چاه

 

ارتور به تابلو کنار خیابان اشاره کرد و گفت :

فیونا فقط 50 کیلومتر دیگه مونده . نگرانی؟

فیونا نگاهش را ازجاده گرفت و لبخند کمرنگی زد و گفت :

اره. اخه قرار واسه اولین بار با خانوادت ملاقات کنم . می ترسم مورد پسندشون نباشم .

-چرا نباید مورد پسندشون باشی . اینقدر بد بین نباش .

=با اون تعریف هایی که تو از خانوادت کردی . از اخلاقشون ، از سلایقشون و اون چیزی که من از خودم می شناسم . می ترسم اونی نباشم که اونها می خوان .

-نترس ، مطمئن باشه همه چیز خوب پیش می ره

= امیدوارم ، ارتور اون تپه چقدر قشنگه !

-نگاهش نکن

=چی؟

-به اون تپه نگاه نکن . خواهش می کنم .

= اخه واسه چی ؟ معلومه چی می گی؟

-این تپه نفرین شده است .

= نفرین شده ؟ معلومه چی می گی ؟ به تپه نگاه کن . به اون درخت زیبایی بالای تپه به اون سنگ چین نوک تپه ...

-فیونا خواهش می کنم به تپه نگاه نکن

= دست از این مسخره بازی ها بردار . تو می گفتی خانوادت به شدت خرافاتی هستن ولی انگار تو هم مثل اون ها هستی

-مطمئنم اگه تو هم داستان این تپه رو بشنوی دیگه این حرف رو نمی زنی

= باشه ماشین رو نگه دار و داستان رو واسه من تعریف کن اگه من رو قانع کردی قول می دم دیگه به این تپه نگاه نکنم اما اگه نتونستی من رو قانع کنی باید باهم بریم بالای تپه....

-من هیچ وقت پام رو اون بالا نمی زارم

= تو که گفتی مطمئنی که من قانع می شم پس داستان رو تعریف کن

ارتور ماشین را کنار جاده نگه داشت و در حالی که سعی می کرد ترس را از چشمانش بگیرد گفت :

-20 سال پیش دختر خانواده هالبرت که 7 سال بیشتر نداشت از خونه خارج شد . وقتی افتاب غروب کرد و خبری از او نشد مردم شهر جمع شدن و گروه جستجو تشکیل دادنو تمام این منطقه رو گشتند . اخرین بار یکی از همکلاسی هاش اونو دیده بود که به سمت این تپه می یاد . مردمبالای تپه جمع شدند . هنسن همسایه خانواده هالبرت پیشنهاد داد او رو به طناب ببندن و وارد چاه کنند تا ببیند دخترک داخل چاه افتاده یا نه . هنسن وقتی از داخل چاه بیرون اومد گفت : هیچکس داخل چاه نیست ولی داخل چاه وحشتناک ترین جایی بوده که تو عمرش دیده. دخترک هیچ وقت پیدا نشد ولی یه اتافاقی افتاد . هنسن دقیقا دوهفته بعد از اون روز مرد . وقتی داشت جون می داد از تب می سوخت و دائم فریاد می زد . من چرا به داخل چاه رفتم؟

دیگه کسی به اونجا رفت و نه کسی به بچه هاش اجازه داد که نزدیک اون تپه برند . تا سال بعد اون اتفاق که دختر خانواده سامتسون به همراه نامزدش نزدیک چاه رفته بودند . وقتی برگشتند هر دوانها از روح داخل چاه حرف می زدند . که اونها رو صدا می کرده . دو هفته بعد از این اتفاق هر دو انها در حالی که تب شدیدی داشتند مردند . در اون ماه 3 پسر دیگه هم مردند ، اونها بعد از شنیدن حرف های این دو به اونجا رفته بودند . اونها هم صدای روح چاه رو شنیده بودند . اونها موقع مرگ تب شدیدی داشتند . بعد از اون اتفاق ها دیگه کسی جرات نکرد سمت اون تپه بره . این وحشت به جایی رسیده که مردم حتی جرات نگاه کردن به تپه رو هم ندارند . حالا بازم دلت می خواد بری و تپه رو از نزدیک ببینی؟

= گفتی 20سال پیش یعنی سال 1982 این اتفاق افتاد . یادته سال 1983چه اتفاقی افتاد؟

-1983 ؟ نه یادم نمی یاد ؟

= اون بیماری عفونی رو می گم . اون بیماری که تو کشور باعث مرگ ادم های زیادی شد . همه اون ها موقع مرگ تب شدیدی داشتند . من این بیماری رو خیلی خوب یادمه . چون پدر خودم بر اثر همین بیماری مرد . من این داستان ها رو باور نمی کنم . من می خوام اون تپه رو از نزدیک ببینم .

فیونا منتظر جواب ارتور نشد . از ماشین پیاده شد و به سمت دیگر جاده دوید و بدون اینکه او را نگاه کند فریاد زد

=د ِ زود باش دیگه

-فیونا صبر کن .

ارتور زیر لب غر غری کرد و دنبالش به راه افتاد .

فیونا هیجان زده دور خود می چرخید و در حالی که از زیبایی بی حد ان تپه لذت می برد . به سمت بالاترین نقطه ان حرکت می کرد . ارتور چند قدمی را دوید و خودش را به او رساند و دستان فیونا را گرفت و در حالی که صدایش می لرزید ، گفت :

-یواش تر ، خوب تپه رو دیدی برگردیم .

=چیه ، می ترسی؟

-من ن ن ن ن نه ، یعنی اره ، بیا برگردیم

=من تا اون چاه رو نبینم بر نمی گردم

بعد دوباره خودش را از ارتور جدا کرد و به سمت چاه بالای تپه شروع به دویدن کرد .

