شهر تانکزلند

نوشته شده بر اساس یک کابوس ابلهانه چند ساعته!!!

چند صد هزار سال پیش در سرزمین­های دور، شهر کوچکی وجود داشت به نام تانکزلند که دور تا دور آن پر از گل­های رز سرخ بود. این شهر پر از ساختمان­های عجیب بود. خانه­های سیاه مرتفع و خانه­های ویلایی سبز رنگ کوچکی که در کنار هم قرار داشتند. در این شهر دو گروه از حیوانات زندگی می­کردند. گرگ­ها که در ساختمان­های سیاه رنگ زندگی می­کردند و گوسفند­ها که در خانه­های کوچک ویلایی زندگی می­کردند. مردم این شهر همیشه خوشحال بودند. روز­ها هر کس به شغل خودش مشغول بود و شب­ها تمام مردم شهر در تالار بزرگ شهر جمع می­شدند و تا نیمه­های شب به رقص و پایکوبی مشغول بودند. زندگی مردم به خوبی پیش می­رفت تا اینکه خبر گم شدن تعدادی گوسفند به اداره پلیس داده شد. رییس پلیسِ شهر خودش مسئول رسیدگی به پرونده شد. رییس پلیس یک گرگ با یک چشم نابینا و کلاهی بر سر بود. معاون او گوسفندی بود که تازه به استخدام در آمده بود و این اولین پروندۀ جدّی او بود. شاید هم می شد گفت این اولین پروندۀ جدّی شهر بود. چون قبل از این، کار پلیس گرفتن بچه­هایی بود که از خانۀ همسایه­ها غذا می­دزدیدند. این گم شدن­ها ادامه داشت و رییس پلیس و معاونش حتی یک سرنخ هم نتوانستند پیدا کنند.

کارآگاه جوانی وارد شهر شد. نام او آرتور بود. او خوب می­دانست بهترین راه شهرت برای او پیدا کردن گوسفندان گم شده است. او برای پیدا کردن گوسفندان یک ویژگی عالی داشت. او یک گوسفند بود. آرتور به تمام خانواده­های گمشدگان سر زد و و با خانواده­های آن­ها صحبت کرد. ولی هیچ تشابهی بین گمشده­ها نبود. هیچ کدام از آن ها خوش چهره یا پولدار یا مشهور یا از یک رده سنی خاص نبودند. او ساعت ها به عکس آنها نگاه می­کرد. شاید چیز مشترکی بین آنها پیدا کند. او این را خوب می­دانست وقتی با یک قاتل زنجیره­ای سر و کار داری حتما باید مقتولین نقاط مشترکی داشته باشند.

3 روز بعد از ورودش به شهر وارد رستوران کوچکی در حومۀ شهر شد. در گوشه­ای نشست و قهوه­ای سفارش داد. گوسفندی که از روی لباسش می­شد فهمید که از پایین شهر است داشت برای دوستانش از مهمانی بزرگی که دعوت است تعریف می­کرد و از ثروت گرگی که او را دعوت کرده است.

این مهمانی برای آرتور خیلی عجیب بود. یک گرگ ثروتمند یک گوسفند فقیر رو برای چه باید دعوت می­کرد! این یک سر نخ خوب بود.

آرتور گوسفند را تعقیب کرد تا به ساختمان سیاه رنگی در قسمتی شمالی شهر رسید. تمامی مهمان­هایی که وارد می­شدند گوسفند بودند. همگی برای ورود دعوت نامه داشتند. همگی از پایین شهر بودند و همگی چاق بودند.

آرتور لیست گمشده­ها را از جیبش بیرون آورد. قد ... وزن ... همۀ گوسفند­های گم شده چاق بودند!

آرتور مخفیانه وارد ساختمان شد. سالن بزرگی وجود داشت. آرتور در بالای سالن از دریچۀ تهویه هوا به گوسفندان نگاه می­کرد. همه در حال خوردن و رقص بودند. ناگهان برق قطع شد و در تاریکی فقط صدای فریاد می­آمد. وقتی نور دوباره سالن را پر کرد. دیگر اثری از گوسفندان نبود. گرگ ها با صدای موسیقی بر روی سنگفرش­های خونی سالن می­رقصیدند و خون از بدنشان بر روی زمین می­چکید.

آرتور به رییس پلیس اطّلاع داد و تمام گرگ­های آن ساختمان دستگیر شدند.

جزف گرگ سالخورده­ای بود که صاحب شبکۀ تلویزینی شهر بود. با دادن پول هنگفتی به رییس پلیس اجازه گرفت تا به طور مستقیم بازجویی را پخش کند.

