می پیچد

می پیچد

 

صدای گریه در سکوت شعرهایم می پیچد
شروع که می کنم قلم به دور دستهایم می پیچد

پر می شوم از غم و اندوه و کمی حسرت
صدای الرحمان در بند بند شعرهایم می پیچد

صد در صد توطئه ای در کار است و گرنه چرا؟ً
همیشه در مصرع چهار پای کلمه هایم می پیچد

دوباره من به زمین و زمان مشکوکم
یک بوی عجیب میان حرفهایم می پیچد

شاید به خاطر اینکه امروز فهمیدم
پدر غذا میان دست نوشته هایم می پیچد

نمی دانم چرا ولی هر چی سعی می کنم
به راست می نگرم وبه چپ پاهایم می پیچد

 

ایلیا خدابخش

 

قلم

شهر بازی

شهر بازی

در حالی که او را بر روی زمین می کشید گفت :
 چقدر لج بازی می کنی ؛ بیا دیگه.

از پایین نگاهی کرد و بغضش رو فرو برد ،به پشت سر نگاهی کرد گفت :
نمی یام ، نمی خوام؛ بازم می خوام بمونم ، هنوز زمان من تموم نشده مگه چقدر گذشته ، مگه من چقدره که اینجام ، هنوز همه جا رو ندیدم ، هنوز ...

میان صحبت او پرید و کمی خشن تر از قبل گفت:
اونقدر که باید ، بودی، اونقدر که باید ، دیدی.
بعد لحنش رو کمی ملایم تر کرد و گفت :
تازه جایی که داریم می ریم از اینجا بزرگتر و دیدنی تره ،  من بهت قول می دم تا وقتی که دوست داری می تونی اونجا بمونی و لذت ببری.

لبخند کم رنگی بر روی لبانش نشست ، از جای خود برخواست و لباسهایش را تکاند با لحنی پر از التماس گفت:
قول می دی برم بهشت؟

عزرایئل خنده عجیب و بلندی کرد دستان مرد را گفت: قول می دم ؛ توبیا!

                                                    

                                                                                                             ایلیا خدابخش

 

شهر بازی