-اَه ، واستا ، با تو هستم واستا ، ( بعد زیر لب غرغری کرد و ارام گفت ) حق با مادر بود تو زیادی گستاخی

فیونا بالای چاه ایستاده بود . تا چشمانش به ارتور و چشمان هراسانش افتاد خنده شیطنت امیزی کرد ؛ سرش را به چاه نزدیک کرد و فریاد زد :

=اهای روح چاه بیا و ارتور کوچولویه من رو بخور

-هیس ، فیونا خواهش می کنم

=بس کن ارتور ، تا کی می خوای به این مسخره بازی هات ادامه بدی؟

-اصلا می دونی چیه؟ من بر می گردم و تو هم همین الان دنبال من می یای

=من نمی یام می خوام بیشتر اینجا بمونم

-تو زن خودخواهی هستی ، تو بیش از حد گستاخی

= من.... به من می گی گستاخ ...

صدای درون چاه ان ها را به خود اورد ... صدای زنی که ان ها را صدا می کرد...

-=هیس گوش کن

-یا مسیح مقدس ... تو روح داخل چاه رو بیدار کردی ( رو زانوهایش نشست و صلیبش را درون دستش گرفت ؛ چشمانش را بست و شروع به خواندن دعا کرد )

=ارتور ... صدای یه زن ... از ما کمک می خواد ... ارتور چرا چشمات رو بستی ؟ برو از داخل ماشین یه طناب بیار...ارتور... لعنتی ترسو

فیونا شروع به دویدن به سمت ماشین کرد و وقتی با طناب به بالای تپه رسید هنوز ارتور صلیبش در دستش بود و به خود می لرزید .

فیونا طناب را به پایین انداخت ...ارام طناب را به بالای می کشید و با هر زوری که برای کشیدن طناب می زد ارتور را صدا می کرد و ارتور هر بار با شنیدن صدای فیونا بیشتر به خود می لرزید .

دستانی از چاه بیرون امدن و دیواره های چاه را گرفتن و خود را بالا کشیدند. دختری حدوده 30 ساله با موهای بلوند در حالی که هیچ جامعی بر تن نداشت از چاه بیرون امد . انچنان محیط اطراف را نگاه می کرد که انگار تازه به دنیا امده است و این دنیا را برای اولین بار است که می بیند .

ارتور باسیلی فیونا چمانش را باز کرد و خیره به دخترک ماند . دختر از شرم نگاه ارتور پشت سر فیونا قایم شد .

چند دقیقه بعد هر سه انها سوار ماشین بودند . دخترک یکی از لباس های فیونا را پوشیده بود و نگاهش به کف ماشین خیره مانده بود .

فیونا ارام دستانش را به شانه دختر زد و گفت :

= اسمت چیه ؟ چه طوری افتادی تو چاه؟

-الیزابت . الیزابت هالبرت

ارتور پایش را روی ترمز با تمام قدرت فشار داد وبه سمت دخترک برگشت و گفت :

-الیزابت هالبرت ؟ تو همون دختری هستی که 20 سال پیش ...

=که 20 سال پیش وقتی داشت کنار چاه بالای تپه بازی می کرد گم شد . من همون الیزابتی هستم که پاش لغزید و داخل چاه افتاد . من همون الیزابت هستم ...

-اما وقتی هنسن از داخل چاه برگشت گفت هیچ کس داخل چاه نبود .

=وقتی به هوش اومدم . دیدم یکی از تویه تاریکی داره سمت من می یاد . به خودم گفت که من مُردم و این فرشته مرگه که اومده من رو با خودش ببره . وقتی اون نزدیک شد و چهرش رو شناختم ... وقتی دیدم اون هنسن ... از خوشحالی حتی نمی تونستم حرف بزنم اما...اما ... این خوشحالی تا زمانی بود که دیدم هنسن جای کمک به من دست های منو بست ..تا وقتی که دیدم جای کمک به من دهان را گرفت ... لباس هایم را....

 

=وقتی تو یه اون چاه بدون امید زندگی کنی دیگه روز ها و ماه ها و سال ها از دستت در می رند . غذا... می خوای غذای من رو داخل چاه بدونی تا چند روز وقتی موقع ناهار یاد من می افتی روی میز ناهار خوری بالا بیاری؟

می دونی فکر کردن بهش هم حتی سخته ولی کم کم خوردن کرم های داخل مدفوعت برات عادی می شه و وقتی یه حیوون مرده داخل چاه می افته با خوشحال فریاد می زنی وای خدای من امروز یه غذای خوشمزه دارم ... خوردن اب پر از گل چند روز اول سخته ولی بعد از چند روز تشنگی گوارا ترین ابی می شه که تو عمرت خوردی

-حالا کجا می خوای بری؟

=می خوام به خونه پدرم بر گردم ...به اتاقم ... می خوام قبل از اینکه دوباره از خواب بپرم داخل تخت خواب قدیمیم چند ساعتی دراز بکشم .

الیزابت در کنار خانه پدری اش پیاده شد ؛ خانه ای که در ان دیگر نه خبری از پدر بود و نه اغوش مادر .

فیونا نگاهی به ارتور کرد و گفت :

=من رو هم کنار ایستگاه قطار پیاده کن .

-ایستگاه قطار ؟ اخه چرا؟

=می دونی ارتور ، نه تو تپه خوبی برای من هستی ونه من مثل الیزابت مقاوم ؛ فقط همین

 

 

 

پایان

ایلیا خدابخش