جزف و فیلم بردارش اشلی که یک گوسفند سالخورده بود وارد اداره پلیس شدند.

دوربین­ها کار گذاشته شد و روی چهرۀ مک بسته شد. تمام مردم شهر پای تلویزیون­هاشون نشسته بودند تا اولین جلسه بازجویی رو ببینند.

رییس پلیس به آرامی پرسید: مک ... چرا گوسفند­ها رو کشتی؟

مک: همۀ این اتّفاقات از روزی شروع شد که پسرم سراسیمه وارد خونه شد و خودش رو تو اتاق حبس کرد. وقتی برای شام سر میز نشست با خوردن اولین لقمه بالا آورد. پسرم روز به روز ضعیف­تر می­شد و نمی­تونست حتی یک لقمه از غذایی که از بهترین علوفه­های شهر درست شده بود بخوره. من اون رو پیش بهترین روانشناس­های شهر بردم. اما فایده نداشت. 6 روز از ماجرا می­گذشت و من درمانده از از این مشکل وارد اتاقش شدم. بهش گفتم مشکلت رو به من بگو. چی شده؟ چرا غذا نمی­خوری؟ پسرم در حالی که چشماش رو به زور باز نگه می­داشت به من گفت: پدر نمی­تونم بهت بگم. اگه کسی بفهمه... اگه کسی بفهمه... اون ها من رو می­کشند... با درماندگی گفتم: کی پسرم؟ کی تو رو می­کشه؟ مگه تو چه کار کردی؟ پسرم بغض کرده بود. نمی­تونست خوب صحبت کنه: پدر... پدر من یه گوسفند رو کشتم... من یه گوسفند رو خوردم...

نمی­دونستم باید چی بگم: چرا؟ چرا اینکار رو کردی؟

چشمانش رو بست انگار که دوباره داره خاطرات اون روز رو مرور می کنه: اصلاً نمی دونم چه طور این اتفاق افتاد من و اون داشتیم با هم شوخی می­کردیم اون دست من رو محکم گاز گرفت و من هم همین کار رو انجام دادم. دندون های من دست اون رو زخمی کرد و دهنم پر از خونِ دستان او شد. وقتی طعم خون رو تو دهنم احساس کردم دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم. انگار که یه عروسک خیمه شب بازی هستم و یه نفر دیگه داره من رو می­چرخونه وقتی به خودم اومدم دیدم از اون گوسفند فقط چند تکّه پوست و استخوان باقی مونده. از اون وقت دیگه نمی­تونم غذای همیشگی رو بخورم. حتی بوی علف هم حال من رو به هم می­زنه.

من برای اینکه پسرم رو نجات بدم. مجبور شدم گوسفند­ها رو بکشم. پسرم راست می­گفت حتی بوی خون هم ما گرگ­ها رو دیوونه می­کنه. وقتی اولین بار گوشت گوسفند­ها رو خوردم فهمیدم حق با پسرم بوده هیچ چیز خوشمزه­تر از گوشت یک گوسفند نیست.

رییس پلیس : تو یه روانی هستی.

مک : من روانی نیستم. شما احمقید! نگاه کنید به تفاوت خودتون و گوسفند­ها. به دندوناتون! این دندون­ها برای خوردن علف ساخته شدن؟ شما هم یکبار امتحان کنید. فقط یکبار!

مک با یک حرکت سریع به معاون پلیس حمله کرد. قبل از اینکه کسی بتونه کاری بکنه گردن اون رو دردید. خون تمام اتاق را فرا گرفت. رییس شبکه تلویزیونی و رییس پلیس بی اختیار جلوی دوربین تلویزیونی به فیلمبردار و آرتور حمله کردند و آنها را دریدند.

سکوت تمام شهر را فراگرفته بود. بعد از چند ثانیۀ کوتاه تمام گرگ­های شهر همسایگان گوسفند خود را دریدند. هر گوسفندی که گرگی را به فرزندی گرفته بود توسط فرزندش دریده شد. هر گوسفندی که توسط گرگی به فرزندی گرفته شده بود توسط پدر و مادرش خورده شد.

تمام گوسفندان شهر در عرض چند ساعت خورده شدند غیر از گوسفند پیری که بیرون از شهر زندگی می­کرد. او جان سالم به در برد و از آن شهر گریخت و داستان شهر تانکزلند را برای همۀ حیوانات تعریف کرد.

 

ایلیا خدابخش

18/11/87