-از مرگ می ترسی؟
تمام عزمم را جمع کردم . تا جواب سخنانس را بدهم . حال که تا اینجا امده بودم . باید سخن می گفتم
=تو کیستی که درون تاریکی پنهان شده ای ؟ تو از چه می ترسی؟ از من؟
-من پنهان شده ام تا تو قدرت سخن گفتن داشته باشی . من تمام ترس های توهستم . تو اگر لحظه ای مرا ببینی می شوی ان پسری که دیروز خود را دار زد . ان مادری که فرزندش را بر دار دید . حال می خواهی مرا ببینی . یا از مرگ می ترسی ؟
خود را اماده کردم که با شجاعت بگویم نه ، من از مرگ نمی ترسم اما زبانم با دلم بیشتر از مغزم رفیق است و حرف او را بهتر گوش می دهد .
= اری می ترسم . از مرگ از تاریکی از وهم از ارزو هایم از زن . می ترسم و ترس وجود من است
-تو که اینگونه می ترسی اینجا چه می کنی؟
حق با او بود. من نیز مانند بقیه می دانستم اینجا چه در انتظار من است .من اینجا چه می کنم ؟ از تکرار این سوال بر خودم خسته می شود
=تو بگو. من اینجه چه می کنم . من درون ترس هایم چه می کنم ؟
-شاید امده ای تا من نجاتت دهم
مانند کودکان ذوقی کردم و پرسیدم
=مگر می توانی ؟
خندید . انچنان بلند ، که دیوار ها انگار فرو می ریختند . گوش هایم دیگر تحمل صدای خنده او را نداشت . گوشهایم را گرفتم . چشمانم را بستم و بر زمین نشستم و مانند او فریاد کشیدم . همه جا را سکوت گرفت . چشمانم را که باز کردم او نبود . تاریکی نبود . طناب اویزان از سقف نبوداما بر روی زمین یادداشتی بود که قبل از این انجا نبود . بر روی کاغذ نوشته شده بود :
تا وقتی زنده ای ترس قسمتی از وجود توست . فرار می خواهی باید مرا ببینی . انوقت که نفس در سینه ات بمیرد ریشه ترس در قلبت می خشکد . سه روز زمان برای فکر کردن داری . اگر جوابت اریست . شب اخر فانوسی بر پشت بام خانه ات روشن کن . وقتی چراغ فانوس خاموش شد . من تو را نجات خواهم داد .
دیشب فانوس تا صبح روشن بود و دیگر فکر نمی کنم چیزی از نور برایش باقی مانده باشد .
من چشم هایم را می بندم و منتظر می مانم تا صدای پای درون حیاط خودش را به منبرساند
23/07/87
ایلیا خدابخش