صبح بود. شایدم ظهر نمی­دانم. فقط می­دانم تا غروب کم نمانده بود. امروز یا بیابان شاد بود که ناله نمی­کرد یا باد امروز توان خودستایی نداشت. خانۀ کوچک امروز راحت بر جای خود نشسته بود. شن ها آرام آرام از پلۀ خانه من بالا می­آمدند و با سلامی خود را در خانه پخش می­کردند. زندگی در بیابان عجیب بود. شاید برای من که از ساحل دریا تبعید شدم. بار ها با خود کلنجار رفته­ام. که چه از قاسم قصاب یا محمد جارچی کم داشتم. اون ها به خاطر شکستشون تو عشق خودشون رو کشتند و من هنوز در فکر این بودم که آیا لیاقت همسفری با مرگ رو دارم؟! ولی امروز برای نمردنم خوشحال بودم. امروز یه روز استثنایی بود. دیشب مردی خوش سیما به کلبه کوچک من آمد و پیشنهاد یک معامله داد. معامله ای ساده که قبولش سنگین بود.

مرد به من گفت: تو روح خودت را به من می فروشی و من عشقت را به تو می دهم.

گفتم به کدام ضمانت؟

گفت تو چیزی برای از دست دادن داری؟ سکوت کردم و او گفت اگر جوابت آری است فردا بعد از ظهر با ساز باد برقص و شادی کن و اگر نه با ناله باد اشک بریز.

گفتم: تو که هستی؟

گفت: هنوز نشناختی؟

گفتم :نه

گفت: من از سال ها قبل برای خدمت آماده بودم .

گفتم سالها قبل؟

گفت: آری

گفتم: نامت؟

گفت: ابلیس .

اتاق در تاریکی فرو رفت و او در تاریکی ناپدید شد.

زمان برای فکر کردن سریع می گذشت و من دنبال جواب برای سوال خودم. آیا چیزی برای از دست دادن دارم؟ نه ندارم.

صدای باد مرا به خود آورد.

امروز صدای باد نوای دیگری داشت. شاد بود و در بیابان غوغا می­کرد و منی که برای نزدیک شدن به عشقم پر از شادی بودم را مسخ کرده بود. با نوای باد پرواز کردم و دور کلبه خودم پایکوپی می­کردم. ساعت­ها رقصیدم وقتی به خود آمدم سایه کلبه­ام به بزرگی زمین شده بود .

صدای پای مردی را شنیدم در حالی که مرا تشویق می­کرد گفت: باد بر تو افتخار می­کند. خودت را آماده کرده­ای؟

گفتم: برای چه؟

خندید و گفت: برای رسیدن به عشقت.

چشمانم را بستم و گفتم: آماده­ام

به من نزدیک شد وَهم تمام وجودم را فرا گرفت. دستانش را بر سرم گذاشت و گفت: مطمئنی چیزی برای از دست دادن نداری؟

گفتم : نه هیچ چیز ندارم.

احساس می­کردم در خلسه­ام. از سر انگشتان پا احساس بی حسی می­کردم این احساس بالا و بالا می­آمد. دیگه حتی توان زانو زدن را هم نداشتم. قلبم را دیگر احساس نمی­کردم. دستانم در اختیارم نبودند. سرم بی اختیار بر روی گردنم می­لغزید دیگر چیزی حس نکردم. به سختی چشمانم را باز کردم. مرد داشت از من دور می­شد. با تمام قدرت فریاد زدم : مگر تو قول نداده بودی؟

بر گشت و نگاهم کرد؛ با تمسخر نگاهم کرد و گفت: فکر می­کنی با این وضعیت او می­خواهد با تو زندگی کند؟

گفتم کدام وضعیت؟ من روحم را برای او به تو فروختم...

گفت: فقط روح؟

گفتم: پس چه؟

گفت : تو با روحت انسانیت و شرافتت را نیز فروختی شما هر چه دارید از روح شماست که از خدای یکتاست و بدون آن هیچ نداری.

در حالی که خودم را روی زمین می­کشیدم به حلبی رسیدم. خودم را در حلب دیدم. من دیگر انسان نبودم.

مرد با صدای بلند خندید و گفت نوبت نفر بعد است. او روحش را به چه می­فروشد؟

 

 

 

ايليا خدابخش

صحرا