خاطره می ماند

خاطره می ماند
دل من می گیره وقتی ، تویه کوچه ، تک و تنها
با خیالت ، تویه بارون ، تویه غم ها
می شمارم اشک های ابر و می خونم شعر سهراب
من می شم مجنونِِ مجنون که می گشت دنبال محراب
روزگارم بد نیست ...
روزگارم بد نیست!!
آی سهراب ، اشک هایت از غم نیست؟
زیر یک سرو بلند ، کنج دیوار قدیمیِ گلی
گریه ام می گیرد
من به یاد گرمیه اغوشت
سرو را می گیرم
و
صدای خنده ای می اید
گل شب بو به من می خندد
سرو همسایه به من می خندد
کودک همسایه از خنده به خود می لرزد
یکنفر در تن من ، نجوا کنان می گوید
سرو را
خاطره را
و
هرچه دارم از تو
ترک کنم در باران
تا بشوید باران
خاطرات و تنمان
جای پایت روی برگ
کَمکَمک باران شست
اشک های روی چشم
هر چه بود باران برد
خاطرات روزهای قبلمان
مانده است بر ایوان
چون طنابی بر دار
که مرا می خواند
خنده سرو بلندی که مدادی شده است
خنده ان گل شب بوی درون لیوان
خنده کودک همسایه که مردی شده است
می گوید
خاطره می ماند!!
شعر : ایلیا خدابخش

