چند قدم
![]()
ردپای تو را من دیدم
چند قدم مانده به در
آسمان دل من ، بارانی شد
تکیه بر سرو زدم
به همان سر که به من می خندید!
خاطرات دیروز
در پس دیوار ها
در پس خنده یعابر ، باران
یک به یک می گذرند
یک به یک سیلی سردی می زنند
یک به یک بر من و احوال دلم می خندند
لحظه ای با من باش
با توام ای باران
قدرتی بر من ده
تا به پا برخیزم
قدمی بردارم
تا به در راهی نیست!
چند قدم ، می افتم ، مردمان می خندند
حال من خنده ندارد ، بس کن
جای دستگیریِ من می خندید؟!
بر زمین می کشم این بار ، خود را
تا به در جنگ زنم
تا که خود را آرام ، بکشم در خانه
چه کسی در خانه است ؟!
هیچکس ، تاریکی
آسمان خانه ، چو شب قصه ی من تاریک است
ومن این را دانم
این رویای فقط کابوس است
ایلیا خدابخش
ابان 1388
